بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چند روز همه چیز را می گذارم کنار، سوار قطار می شوم. از شهرم دور می شوم. در راهروهای قطار چمدانم را می کشم و می رسم به کوپه خالی. در را باز می کنم . دریچه ای تازه باز می شود. زمینها روبه رویم سبز می شوند. چوپان با گوسفندهایش ، گندم ها، ریل ها در هم می دوند. دشت ها می آیند جلوی چشمهایم. بعد جلوتر کوه ها. کوه های خاکستری ، خیره می شوم به راه. ریل و تلق و تلوق قطار. هیجان سفری بدون کسی که ازت چیزی بخواهد. صدایت کند مامان. یا به نام بخواندت. 

می خواهم بروم توی خودم، خودم که به تعریف تو بد نیست، خوب نیست، من چیم ؟ کیم؟ می خواهم چکار کنم؟ چکار کرده ام؟ چه می خواهم؟ 

به خدا الان وقتی ماه را دیدم که با تک ستاره که در قلب آسمان می درخشد قلبم ریخت. چقدر کوچکم. چقدر دوست دارم برای همه دنیا دوست داشتنی و جذاب باشم. چقدر تمام وجودم می تواند از خشم خالی باشد و دوست بدارد. چقدر می توانم از این دریچه همه چیز را رنگی و قشنگ ببینم. وقتی که گفتی چطوری زده بودم کنار، گوشیم افتاده بود صندلی عقب، نمی توانستم در حین رانندگی گوشیم که نمی دانم چطور رفته بود عقب را بر دارم. همان موقع از جلوی یک صحنه تصادف رد شده بودم. ترسیدم. راهنما زدم و در خط های راه راه اتوبان ایستادم. تو بودی.  باید بهت می گفتم که من به همین زندگی که آرام آرام و سلانه سلانه جلو می رود، راضیم. به همین ها قانعم که بعد از سالها بدستش آورده ام. بهت می گفتم که دوست داشتن تو ، نیروی من برای جلو رفتن است. 

قطار تکانم می دهد. تکانهایی ممتد و یکنواخت که نمی گذارد بخوابم. آمده ام نخوابم. آمده ام بیدار باشم. 



۱۴۰۰/۴/۲۳

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد