بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

حالا که از آن روزها برایم حرف می زنی ، نیروی عجیبی داری. مخصوصا در این روزهای کرونایی و این روزهایی که من هم مثل داستانت، دچار داستانم. حالا که شانزده سال از چهل سالگیت گذشته، طوری عجیب درباره اش حرف می زنی. تجربه ای عجیب در زندگی تو را زیباتر کرده، تو زنی قابل ستایش هستی که همیشه برایم عزیز بودی. همان موقع که تو چهل سالت بود ، عاشق بودی  و من بیست و چهارساله که باز هم عاشق بودم. ما با هم همان روزها هم حرف می زدیم و هر دو از عشق همدیگر انرژی می گرفتیم و زندگی را به جلو می بردیم. خوب یادم هست. حتی می توانم به آرشیوم وبلاگم برگردم. ما با هم در این روزها عاشق همدیگر هم شدیم. دوست ماندیم و برای هم از روزهای سخت و عجیب زندگی گفتیم.

هر کسی برای چهل ساله شدن یک پرش احتیاج دارد. یک اتفاق مهم. یک رویداد که برای آن یک سکوی پرش و پرواز لازم دارد. 

تو پریدی. از بند عشق بی سرانجامی رها شدی. و چند برابر عاشق زندگی و خودت شدی. عاشق تک تک لحظاتت و  احساس خواستن یک نفر را درک کردی. همین روحت را جلا داد. همین ، من را مصمم کرد که با تو دوستیم را ادامه بدهم. و همیشه باعث تعجب دیگران باشم از این دوستی بین من و یک زنی بی نظیر چون تو است. با هم از روزهای سختی هم گذشتیم. تو عبور کردی. من هم عبور کردم . 

هر دو قویتر از قبل ، با نیرویی از گذشته، لحظات را سپری می کنیم.

من شاهد چهل سالگی تو بودم.

تو شاهد چهل سالگی من باش.

بهمن۹۹

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد