ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز سرد بود، خیلى سرد. انگار دلتنگى باعث مى شود آدمى همه اش احساس سرما بکند. دلش بخواهد که یکى بغلش کند و محکم به خودش بچسباند.
دوشنبه هایم پر از بدو بدو است و وقتى کلاس تمام مى شود و از مدرسه مى زنم بیرون یک آخیش بزرگ به خودم بدهکارم.
هوا مه گرفته است، آن پیاده روى نزدیک خانه نازى را رفتیم و برگهاى درخت چنار ریخته بود کف پیاده رو.
با دخترک چند تا عکس گرفتیم و چقدر همان چند لحظه احساس خوشبختى کردم، برگها را در جوى آب ریختیم، و بخار از آب بلند مى شد.
هوا آنقدر مه گرفته بود که برج میلاد پیدا نبود. مثل لندن شده، من همین هواى سرد را دوست دارم،
منم عاشق هوای سردم کل سالو منتظرم تا هوا سرد شه بزنم بیرون
اجازه خانم؟!


:*