| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دراز شده ام روی کاناپه آبی، خسته ام. می خواهم یکی از سریال های آبکی این روزها را ببینم ، قبلش هم چند صفحه از کتاب تازه محمد طلوعی-نویسنده محبوبم- را خواندم و کیف کردم .هر چه ملافه و روبالشتی مربوط به تخت و لباس ها را شستم و پهن کردم، برای دخترک همبرگر که خیلی هم گرد نبود درست کردم که یک چهارمش را خورد. مرد خانه هنوز نیامده. خمیازه می کشم. صبح که داشت می رفت ، صورتم را توی دستهایش گرفت، لبهایم را کرد توی لبهایش، بعد انگار جریان برق در تنم راه انداخته باشد. آنقدر بهم کیف داد که خواب از سرم پرانده بود و اگر کاندوم داشت ، چراغانی براه می انداختیم.
کرم بلوبری را به دستم زدم و گفتم پایان سابیدن امروز و سطح خراشیده و خشک دستهایم را مرطوب کردم.
دم غروب چای دم کردم اما از فرط خستگی و گرسنگی ، فقط شام خوردم و قرص شب چهارشنبه را خوردم و ولو شدم روی کاناپه.
دلم کمی خواب می خواهد تا فردا باز هر جا که دستم می رسد را وابسابم.
۲۷اسفند۹۹