«دیروز حسابی باران بارید،
برفهای کوهستان آب شد.
امروز دوباره کوهستان سفید شده است.»
برای من شعری است که هزار بار از صبح خوانده ام.
اسفند۹۹
تا برسم به خانه و از خیل عظیم ماشین ها جان بدر ببرم ، هوا آنقدر تاریک شده انگار هزار ساعت از غروب خورشید می گذرد. تا رسیدم ، تمام لباسها را در می آورم و همه را عوض می کنم، سینه هایم را می شورم، بوی ژل سونوگرافی روی تنم زنده می شود، خوب همه جا را می شورم و خشک می کنم و سوتین و بلوز تمیز می پوشم.
امشب از داشتن دو جزیره اسرار آمیز روی تنم خوشحالم، دو جزیره کوچک سبز و سالم دارم و این خبر را دکتر مهربان ، راس ساعت شش و پانزده دقیقه بهم اعلام کرد.
جزیره هایی که با وجود کیست هایی ساده و پیچیده که در موقعیت ساعت سه در جزیره سمت چپ، ساعت دوازده در هر دو جزیره قراردارند اما در وجود و طبیعت و سرشتشان است و هر چند وقت یکبار باید مورد بررسی ناخدا قرار بگیرند تا خیالم از طوفانهای احتمالی راحت باشد.
و در چهل سالگی یک ماموگرافی اساسی را تجربه خواهند کرد.
موقع روییدن جزیره ها خیلی خوشحال نبودم، تغییراتم باعث می شد خودم را جمع کنم و قوز بنشینم اما حالا چنین احساسی ندارم ، از داشتنشان کیف می کنم .
دیشب که از خودم ناامید بودم، به مردها حسودیم شد ، نه پریود می شوند ، نه چک آپ و سونوگرافی رحم و سینه دارند و خوش و خرم زیر پلها می شاشند( خودم امروز به شخصه آقایی با کت و شلوار را دیدم که به سمت جوی زیر پل می رفت و می خواست خودش را راحت کند)
یعنی واقعا راحتترین شرایط موجود بدنی و فیزیکی...
اگر قرار بود که انتخاب کنم، باز هم زن بودن را انتخاب می کردم.
گذشته از شوخی ، مرد بودن هم سختترین کار دنیاست،
وقتی که تو را دوست دارم.
۲۳اسفند۹۹
نشسته ام بیخیال و دارم سریال می بینم، هر سریالی که تلویزیون دارد. هر چه که باشد. که حواسم پرت باشد. حواسم پرت دختری می شود که قرار است پدرش برود بالای دار چون مواد از توی ماشینش پیدا شده و او دارد سعی می کند به همه ثابت کند که اشتباه شده، برای خودم تخمه ژاپنی ریخته ام کف بشقاب که خیلی هم نشود. یاد مامان شاگردم می افتم ، زمانهایی که من می آیم برای خودش تخمه می ریزد و می رود توی اتاقش فیلم و سریال می بیند یا به پادکست گوش می دهد.
از صبح در اتاق دخترک بودیم و سه تایی خانه تکانی می کردیم. تخت را جابه کردیم ، پرده هایش را شستیم و آویزان کردیم. شیشه ها را تمیز کرد و من و دخترک هم کمدها را مرتب کردیم، درهایش را دستمال کشیدیم، سرامیک ها را تمیز کردیم و جارو کشیدیم.
خسته و کوفته رفتم حمام که همه غسلهای عالم که به گردنم بود، کرده باشم. اما بعد نمی دانم چی شد ، مرض داشتم که این کار را کردم،
نوک سینه هایم را فشار دادم، از سینه سمت چپم یک قطره قهوه ای رنگ به اندازه سر سوزن زد بیرون. باز فشار دادم. باز زد بیرون. از همان موقع تا الان هر بار فشار دادم دور از چشم بقیه، یک قطره مایع قهوه ای چسبناک ریخته روی انگشتم.
حالا به غیر از لکه های قهوه ای روی پدم که هنوز ادامه دارد، این ترشح قهوه ای از کجا آمده؟ و ادامه دارد.
نگران باشم یا نباشم؟ بیخیال باشم یا نباشم؟
سریال ادامه دارد، دختر برای نجات پدرش باید پول جور کند و به مردی بدهد که کارها را راست و ریست کند، حالا مرد انگار عاشقش شده و می خواهدش، می خواهد نامزدش را مجاب کند که باید از دختر بگذرد به خاطر نجات جان پدرش.
بوی شب بوهای سرخابی و سفیدم پیچیده و خوابم می کند.
قبل از ساعت صفر
۲۲اسفند۹۹
یک. ساعت شش صبح
ماساژت بدم؟
نه
حوصله داری؟
نه
و بعد می خوابد.
می ترسم. از اینکه بهم دست بزند و تو نباشی می ترسم.
دو. سه نیمه شب
قرصی که می خورم را سرچ کردم، مفنامیک اسید است نه فولیک اسید. مفنامیک برای قطع خونریزی است. فکر می کنم آخرینش را باید الان ساعت سه بخورم و دیگر نخورم چون خونریزی قطع شده و تقریبا یک لکه شده.
توی گوگل می زنم اگر کسی کیست داشته باشد می تواند سکس کند؟ و بعد کامنتها را می خوانم. ظاهرا مردانی که نگران سکس خودشان بودند، سوالات زیادی راجع به بودن کیست و سکس داشته اند.
بیشتر زنها بعد از سکس ، شکمشان درد گرفته، و جواب دکتر این بوده که کیست های بزرگ ممکن است پاره شود. و درد و خونریزی داشته باشد.
حال تهوع از خواب بیدارم کرد. حس خوبی ندارم.
بزور می خوابم.
سه. شش صبح
حال تهوع ندارم. خوبم. به خوابم فکر می کنم. در جنگل شگفت انگیز هستیم. میم دارد با صدایش، همان صدایی که دیروز صد بار با دخترک گوش دادیم، برایمان قصه درخت سرخدار پیر را تعریف می کند که دوازده بچه خرگوش توی آن زندگی می کنند. از ذوق دیدنش در جنگل هیجان زده ام اما نمی توانم به دخترم بگویم قصه گو همان کسی است که سالهاست دوستش دارم.
بزور می خوابم.
هشت روز مانده به بهار۱۴۰۰
کار خوبی که امروز انجام دادم، تمام کردن داستان «جنگجوی عشق »نوشته «گلنن دویل ملتن »بود. فایل های صوتی اش را گوش دادم.
زنی که تمام زندگیش را بدون سانسور می نویسد. رفتن به آسایشگاه روانی، خیانت شوهرش، افسردگی گاه و بیگاهش، و خودش که از سکس خوشش می آید.
وقتی یک نفر بتواند خودش را راحت بنویسد، چه اتفاقی می افتد؟
گلنن می گوید پدر و مادرم فکر می کردند از آنها بدم می آید. اما او آنها را دوست دارد و ممکن است آنها را اذیت کند. می تواند عاشق باشد و خیانت کند. می تواند در آسایشگاه باشد و دلش برای بچه هایش تنگ شود.
وقتی به کتاب گوش می دادم خودم را می دیدم. خود عریانم. خودی که اگر بخواهم کتابی مثل گلنن بنویسم همین خواهد بود.
اما من هنوز جرات ندارم.
من نگران عکس العمل و قضاوت دیگران هستم.
همین چند خطی که اینجا می نویسم هم گاهی مورد قضاوت قرار می گیرد.
من می نویسم ، از واقعیت و تخیلم کمک می گیرم و چیزهایی که کلمه می شوند را می نویسند.
گاهی خود واقعی من نیست. گاهی آرزوها و رویاهایم است. گاهی دردها و رنجهای پنهانم است. گاهی امیال خفته ام است که هیچ کس جرات به زبان آوردنش را ندارد.
دارم تمرین می کنم بیشتر از قبل خودم باشم.
و این یعنی جنگیدن در راه دوست داشتن خودم و شناخت خودم.
۲۱اسفند ۹۹
منتظرم ساعت نه شود و قرص زرد رنگ را فرو بدهم، یک بطری آب معدنی گذاشته ام کنار دستم که به حرف دکتر گوش کرده باشم. آب را یک نفس می خورم. امروز، روز بایدهاست. روزی که من باید های زیادی را برای خودم تعریف می کنم؛ اگر بخواهم که خوب باشم. اگر بخواهم پیر نشوم؟
امروز شنیدم که دارم پیر می شوم. امروز شنیدم که یائسگی نزدیک است. چطور می توانم جلوی پیر شدنم را بگیرم؟ چطور می توانم جلوی آمدن بهار را بگیرم؟
همانطور که هیچ کس نمی تواند جلوی آمدن بهار بایستد، جلوی پیر شدن من را هم نمی تواند بگیرد! آخ موهایم بیهوده سفید نشده، حالا مسابقه پیر شدن در بدنم دارد شروع می شود. موهایم از بیست و دو سالگی شروع کردند و حالا نوبت به بقیه اعضای بدنم رسیده. دندانها، چشمها و حالا تخمدانها.
از دکتر می پرسم کیست چطور تشکیل می شود؟ دکتر آرام می گوید در حالی که دارد اطلاعات سونوگرافی را وارد پرونده ام می کند: تخمکی که باز نمی شود... من خیلی سر در نمی آورم . من که دوسال پیش یکی از تخمدانهایم کم کار شده بودند، پس چطور می شود که تخمکم باز نشده ؟ تخمک آزاد کرده ام یا نه؟ تخمکی برایم مانده یا نمانده؟
این تعریف یائسگی است لابد. برایم قرص می نویسد. اسید فولیک فکر می کنم برای جبران خون هایی که از دست رفته و برای بند آمدن خون یک قرص تهدید کننده . برای اینکه خون بند بیاید ممکن است یکهو سکته قلبی کنم یا ریه ام آمبولی کند. در پرونده می نویسد که درباره قرص توضیحات کامل داده شده و با توجه به توضیحات تجویز می گردد.
زنده ماندن مهم است یا بند آمدن خون؟
اگر خون بند نیاید زنده می مانم؟
چه داستان دایره ای احمقانه ای!
باید آب زیاد بخوری، باید فعالیت داشته باشی، باید ورزش کنی، باید ۲۱ روز ادامه دهی. بعد از آن نود درصد کیست از بین می رود. باید بعد از عید بیای ویزیتت کنم.
باید
باید
باید
بیست و یک روز وقت دارم فراموشت کنم. بیست و یک روز وقت دارم مچالگیم از دلتنگی را با خاطره ای مبهم از یک روز گرم زمستانی برطرف کنم. بیست و یک روز وقت دارم ، ورزش کنم و بهت فکر نکنم. بیست و یک روز وقت دارم با خودم بجنگم بهت زنگ نزنم. بعد از بیست و یک روز عادتهایم تغییر کرده و تو را فراموش کرده ام و شده ام یک آدمی که قلبش به تپش نمی افتد. و ممکن است از سکته در رفته باشد.
عوارض: تغییر تمایلات جنسی، عدم تخمک گذاری، تغییرات در پستان ها، سرگیجه، سردرد، حالات افسردگی....
من قرص نخورده این عوارض را دارم ، بعد از بیست و یک روز چه خواهم شد؟
ده روز مانده به بهار
۹۹
طلوع کردی از دشت ها و کوه ها و ابرهای سفید قلمبه اسفند
طلوع کردی از ازدحام شهرها.
طلوع کردی و لبهام روی لبهایت بود ،
طلوع کردی و چشمانم روی دریای چشمانت شنا می کرد
طلوع کردی و قلبم روی قلبت ضرب گرفته بود.
طلوع کردی و موج موهام لابه لای انگشتات گیر کرده بود.
طلوع کردی و تنم در تنت ذوب شد.
طلوع کردی
طلوع کردی و غروبی نبود.
در مطب دکتر
۲۰اسفند ۹۹
اولش سوال می پرسد و نگران نگاهم می کند : چیکار کردی که خونریزیت بند نمی آد؟؟
من کاری نکردم. بهش نمی گویم کیست دارم. بعد مامان با خنده می گوید ندادی بخوره حالا باید بندازی جلوی گرگها. اولش متوجه نمی شوم چه می گوید. بعد به حالت انتقادی می گوید باید نمازهاتو بخونی، دیگه ده رو تموم شده، برو غسل کن. سرم می خواهد گیج برود. زیر دوش که می ایستم یک لخته بزرگ خون شره می کند از لای پاهایم و روی کاشی های سفید حمام راه چاه را پیدا می کند.
سر کلاس داشت خوابم می برد، نمی توانستم پلک هایم را نگه دارم. شاید به خاطر اینکه شش صبح که بیدار شدم خوابم نبرد. یا به خاطر کم خونی این چند روز اخیر است. حوصله ندارم. حوصله هیچی . اولش با دخترک بازی می کنیم اما آخرش دعوامون می شود. زیر دوش هی خودم را می شورم و بعد همینطور که موهایم خیس است می ایستم و هر چه نماز بوده برای امروز با هم می خوانم. نمی توانم خوب بایستم. خسته می شوم. سرعتم کند می شود. می نشینم لبه تخت. ته دلم خالی است انگار هزار سال است هیچی نخوردم.
هی به خودم می گویم تا فردا. تا فردا طاقت بیاور. فردا دکتر که بهت قرص بده بخوری همه چیز می شود مثل روز اول.
می ترسم پدم را نگاه کنم. نماز می خوانم. با لکه های خون روی پد. نماز می خوانم برای مرده ای که امروز خاک شد. با خون نماز برای مرده درست است؟
سرم سنگین است. موهام ، خیس لای حوله جمع شده. دلم نمی خواهد موهام خیس باشد. حال ندارم سشوار بکشم. زیر پتو خزیدم و نور چراغ اتاق چشمم را اذیت می کند.
نور را کم می کنم. خون از تنم رفته. مثل یک آدم تیرخورده ام انگار. تا کی می توانم تحمل کنم؟
تکان نمی خورم مبادا ازم خون بریزد. پاهایم را جمع کردم توی دلم. اما انگار یک لخته کوچک خودش را هل داد بیرون.
دلم می خواهد بخوابم و دیگر بیدار نشوم.
درتاریکی ۱۹اسفند۹۹
چهار.
مرد بدجنس نبود. از همان ابتدا هم گفته بود. این اولین و آخر دیدار ماست. زن می دانست اما می خواست هر طور شده این را باور نکند. نمی شد با هم باشند. نمی شد تا آخر با هم بمانند. مرد کس دیگری را دوست داشت.
زن چند سال بعد شنید از همان کسی هم که دوست داشته جدا شده و بعد با کسی که بهتر از زن بوده لابد، شادتر بوده لابد و دنیای قشنگتری داشته ،رفته. شاید بهتر می نوشته و می فهمیده ، لابد.
زن خودش را با زنی که مرد با او رفته مقایسه می کند. چه چیزی نداشته ؟ چه چیزی داشته؟ چه سوالات بی جوابی!؟
حالا بعد از این همه سال، یک چیز پر رنگ است.
این سوالات فقط برای زن بود. و گرنه مرد به وظیفه اش عمل کرده بود که همان دوستی بود. دوستی ته نداشت. اندازه نداشت. هنوز هم دوست بود انگار. از بچه هایش ، از زندگیش که همانطور ماجراجویانه و دوستانه جلو رفته بود، می شود فهمید. حتی حالا که چهل سالش را گذرانده بود و او هم درگیر چهل سالگی و بحرانش یا حتی مزایایش بود.
اما باهاش به صلح رسیده بود. به همه داستان های زندگیش به صلح رسیده بود. و یک دست جلو رفته بود. از سفرها مشخص بود. از رفتن به آن سر دنیا و زندگی جدیدش با اینکه از مهاجرت همیشه فرار می کرد. شاید این بار به خاطر دختر و پسرش مانده بود و به خاطر زنی که باهاش رفته بود.
زنها همدیگر را می شناختند. زن عاشق در بیست و دوسالگی و زنی که بعدها نوشت نیمه وجودم و مرد را اینگونه خطاب می کرد.
دوستی در میان زن و مرد و زن و زن انگار چیز ساده و معمولی اما با ارزش بود.
شبیه همان باغ بی برگی بود.
شاید سالها بعد زن درباره دوستی بچه های مرد و خودش نوشت که خیلی هم دور نیست.
صبح ۱۹اسفند نود و نه
سه.
جلوتر نرفتند. انگار پایین تنه برایشان هنوز تابو بود. همینقدر برای زن کافی بود. نیرو گرفته بود بخندد و حرف بزند. مرد بهش نگاه می کرد و صدایش آهنگ قشنگی داشت. باید بر می گشتند. زن رفته بود لبه استخر ایستاده بود و انگار باز صدای خنده های ویرجینیا را می شنید وقتی شبها در کنار صاحب عمارت مست می کرد. همه زن ها ویرجینیا بودند.
تمام راه برگشت زن سرش روی پای مرد بود. از پایین صورت مرد و موهای طلاییش را سیر تماشا می کرد. مرد آهسته از گردنه قوچک رفت و به شهر رسید و زن را دم خانه اش پیاده کرد.
زن شاد بود، زن در بیست و دو سالگی احساس عشق می کرد.
اما مرد رها شده بود. و دیگر به وظیفه اش عمل کرده بود و حالا وقت رفتنش بود.
زن کلید انداخت و به خانه رسید.
هیچ اثری از امروز توی صورتش نبود. فقط قلبش بود که تندتر می زد.
۱۹اسفند نود و نه