بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دراز شده ام روی کاناپه آبی، خسته ام. می خواهم یکی از سریال های آبکی این روزها را ببینم ، قبلش هم چند صفحه از کتاب تازه محمد طلوعی-نویسنده محبوبم- را خواندم و کیف کردم .هر چه ملافه و روبالشتی مربوط به تخت و لباس ها را شستم و پهن کردم، برای دخترک همبرگر که خیلی هم گرد نبود درست کردم که یک چهارمش را خورد. مرد خانه هنوز نیامده. خمیازه می کشم. صبح که داشت می رفت ، صورتم را توی دستهایش گرفت، لبهایم را کرد توی لبهایش، بعد انگار جریان برق در تنم راه انداخته باشد. آنقدر بهم کیف داد که خواب از سرم پرانده بود و اگر کاندوم داشت ، چراغانی براه می انداختیم.

کرم بلوبری را به دستم زدم و گفتم پایان سابیدن امروز و سطح خراشیده و خشک دستهایم را مرطوب کردم. 

دم غروب چای دم کردم اما از فرط خستگی و گرسنگی ، فقط شام خوردم و قرص شب چهارشنبه را خوردم و ولو شدم روی کاناپه.


دلم کمی خواب می خواهد تا فردا باز هر جا که دستم می رسد را وابسابم.


۲۷اسفند۹۹




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد