| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نمی توانم چشمانم را باز نگه دارم. خیلی قشنگ دارند می سوزند. از هفت صبح بیدارم و قبلترش خوب نخوابیدم. کلا از وقتی اینجا می نویسم خوب نمی خوابم. بیدار می شوم و شروع می کنم به نوشتن و خواب از سرم مثل الکل می پرد. امروز خیلی توی ترافیک بودم، پاهایم درد گرفته از بس کلاج گرفتم توی سربالایی ها و چندین مسیر را چندین بار رفتم. خرید خانه کردم، کار کردم و کلاس داشتم و باز آزمایش دادم. با بچه ها بازی کردم، و تا همین الان هم داشتم با بچه ها سر و کله می زدم. چیزی که از صبح تا شب با من بوده. بچه های مردم و بچه خودم. آنقدر خسته ام که نای نوشتن هم ندارم. امروز توی کلاسهایم موفق بوده ام و بچه ها بهشان حسابی خوش گذشت. کوچکترینشان از پنج دقیقه قبل دم در ایستاده بود تا من برسم. و بزرگترینشان دلشان نمی خواست بروم.
من در دنیای بچه ها دوست داشتنیم اما در دنیای بزرگترها خیلی هم دلچسب نیستم.
دیشب نوشتم اما انگار پست نشده.
۹۹/۱۲/۱۱
تا خوابم برد، خواب فرار کردن و دویدن دیدم. دنبالمان بودند. داد میزدم توی خواب نمیتوانم بدوم. کوله پشتیم سنگین بود. از ترس داشتم میمردم. خوب شد خواب بود. و دیگر همین چند دقیقه را هم بهم زهر شد خوابیدن. چه خوب که شیر دارم. الان بلند میشوم برای خودم نسکافه درست میکنم و دیگر ترس و وحشت شبانهام میرود.
۱۴۰۱/۹/۲۲
دلم خیلی گرفته. خیلی زیاد.،میخواهم بروم امامزادهای جایی ،فقط بلند گریه کنم. و کسی ازم نپرسد چرا گریه میکنی .
۱۴۰۱/۹/۲۲
میدانم گند زدهام ، مخصوصا که الان این را خواندم که خیلی قبل نوشته بودی، چیکار کنم؟ من چقدر احمق بودم.
کیارستمی جایی میگفت آدمها وقتی همدیگر را نمیشناسند برای هم جذاب ترند ولی وقتی کم کم شناختی به وجود میآید پرده ها کنار برود، کار تمام است.
۱۴۰۱/۹/۲۱
بهم گفت اصلا بهتون نمیاد. بهم نمیاد که دیگر جوان نیستم. با دخترهای تازه سعی کردم طرح دوستی بریزم. یک موبور و یک مومشکی اخمو که اصلا با من حرف نمیزد. خانهی قشنگی بود. همیشه دلم میخواست بدانم خانههای آتیساز چطوری ساخته شده، و امروز بالاخره رفتم طبقه دوازدهم. وقتی نزدیک آسانسور شدم عکس گرفتم. از پنجرهای که خورشید داشت غروب میکرد. میخواستم برایت بفرستم، یادم نبود که راهی ندارم عکسم را ببینی. آسمان غمگین و دلگرفته. روز سختی بود. مدام گریه کردم. پشت چراغ قرمز. پشت ترافیک. توی تونل. وقتی نان تافتون خریدهبودم و دلم میخواست یک لقمه ازش بخورم و گرسنه بودم. وقتی هیچ گلفروشی بهم گیر نداد که نرگس بخرم. من حتی توی کیفم پول گذاشتهبودم که برای قلب پاره پارهام نرگس بخرم. مگر نگفتهبودی برایت نرگس میخرم. کلمهها هم جلوی چشمانم تار میشود. دلم درد گرفته. سرم درد میکرد و قرص خوردم. میدانم نزدیک پی ام اس شده که هی گریهام میگیرد. سینههایم دردناک و سفت شدهاند. امروز روی ترامپولین شاگردم که میپریدم فهمیدم. همهچیز بهم ریخته. هزار بار گوش دادم به وقتی که جوان بودم و گریه کردم. از وقتی رسیدم پای لپ تاپ کارهای عقب افتادهی کلاسهایم را انجام دادم. الانم هشتاد تا برگه از کلاسی که دورهاش تمام شده، جلوی رویم است و باید آخر ماه جواب داده و خوانده شده تحویل دهم. آنقدر کار دارم که حد ندارد. دلم میخواهد فقط بنویسم و بنویسم. بنویسم تا بلکه گریهام بند بیاید.
۱۴۰۱/۹/۲۱
پنج.
نفس های گرم، بدن های گرم، نگاه های گرم، بوسه های گرم ، لبخندهای وقت و بی وقت گرم، دست گرم و قوی که زن را نگه داشته بود توی آغوشش محکم که یک وقت از خوابش نپرد بیرون ، اما مگر خواب تا کی می توانست جان بگیرد؟ تا کی می توانست نگذارد خورشید غروب کند؟ یا طلوع کند؟ مگر خواب ها زمان و مکان دارند؟
معلق در بی زمانی و بی مکانی ولی خودشان در هم گیر کرده بودند. خیال می کردند اگر از هم جدا شوند از خواب بیدار خواهند شد و با هم بودنشان تمام خواهد شد.
زن دست برد، موهای مرد را صاف کند، دید ، آینه چقدر بزرگ نشانشان می دهد خنده اش گرفت. آینه محدب کنار جاده بود که خنده دارشان کرده بود. مرد به خودش آمد دید در جاده پر از برف ایستاده زن دارد می خندد و دستش لای موهایش گیر کرده. همانجا سفت بغلش کرد. لبهای داغش را روی صورت زن چسباند.
برگشتنا ، انگار عروسی تمام شده باشد. سایه ها دراز شده بود. آسمان دیگر ابری نداشت. و آن ها به همه چیز پشت کرده بودند و به شهر خاکستری شلوغ برمی گشتند.
.
.
.
.
زن کلید انداخت، و رفت داخل.در آینه خودش را نگاه کرد. اثری از خواب در آینه وسط جاده نبود فقط قلبش بود که تندتر می زد.
بعد از سه و نیم بامداد تمام شد.
۹۹/۱۲/۱۰
سه.
مرد خندید و گفت : چطوری ، دیووونه؟ زن در گوش مرد زمزمه کرد: وقتی باهام بیشتر حرف می زنی، بیشتر دوستت دارم.وقتی حرصمو درمیاری بیشتر دوستت دارم. وقتی بهم میگی، ولش کن بیشتر دوستت دارم. وقتی بهم میگی، دیووونه بیشتر دوستت دارم. وقتی بهم میگی پس من چی، بیشتر دوستت دارم. وقتی حالمو می پرسی ، بیشتر دوستت دارم.
مرد یکهو ساکت شد و خیره شد به کوه های روبه رو. به ساقدوش های عروس نگاه می کرد ، لابد. و در دوردستها چشمانش روی یک خانه کوچک با ردیف درختهای لخت ثابت ماند. و همانطورایستاده خوابش برد. مرد می توانست دست زن را بگیرد و تا کلبه کوچک بروند. یعنی تمام فاصله ها را طی کنند و از دره های پر برف بگذرند و بروند از پنجره کلبه این طرف را ببینند. تا زانو توی برف می رفتند. زن دست مرد را گرفت تا توی خوابش بماند. زن پاهایش را می گذاشت جاپای مرد.
۹۹/۱۲/۹
چهار.
یخ زده از سرما و برف ها ، خیس با انگشتان منجمد وارد کلبه شدند. کلبه از دور کوچک بود، اما وقتی بهش رسیدند بزرگ بود، هیچ کس نبود. در باز بود. در خواب همه چیز اتفاق می افتد. زن چسبیده بود به مرد تا از خوابش بیرون نپرد. در کلبه بسته شد.
دکمه ها باز شد. زیپها باز شد. قزنها باز شد. هر چه که باعث دوری می شد باز شد. لبها گشوده شد. چشمها بسته شد. تن ها کنار هم جمع شدند. کش موها باز شد. موهای ردیف شده پشت سر زن بوی ملکه های اساطیری می داد. و مرد یک جا صورتش را در موها جا داد. پوست صورت زن بوی تمشک جنگلهای وحشتی جنوب امریکا را می داد. و عطر زن که در نفس مرد پر شده بود از گلهای باغی در پاریس آمده .
انگشتان گرم شدند. بیرون یکدست سفید بود و از پنجره پیدا بود. کافی بود گردن بکشند. همیشه چیز به پایین ترین سرعت ممکن بود. زمان کش می آمد. زمانِ چسبندگی بود، لبها، دستها، پاها و تن ها بهم چسبیده بودند و خیال جدایی نداشتند.
کوه عروس و داماد آغوش بازکرده بودند برای زن و مرد و نشسته بودند به تماشا.
۹۹/۱۲/۱۰
دو.
زن دستش را می گذاشت روی دست مرد و فشار می داد و حواسش به آسمان و ابرها و قندیل ها بود و وقتی فشار می داد که چیز قشنگی می دید. مثلا یک سگ ولگرد که توی آفتاب کنار جاده لم داده بود یا سقف قرمز شیروانی ویلایی کوچک کنار جاده که چند لایه برف روی سقفش در حال آب شدن بود و هزاران قندیل نوک تیز آویزان لبه های شیروانیش بودند. یا مثلا چنددختر و پسر که داشتند می خندیدند و آش می خوردند یا مردی که منتقلی را باد می زد و رویش چای زغالی بود. مرد برای پاسخ دادن به هیجان زن با کلمات کوتاه یا جمله های خنده دار انگار زن را قلقلک می داد و زن ریسه می رفت. زن اصلا جوری دیوانگی در چشمهایش داشت که به هر چیزی دیوانه وار نگاه می کرد و لذت می برد. مخصوصا وقتی که مرد کنارش بود این دیوانگی چندین برابر می شد. هوا داشت کمی دم می کرد و مرد لای پنجره ماشین را پایین داد تا هوای تازه بپیچد و عطر زن را بیاورد سمتش که دلش هوای بغل زن را کرده بود. زن انگار فهمیده باشد از کنار ، تن مرد را در آغوش گرفت. مرد حواسش به جاده بود اما زن رفته بود توی پلیور سبز تیره مرد و ریشه های شالش و عطر مرد را نفس می کشید و صورتش مخصوصا دماغش از کنار بدن مرد بیرون زده بود. دست مرد رفت توی موهای بیرون زده زن و لبهاش را چسباند بهش. زن غرق بوی مرد دلش می خواست تا ابد ، تا هر زمان توی گرمای تن مرد حتی بدون تنگ در آغوش گرفتن مرد، بماند. مرد گفت اینجا رو ببین و زن مجبور شد برای دیدن جایی که مرد با انگشت اشاره اش نشان می داد سرش را بالا بیاورد و ساختمانی را که مثل یک ایگلوی بزرگ سفید که سقفش پهن شده بود و پنجره هایی مثل خانه های کارتونها داشت، ببیند. هر دو زمان را کش می دادند. با نگاه، با لبخند، با سکوت، با زل زدن به اطراف. و جاده جلو می رفت و کم کم به دامن عروس نزدیک می شدند. دامن عروس یعنی جایی که برفها جاده را بند آورده بودند. تا جایی که می شد با ماشین رفتند. مرد ماشین را پارک کرد و هر دو پیاده شدند و روی دنباله لباس عروس پا گذاشتند. هوا سرد نبود. آفتاب گرمای محبت آمیزی داشت در انتهای فصل سرما. و هر دو پاگذاشتند روی لایه های نازک برف و هر چه جلوتر می رفتند پاها و چکمه ها بیشتر فرو می رفتند. دست هم را گرفته بودند و شانه به شانه انگار تنها آدمهای روی زمین باشند بدون توجه راه می رفتند.
نیمه های شب نهم اسفند نود و نه
یک.
هنوز خیلی مانده بود به اول بهار. هنوز برف زیادی مانده بود تا آب شود. هنوز انتهای جاده بسته مانده بود. و هنوز تا چشم کار می کرد برف بود و برف. کوه ها انگار با لباس سفید عروس و داماد همدیگر را بغل کرده بودند. کوه جلوتر داماد بود. و کوه عقبی که به سرما نزدیک بود عروس بود. عروس بود که لایه لایه برف های چین چین روی دامنش نشسته بود و داماد هم دقیقا شکل پیراهنش سفید بود و برفهای خط کراواتش آب شده بود. زن و مرد راه افتاده بودند توی جاده. همین جاده ای که اول، دور داماد می پیچید و بعد هر چه گردنه ها را جلو می رفتند ، طاقهای کوچک و بزرگ که از کوه زده بود بیرون، انگار که داماد جیبهای شلوارش را در آورده باشد بیرون و به بقیه نشان داده باشد و بگوید ببینید هیچ ندارم به جز چند نقل سفید. فقط گاه و بیگاه قندیل های یخی ازشان آویزان بود. زن هیجان زده از غافلگیری مرد برای انتخاب جاده و دیدن قندیل ها بود. هیجان زده از نفس کشیدن کنار مرد بود. زن، هیجان زده مثل همان تازه عروس به زمین و زمان نگاه می کرد. آرام در جاده می راندند. آسمان آبی و زلال بود مثل اشک چشم. مثل دل رویایی زن. مثل آرزوهای دور زن. جاده می پیچید و آنها بالاتر می رفتند. مقصدی نبود. فقط رفتن و رفتن بود. رسیدن به دامنه چین چین پر برف عروس بود. به جایی که شاید بشود روی برف دراز کشید و آنقدر غلت زد که مثل آدم برفی سفید و زیبا شد. ابرهای تکه تکه انگار که آمده باشند بالای سر عروس و داماد با کمک خورشید قند می سابیدند بالای سر عروس و داماد و روی زمین آب راه انداخته بودند از سابیدن قند. زن دلش غنج می رفت از نگاه مرد به جاده. به لبخندش که در سکوت منتشر می شد و می نشست روی دهانه رگ آئورت قلب زن و در تمام بدنش جریان پیدا می کرد. گردنه ها آنقدر باریک بود که اگر ماشینی می آمد از روبه رو باید می ایستادی و بعد که ماشین رد می شد ، می رفتی. زن در مکث ماشین دستش را می گذاشت روی دستهای مرد. روی دستی که بیکار می شد از راندن. و گرمای دست مرد مثل شوک به آدم دم موت حال زن را جا می آورد.
دونیمه شب نهم اسفند نود و نه