بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چهل سالگی!  چه بی رحمانه داری بهم نزدیک می شوی. طوری که دلم می خواهد بشنوم که دیگران هم چهل سالگیشان مثل من آنها را شگفت زده کرده؟ دیگران که به این لحظه از زندگیشان رسیده اند چه حال و هوایی داشته اند؟ خوشحال بوده اند  یا ناراحت؟ چشمانشان چه احساسی داشته؟ چگونه این سن را می بینند؟ چه اتفاقی برایشان افتاده؟ و امشب دوباره روزهایی که با هم رفته بودیم و می دانستم در آن سفر مذکور چه ماجراهایی بر او رفته اما امشب با خواندن چند قسمت از قبل از چهل سالگی در درونش جرقه ای شعله ور شد و شمع برداشت از گوشه چشمش و چهل سالگیش را برایم روشن کرد. اینبار با روایتی که از آن روزها دور شده بود. از آن بزرخ عجیبی که برای تک تک سلولهای بدنش رخ داده بود. نیرویی عجیب که عشق می نامیم. موجی که برق می اندازد در تخم چشمان و آدمی را لطیف می کند. گریه پشت گریه، لرزش پشت لرزش، خفگی پشت خفگی. تاب آوردن لحظاتی که فقط او توانسته بود از سر بگذراند.


بهمن ۹۹

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد