بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

باران به سرزمین من برگرد

سخت کار کردم تا آن چیزی که می‌دانستم توی خوشت می‌آید را بخرم. همان گردنبند با تصویر نقشه‌ی ایران. چون تو جانت برای ایران می‌رفت و هر اتفاقی که می‌افتاد بهم می‌گفتی من پای وطنم ایستاده‌ام و این را زمان روزهای جنگ دوازده روزه فهمیدم. همیشه توی گردنت دیده‌بودم رشته‌ای از دانه‌های تسبیح مشکی داری که بهش یک ایران کوچک وصل است. یک ایران که جا شده توی قلبت. دور گردنت و همیشه به جانت بسته است.

دلم میخواست مثل تو باشم. مثل تو عاشق وطن و خاکم باشم. برایش جان بدهم و بغض کنم. و روزهای جنگ فهمیدم هنوز کمی دوستش دارم. هنوز هم دلم میخواهد در خیابانهای شهرهایش قدم بزنم، دریا و کوه و جنگلش را زیر پا بگذارم و در آن زندگی کنم. 

روزها سخت می‌گذشت تا بالاخره چیزی شبیه ایران تو پیدا کردم. زنجیر طلا و یک نقشه‌ی کوچکی از خطوط دور مرزهای ایران. 

هر چه من بیشتر کار می‌کردم و قیمت گردنبند بالا و بالاتر می‌رفت. تا بالاخره روزی که توانستم این تکه‌ی کوچک را برای خودم کنم رسید، 

گردنم انداختم و دلم میخواست تو اولین نفر باشی آن را توی گردنم ببینی، ببینی و بدانی که دوست داشتن وطن کار سختی است، همان خاکی که از خون جوانان وطنش لاله دمیده، همان که مادران روی خاکش می‌رقصند، همین خاکی که تو منتظر آزادیش هستی. 

بدانی که جانم می‌رفت برای تو و وطن. برای داشتن تو، دوست‌داشتنت، 

برای ماندن و بودن کنار تو در همین خاک. 

دلم خیلی چیزها می‌خواست. اما اینجا سرزمین نبایدها و نشدن‌ها هم هست و تو شاهدش هستی. 

گردنبندم را خیلی وقت است به گردن دارم. منم مثل تو، ایرانی کوچک همیشه همراهم دارم. که می‌خواهم تا همیشه گردنم باشد. به یاد کسی که ایران را خیلی دوست دارد. به یاد کسی که دوستش داشتم تا همیشه. 

به یاد کسی که مهر ایران را دوباره در دلم انداخت. به یاد صدایی که امید دارد آزادی برمی‌گردد به خانه‌ها. به کوچه‌ها. به خیابانها و شهرها.به ایران.


خواستم اینها را بدانی.

نمی‌دانم کی و کجا دوباره ببینمت که گردنبندم را ببینی! اصلا زنده باشم، اصلا گردنبندی مانده باشد دور سفیدی گردنم. ایرانی مانده باشد برای ما اصلا.