بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

برای مادربزرگم پرستار گرفته اند. از وقتی که کرونا گرفت و دوسه روزی در بیمارستان بستری شد و حالش خوب شد تصمیم گرفتند در خانه خودش بماند و پرستار بیاید و مواظبش باشد. از وقتی در خانه ش مانده حالش بهتر است. خانه ش را به خاطر آورده، آشپزخانه اش، کمد لباسهایش.اما آنروز که تصویری بهش زنگ زدم من را نشناخت. امروز هم که چند بار پرسید این دخترته؟ گفتم مادر رفته کلاس اول، باز پرسید همین یکی راداری؟ قبلا که ازم می پرسید بعدش می گفت پشتیش پسره ، یکی دیگه بیار. می خندیدم. امروز نگفت. خودم ازش پرسیدم مادر بعدیش چیه؟ گفت بعدیش پسره، بیار.

با عمه ام هر دو خندیدیم و چای هایمان را هورت کشیدیم. اگر آلزایمردر خانواده ما ارثی باشد مثل دیابت ، مثل کبد چرب، باید بیشتر بنویسم. آنقدر از جزییات ریز و بی اهمیت روزمره ام بنویسم که وقتی فراموشی گرفتم بدانم چه کارهایی انجام میدادم.

عاشق چه چیزی بودم

چه آرزوها و رویاهایی داشتم؟

از عید نود و شش ، همان موقع که فهمیدم بیماری عمویم ناعلاج است، فراموشی مادربزرگم شروع شد.


برایش گل بردیم با یک نقاشی روز مادر. با هم صبحانه خوردیم. موهایش سفید سفید بود. روی گردنش کوتاه. با همان گردنبند سنگین دور گردنش.

یکهو به جایی خیره می شد، وقتی من و عمه بزرگم حرف می زدیم.پرستارش رفته بود مرخصی و من صبح سر راه آمدم بعد از مدتها ببینمش.


کسی که من را فراموش کرده

دوست داشتنم را  کجای قلبش جا گذاشته است؟

بهمن ۹۹

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد