دو.
همه جا بوی نا می داد. وسایل قدیمی بود. معلوم بود خیلی وقت است که کسی به اینجا سر نزده. مرد مهربان بود. بغلش کرد. زن خودش را در پهنای بدن مرد جا داد. خیلی سرد بود. مرد رفت سراغ درست کردن کرسی. و زن رفت دستشویی. آب آنقدر سرد بود که دندانهایش بهم می خوردند. اما تحمل کرد. باید می رفت دستشویی. وقتی برگشت توی اتاق کرسی روشن بود. اتاق ، کمی هوا گرفته بود. مرد گفت بیا زیر کرسی گرم شوی. هر دو رفتند زیر کرسی. نور قرمز بخاری برقی پیدا بود. صورت زن گل انداخته بود. حالا چیزهایی که با هم پچ پچ کرده بودند، داشت جان می گرفت. دستهای مرد حلقه زده بود دور شانه های زن. و به موهایش نگاه می کرد. سکوت طولانی بود. بیرون صدای پرنده هایی از دور می آمدند و بعدازظهر ساکت زمستانی در باغ جاری بود. پنجره ، نور کمی انداخته بود روی زمین اتاق. مرد عین بازی بچه ها گفت بریم زیر پتو. و هر دو خزیدند زیر گرمای کرسی و در آغوش هم بودند. مرد می خواست تمام محبتش را نشان بدهد. زن اولین بارش بود. دستپاچه شده بود. نگاهش با کمی خجالت و اندوه قاطی شده بود. مرد سینه هایش را مکید. زن خیس شده بود. خیسی روان شده بود روی شلوار مرد و زن نفهمیده بود.
۱۹اسفند نود و نه
یک.
مرد گفت بریم تلو. زن گفت باشه برویم. من تا حالا تلو را ندیدم.
تلو جای خاصی نبود. یک جاده بود. مخصوصا که زمستان بود. سرد بود. پر از برف و سفید بود. و بعد رسیدند به باغ. مرد کلید انداخت. کسی نبود. کف باغ پر بود از برگ درختان. درختهای گردو، آلبالو و سیب لخت بودند. روی برگها برف ریخته بود. راه که می رفتند صدای قرچ قرچ شکستن برفهای یخ زده می آمد. اولین بار بود که زن چنین مسافتی را با یک مرد تنها می آمد. زن فاحشه نبود. عاشق شده بود. و مرد فقط می خواست امتحانش کند. زن نمی دانست مرد دارد یکی یکی کسانی را که خوب می نویسند، امتحان می کند. مرد انگارمی خواست به او ثابت کند. کلمات را ثابت کند. آغوش و بغل و بوسیدن را. چیزی که زن دنبالش بود و نبود.
زن رفت لبه استخر. پر از آب بود. پر از برگهای زرد و قهوه ای بود. عکس خودش را دید و یکهو لرزید. باور نمی کرد تا اینجا آمده باشد!
بعد یاد ویرجینیای قصه ای که تازه خوانده بود، افتاد.
ویرجینیا یک لکاته بود که برای صاحب عمارت قدیمی مشروب می ریخت. صاحب عمارت صبحها عاشق ویرجینیا بود و چنان دوستش داشت که آه از نهاد ویرجینیا بلند می شد و شب آنقدر مست بود که دیگر هیچ عشقی را نمی شناخت، ویرجینیا را به باد کتک می گرفت ، ویرجینیا از غم این عشق یاد گرفته بود یواشکی روی آب استخر راه برود، اما یکروز که صاحب عمارت خمار شب قبل بود او را در آب هل داد و او خفه شد.
همیشه برای زن سوال بود چطور نتوانست روی آب بماند؟ چرا غرق شد؟ چرا صاحب عمارت خودش را می خاراند و یادش نمی آمد که عاشقش است؟
مرد موهای طلایش را عقب زد. بریم تو؟
و رفتند داخل ساختمان قدیمی باغ،
۱۹اسفند ۹۹
حال من مهم نیست. حال من کی مهم بوده، حال من لوسبازی است. گریههای من نشانهی ضعف و ناتوانی است. من اصلا نمیدانم این دوهفته چه اتفاقی افتاد که مستحق این همه درد و رنجم؟ نمیدانم چرا باید این همه دلتنگ باشم؟ در قلبم را بستم که تو آخرین نفر باشی. دلم نمیخواهد کس دیگری بخواندم و بعد داستان از نو شروع شود. دلم میخواهد بمیرم. هنوز دلم مرگ میخواهد. امروز با شاگردم آنقدر خط کشیدم اما باز داشتم خفه میشدم. خفگی دست از سرم برنمیداشت. سرم دارد می ترکد از غم و غصه و بغض. چه اهمیتی دارد؟ شما فقط دیگر عذاب وجدان نداشته باش. بگذار به درد خودم بمیرم. و این خیلی بیشتر بهم میآید.
وقتی ازت بیخبرم حالم بدتر میشود. باز هم چه اهمیتی دارد؟ بگذار این زمان لعنتی بگذرد. بزودی در قعر فراموشی خواهی رفت.
۱۴۰۱/۹/۲۲
مامان داری گریه میکنی؟
نه عزیزم.
بالاخره ما از این خراب شده میرویم و دیگر گریهای در کار نخواهد بود. بهت قول میدهم.
بغلم کرد و بغض کرد و بهش گفتم دوستت دارم چیزی نیست. بهم گفت دوستم دارد.
۱۴۰۱/۹/۲۲
مرد امروز صبح در اتوبوس ایست قلبی کرد. هنوز شصت ساله ش نشده بود. یک نوه و عروس داشت . تازه دخترش عقد کرده بود. مرد یک بار طلاق گرفته بود و یک دوقلو از ازدواج دومش داشت. پسرها تازه سربازی شان تمام شده.
مرد الان در پزشکی قانونی است.
از صبح که این خبر را شنیده ام به خودم می پیچم.
مرگ همین است. یکهو هستی و یکهو دیگر نیستی. وای چطور می شود ؟ چطور می توانم نبود کسی را تحمل کنم ؟ چطور می شود وقتی مُردم؟
همین حالا که دارم درباره مرگ می نویسم و فکر می کنم نفسم بند می آید. چه چیز سختی است مردن ؛ در این زندگی، که باز هم همه اش سختی است.
اما وقتی امروز نوشته «موراکامی »را خواندم یک آهان بلند گفتم. اگر نمی مردم ، هیچ وقت به این چیزهایی که در زندگی فکر می کنم، فکر نمی کردم.
بگذار جمله دقیق موراکامی را بنویسم
:
اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر میکرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالا فقط فکر میکردند: «خوب کلی وقت دارم، بعدا بهش فکر میکنم.»
....
در ادامه می گوید:
مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هرچه بزرگتر و نورانیتر باشد، ما را دیوانهوارتر مشتاق فکر کردن دربارهی چیزها میکند.
می بینی
این موجود عظیم و نورانی است که من را دیوانه وار مشتاق به زندگی و نوشتن می کند. انگار که هر لحظه قرار است پس از آن نباشم،
پس می نویسم.
پس دوست می دارم.
پس می نویسم دوستت دارم.
۱۸اسفند از سال کرونا
به خانه که برگشتم باز پدم پر از خون بود، انگار خانم دکتری که سونو کرد باعث شد خونریزیم بیشتر بشود. نمی دانم. یک جور عجیبی وارد یک دنیای مخوف شده ام. همیشه از دنیای پزشکی و دکترها می ترسیدم و تا وقتی مجبور نمی شدم خودم را قاطیشان نمی کردم.
حالا نوشتنم از دندان دردم شروع شد. اولین نوشته ای که شروع کردم به بهانه چهل سالگیم نوشتم ، بی خوابی هایی بود از درد دندان.
حالا رسیده ام به ریختن وقت و بی وقت لخته های خون که یکهو فرو می ریزند. دارد از ده روز بیشتر می شود و این ترسناک است. و دلیلش یک کیست تقریبا سه در دو سانتی متری است که وقتی دکتر ژل مخصوص سونو را به دستگاه عجیب و غریبش زد و بعد چیزی شبیه کاندوم سرش کشید و باهاش واژنم را قلقلک داد که هم دردم می گرفت و هم خوشم آمد.
پاچه راست شلوارت را دربیاور و بخواب،
نگفتم بقیه لباسهاتو دربیاری،
زودباش، مگه بچه ت تو خونه نیست!
سابقه فیبرون و کیست داشتی؟
نه.
دلیل سونو؟
پریود نمی شدم.
الان ده روزی است پریودم و حالا بند نمی آید.
حالا پاتو خم کن، اون یکی رو هم خم کن.
آه...
ببین این نقطه سیاه رو...یک کیست داری.
نور آنقدر زیاد بود که نتوانستم نقطه سیاه رنگ را ببینم. آنقدر دکتر عجله داشت که نتوانستم بپرسم کو کجاست؟
من را بدون نوبت راه داد ، تا آمدم پولم را پس بگیرم که بروم یک سونوگرافی خلوتتر، سریع راهم دادند تو و روی تخت خواباندند.
آنقدر کلینیک شلوغ بود که نفسم بند آمده بود. از کرونا می ترسیدم . رفتم توی راهرو. جایی که هیچ کس نبود. روی صندلی جلوی پله ها نشستم. اگر صدایم می کرد هم نمی شنیدم.
پس مجبور شدم بگویم نمی خواهم . میخواهم بروم سونوگرافی خلوت تر.
اما منشی دکتر در را باز کرد و گفت بیا تو.
دراز کشیده ام. می خواهم گوگل کنم و درباره کیست بخوانم. بعد اگر دلتنگی گذاشت بخوابم.
۱۸اسفند۹۹
زن همسایه حرصش گرفته، اما می گوید من خیلی هم خوشحال شدم. اگر خوشحالی چرا ابروهای من را لنگه به لنگه کردی؟! اگر راست می گویی این جوری نمی شد!
روزی که من باید بیایم زیر دستان نازنین خانم همسایه و آرایشگر دقیقا روز عقد یک دانه پسرش باشد. من باید سنگ صبور و حتی سنگ زیر آسیاب باشم و از کار عروسش حسابی تعجب کنم و بگویم من که اصلا این چیزها را ندیده ام و نشنیده ام و محضرداری که من را عقد کرد هیچ کدام از شروط ضمن عقد را به من نگفت. نگفت که حق طلاق و مسکن و تحصیل و فرزند و مهریه و ... این چیزها را بگیرم. زن دانه دانه با موچین ابروهای اضافی را برمی داشت و ماجرای عقد پسرش را که چند ساعت قبل اتفاق افتاده بود، تعریف می کرد. من از شب یلدا که ابروهایم را برداشته بود، ندیده بودمش. تازه می گفت می دانم که دختر مفت خور نیست و دارد پابه پای پسرش کار می کند. من نمی دانستم باید طرف چه چیزی را بگیرم، طرف زن آرایشگر، پسرش که عاشق شده بود و از عکسش پیدا بود رامترین مرد دنیاست یا طرف ور فمنیست خودم یا زن امروزی که در حین عقد می تواند این چیزها را طلب کند و حق خود را جایی روی کاغذها ثبت کند و کسی بهش توی دلش بخندد که این ها زر مفت است. پسرم هر وقت تو را نخواهد می تواند رهایت کند و برود. اینها برای کسی خوشبختی نیاورده، باید هر دو زندگی را بسازند وگرنه که من هزاران بار مردانی را دیده ام که قانون را دور زده اند و زن را چزانده اند با همه حق و حقوق قانونیشان.
زن آرایشگر توی دلش غوغا بود. با سکه های کاملی که سر عقد داده بود و نمی دانست متقابل چه کادوهایی داده شده، خواهر و برادرش از دستش ناراحت شده بودند چون او به خاطر شرایط کرونا نتوانسته بود کسی را سر عقد بگوید بیاید. و هم چنین به خاطر شرایط ضمن عقد.
من بیچاره هم افتاده بودم زیر دستش و مجبور بودم آرام گوش بدهم گاهی بخندم با خنده هایش و هر وقت او آه کشید دلداریش بدهم و حتی گاهی همدلی کنم.
با همه این تفاسیر موهایم را خوب صاف کرد و همه موخوره هایش را گرفت و اما انگار خیلی کوتاه شد. و صدایم در نیامد. ابروهایم پر از پرز بود ولی صدایم در نیامد و بعدا خودم باز تمیزش کردم.
اصرار داشت که این چیزهای قانونی را باید بدانم چون خودم دختر دارم. خودش هم خوشحال بود که سر عقد هیچ دم نیاورده و دندان روی جگر گذاشته، منم بهش گفتم خوب کردی.
تا دلش قرص باشد. زن آرایشگر ، زن های زیادی را اینجا می بیند و باهاشان درد و دل می کند و آنها ماجراهایشان را سیر تا پیاز برایش تعریف می کنند و او هم ماجراها را برای بقیه می گوید. همه زنها داستانی دارند که او می داند. داستانها بیشتر جدایی است ، بیشتر شکاف بین طبقات اجتماعی و نداشتن توان مالی است.
زن آرایشگر خودش هم داستانی طولانی دارد.
که شاید وقتی دیگر نوشتم.
دفعه بعدی که باز ابروهایم را لنگه به لنگه کرد.
۱۶اسفند۹۹
چهارده روز مانده به بهار
حالا دلم می خواهد این خونریزی تمام شود، نه بدلیل چند بسته پدی که این چند روز استفاده کردم، نه بدلیل از دست دادن خون قرمز روشنی که عجیب است و گاهی لخته لخته بیرون می ریزد، نه بدلیل سردردهایی که کم جان و بی رمغم می کند... چون دوشنبه وقت سونوگرافی واژینال دارم و باید این خون بند آمده باشد و چهارشنبه دکتر می خواهد تمام این اطلاعات سونوگرافی و آزمایشات هورمونی را روی دایره بریزد و بالاخره از این اتفاقات درونی یک نتیجه بگیرد و نه مثل بقیه یک فشار عصبی را مسبب این همه تغییرات بداند.
اسفند۹۹
حالا که هوا دارد رو به گرما می رود این صحنه مبارک و عزیز را کمتر می بینم، اینکه مردی با عجله زیپ شلوارش را خیلی محترمانه کشیده پایین و دارد به دیواره های اتوبان می شاشد. قدیم وقتی از جاهای مخوف مثل زیر پلها رد می شدم بوی نامطبوعی می آمد که حتما همین حرکت باعثش بوده.
اصلا، دلم می خواهد در این لحظه زل بزنم به چشمهای مرد و همان موقع که از ته دلش یک آخیش می گوید و دیگر عجله ای ندارد و به سمت موتور یا ماشینش می رود ، بهش نگاه کنم و بفهمانم که من دیدمش.
آخر طوری رویشان را پشت به مردم می کنند فکر می کنند یک دیوار هم کشیده اند و دیگر هیچ چیزی را کسی نمی بیند.
همین چند روز پیش مرد محترمی که با ماسک برگشت و بسیار خرسند بود و داشت از لاین کنار رد می شد و می رفت تا به ماشین شاسی بلندش برسد، تنگش گرفته بود و در چمنها کارش را کرده بود و خیلی هم راضی به نظر می رسید.
اگر زنی دستشوییش بگیرد می تواند همینطور بی خیال به دیوار اتوبان بشاشد؟
خب زنها هم آدم هستند و ممکن است یک روزی نتوانند خودشان نگه دارند ! اما تا جایی که من سراغ دارم این حق فقط مال مردان است و لذت این پیروزی و خوشحالی و فارغ شدن مخصوص آقایان است.
این هم یک نمونه از تبعیض های بزرگ این جامعه کوفتی بر علیه زنان است.
باشد که روزی برسد هیچ زنی از شاشیدن بر کوی و برزن این خاک و بوم همچون مردانش نترسد!
هنوز نخوابیده ام.
نیمه اسفند ۹۹
دیشب خسته بودم، الان که از خواب پریدم انگار از دلتنگی مچاله شدم، نفس کم داشتم، از خواب بیدار شدم. مثل شناگری که نفس کم می آورد ، مثل عیدها، که آنقدر شنا می کردم که وقتی می خواستم به ساحل برگردم خودم را روی آب زیر تیغ آفتاب خلیج فارس شناور می کردم، مثل همان وقتها شدم. کاش همانطور معلق توی آب بودم و فقط حس صدای دلفین ها و نهنگها باهام بود و مرغهای دریایی و شوری آب که باید مواظب می بودم که نیاید توی دهان و بینی ام برود. کاش اینطور بود.
نفسم بند آمده و دیگر مثل دوشب قبل که از هیجان و صدای بلند قلبم خوابم نمی برد، از ذوق اینکه فردا یا فرداها، روزهای قشنگتری برایم خواهد بود، خوابم نمی برد.
اما من توی سرم ، توی تنم ، توی مغزم هزار هزار فکر ریخته که دیوانه ترم می کند.
داشتم پادکست دیالوگ باکس را گوش می دادم یکهو رسید به فیلم چهارشنبه سوری. و زن اول توی حمام گریه می کرد از اینکه صدای شوهرش را روی پیغامگیر خانم همسایه شنیده اند. و زن همسایه توی ماشین داشت با مرد خداحافظی می کرد برای همیشه و مرد زد زیر گریه.
وقتی نمی دانی که چه می خواهی و چه چیزی را باید انتخاب کنی همین طور می شود.
من حتی دیگر نمی توانم گریه کنم.
من یک دروغ گوی بزرگ و قهارم که دارم به خودم دروغ می گویم و نمی توانم قایم کنم خودم را که این همه عشق در تک تک سلول هایم وجود دارد ولی جانی برایم نمانده. یک جان که بخواهد همه چیز را کن فیکون کند.
زندگی من همین است. یک زندگی آشفته، بدون نظم و بی برنامه که دارد در منظمترین حالت ممکن جلو می رود. و فقط کار کردن است که نمی گذارد از هم پاشیده شوم. حالا نمی دانم تا کی می توانم و جان دارم که بازی کنم. شغل من بازی کردن است.
و این آخرین سال است. آخرین سال دلدادگی من است. من می دانم عاشق ماندن، کار سختی است .
تغییر کردن کار سختی است. من تا همین جا هم هزار جان داده ام تا این شده ام.
شش صبح ۹۹/۱۲/۱۱