بیشتر نمی دانم . اما مگر فرقی هم می کند ؟ دانستن یا ندانستن .داشتن یا نداشتن . تنها چیزی که این روزها مشغولم می کند کارهایی است که باید انجام بدهم اما این باید را عوض کنم و بنویسم کارهایی که بهشان عشق می ورزم و حالا انجامشان می دهم .آنقدر خسته ام که شبها که باز می گردم به اتاقم دلگیریش من را نمی گیرد یعنی فرصتی برای دلتنگی پیدا نمی کنم مگر آن موقعها که قرار است چشمهایم را ببیندم و از لا به لای انگشتهایم ستاره ها را از آسمان ببینم و گوسفند های مزرعه نداشته ام را بشمرم و چیزی زیر لب بپرسم و بخوابم . از خستگی زود خواب می برد . از خستگی کمتر دلتنگ می شوم . و از خستگی خوابهایم ترسناکتر می شوند . و سایه ها بزرگتر و وهم انگیزتر !!خوشحالم که حداقل هنوز مجبور به خانه تکانی نیستم . مجبور نیستم غبار بگیرم از خاطراتم و کتابهایم . دوست دارم همین طور آلوده به امسال بمانم . دلم نمی خواهد چیز تازه ای بخرم به جز لوازم کارم . دلم نمی خواهد فکر کنم که تعطیلات کجا بروم یا برایش نقشه ای بکشم . شاید این گونه از بهار فرار می کنم و هیچ اشتیاقی برای آمدنش ندارم .شعر هایم را نمی نویسم . یعنی فکر می کنم دیگر برای نوشتنشان فرصتی نیست . باید تند تند حرف بزنم . تا اینکه بخواهم رمزی حرف بزنم . باید محکم و مستقیم بگویم . دیگر حوصله مخفی کاری ندارم . چیزهای تازه ای یاد می گیرم . تند تند راه رفتن . پله ها را بالا پایین کردن . کتابخانه را می بلعم با پنجره هایش و کتابها و مجلاتش . استاده ها را می بلعم . حرف می زنم . و هر چه در دلم است می گویم . چقدر خوب که حرف زدن وجود دارد . دیروز دوباره برای دیدن پایان نامه یکی از دانشجو ها رفتم . این یکی بهتر بود و قشنگتر . دخترک کتاب می خواند . کتاب هشت ماه هیاهوی فاکنر . و هر بار که صحنه تاریک می شد جملاتش را طور دیگری بیان می کرد و پسرک هم همین طور ! همین طور پیش رفتند تا تصمیم گرفتند با هم به دیدن فیلمهای اولیه وودی آلن بروند و در آخر پسر پرسید تا همیشه عاشقم می مانی که دختر لبخند زد و تمام شد . به نظرم در یک رابطه گذشته مهم نیست . تو هر گونه می توانی که بخواهی آن را ترسیم کنی اما برای حال و شروع همه چیز واضح و روشن است . شفاف مثل شیشه و آینه . مثل آب . برای همین بود که آن صحنه را فقط یک بار اجرا کردند . اما گذشته اشان بود که می توانست هر جوری باشد !!و هر بار تکرار می شد . یکبار با لبخند . گاهی با بی تفاوتی . و گاهی با علاقه و احساس !دوست دارم . سه شنبه ها را و تمام روزهای که در این چند ساختمان قدیمی قدم می زنم و نفس می کشم برای همین می ترسم . گاهی می ترسم نکند خواب باشد و اینها همه یک رویاست . برای همین لحظه لحظه اش را می بویم. می چشم .می بلعم . می جوم و هضم می کنم و عاشقانه زندگی می کنم .دلم نمی خواهد این روزها که آسمان آبی گاهی ابری گاهی بادی بارانی و سرد است تمام شود . دلم نمی خواهد !
گوید: از چیزی که می ترسی٬ خودتو بنداز توش تا ترست بریزه!
سلام!
مینویسی و خوشحالم میکنی...خستگی هات کم عزیزم...پر انرژی باشی گلکم...لذت لحظه لحظه هاتو بچشی دخترک
سلام! (جواب سلام واجب است)
و جالب این که تو هم از خستهگی نوشتهیی، اما از کارهایی که بهشان عشق میورزی. و جال باز این که از خوابها نوشتهیی و واژهی رویا را به کار بردهیی، و البته اینجا هم عکس من: من خوشحال که در بیداری رویای صادقه میدیدم و تو نگران که مبادا این واقعیتهای عاشقانهات رویا باشند. و البته که حق داری چنین بنویسی! :)
منم وقتشه محکم و مستقیم حرف زدن و یاد بگیرم
سلام
خیلی عالی بود
تو هم خیلی قشنگ می نویسی ، اما تعریف نمی خواد چون چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
راستی وبلاگت رو لینک می کنم
خوبه
هرگز نگرد نیست
سزاوار مرد نیست
wow... so many changes so quick!!??? that's great. i'm happy you are studying what you enjoy... i'm sure you will learn a lot of things, from people and their viewpoints and from books and prof's experiences... seems a new phase of life is opening its doors to you.
i wish you the best
این دفعه فرق داشت با بقیه نوشته هات تو این اواخر. شاید حوصله ات بیشتر شده است یا حست عمیقتر! نمی دانم هرکدام که باشد یا هیچکدام٬ زیبا بود و تحسین برانگیز ...
........................................................خوشحالم