بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

منتظر فرصتم که تو باهام حرف بزنی، از همان حرفها که هر بار که باهام حرف می زنی قولش را می دهی، 

باران شدت گرفته، آنقدر زیاد که بی خوابم کرده، خسته ام و زانوهایم خالی می شوند و درد دارند. 

صدایت را گوش دادم، صدایی که ازم تعریف می کند.

صدایی که پر از شادی و انرژی است. امروز هی می خواستم به بچه ها بگویم امواج در فضا هستند و ما آنها را نمی بینیم. بعد با هم دنبال چیزهایی گشتیم که هستند اما دیده نمی شوند.

مثل صداهایمان، مثل هوایی که نفس می کشیم، نانا گفت در هر شهری یک خدا وجود دارد . بعد می خواستم بگویم عشق و محبت، انرژی های قشنگی که توی دلمان است و دلتنگی، و احساس های عجیب و غریب، مثل اینکه وقتی بهم نگاه می کنیم اما هزار تا حرف داریم توی دلمان و نمی توانیم بگوییم. مثل دلتنگی که دیده نمی شود ولی قلب و روح مچاله می شود. مثل دوست داشتن که چیزی نیست که بتوانیم بگیریم در دستانمان و بغلش بگیریم و برای خودمان نگهش داریم. 

اما قلبم سرشار از امواج دوست داشتن توست که هر چه می گذرد که موهایم را سفید می کند ،که موهای قشنگت که سفید شده اند ،ناظر دوست داشتن هستند.

امشب که باران می بارد، و فقط صدایش را می شنوم و چند روز دیگر چهل سال است که به دور خورشید روی زمین می چرخم و این همه روز طلوع و غروب ها را دیده و ندیده ، آسمان و ابرها را دیدن، این همه ماه و سال گذشته و اگر قرار باشد هشتاد سالگی بمیرم دقیقا نصف راه را آمده ام و زندگی را هنوز با تمام ابعادش می خواهم. 

با من برقص

بیا دستهایت را بگذار توی دستهایم و پاهایت را بگذار کنار پاهایم و با من 

برقص.



۱۴۰۰/۲/۲۱


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد