| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
برقی در چشمانت انداخته، لرزشی در صدایت، بغضی در گلویت، آشوبی در تمام زندگیت، که شوهرت تمام قد بعد از سفر چهل سالگی ازت می پرسد: چیزی شده؟ بعد از نوزده سال زندگی مشترک. چه اتفاقی اینگونه دل را زیر و کرده که همه دستورات تعلیم و تربیت خانواده را زیر سوال برده؟ یک نگاه ساده در یک شهر پر از کریستال، کریستال هایی که یک شب کریسمس بر سرت باریده بود لابد. آن تابستان چهل سالگی از درون داغت کرده بود که می توانستی دمای بازش کریستال های منفی بیست درجه شهر غریب را تحمل کنی. می توانستی بزنی زیر همه چیز. همه کوزه ها را بشکنی. و بروی. یا دیگر برنگردی. بروی دنبال خودت و احساست که حالا بعد از سالها کشفش کرده بودی. این عجیبترین دریافت تو از تمام هستی بوده. مثل خیلی از ماجراها که نظم عادی زندگی را بر هم می زند. این نظم چندین و چند ساله را برهم می زدی. می توانستی آن روز در آن آشپزخانه که داشتی غذا درست می کردی، همانجا را برای همیشه آشپزخانه خودت می کردی. اما گفتی شش هفت سال در جهت تعادل و نجات از این دلهره و گریه و عشق ناخلف ، خودت را باز یافتی. عشقی که در چند روز و در چند سفر پراکنده اینگونه جانت را سوزانده بود ، شش سال طول کشید تا از جانت بزند بیرون و برسد به روحت و قد بکشد و تو را آنقدر بزرگ کند که باور کنی همه اینها برکات چهل سالگی است.داغ همه بوسه ها، گرمی دست و آغوش را به خاطره ها دادی و بچه هایت را به جوانی رساندی، اما اینبار با نگاهی تازه و نو ،خودت را به پنجاه سالگی رساندی.