-
همه هستی من آیه روشنی است
جمعه 16 آبانماه سال 1393 21:06
دلم برای خنده هایش قنج می رود ، برای خنده های بلند بلندش . برای آوازهایی که هر روز می خواند . دلم کلاً می رود برای لحظاتی که بیدار است و با هم بازی می کنیم . الان که خوابیده ، دلم برای نفسهایش تنگ شده . یعنی وقتی بزرگ هم شود ، همین قدر عاشقش هستم ؟ دخترک چطور ؟ نفسم به نفسش بند است .یعنی عاشقم می شود ؟ دو تایی برویم...
-
بادِ بی سامان
پنجشنبه 8 آبانماه سال 1393 18:16
دیشب خواب دیدم باد می آید . شاید شبیه همان باد و طوفانی که خرداد ماه وزید و همسایه بغلی را پرت کرد و هنوز هم در کما است . من روی زمین نبودم . بالاتر از بقیه آدمها پیچ و تاب می خوردم .شاید شبیه جادوگر کارتونها ، فقط چوب جارویی نداشتم .نیم متر بالاتر بودم که یکی از بچه های دانشگاه را دیدم که اسم کوچکش سیمین بود و هر چه...
-
اولینها
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1393 15:47
همین طور که با دخترک حرف می زنم و می نویسم ، او هم دمر خوابیده ، جوری که آدم دلش می خواهد بخوردش ، و صورتش را چسبانده به زمین و دو تا انگشتش را کرده توی دهانش و به من زل زده و همین طوری یکهو می خندد .حالا دستش را برده زیر چونه اش و گاهی حرف می زند و می خندد باز و دلم ضعف می رود . دلم می خواهد ریز همه کارهایش را بنویسم...
-
بادکنک
شنبه 3 آبانماه سال 1393 17:13
صبح که برای نماز بیدارم می کند می گوید خواب دیدم یه عالمه بادکنک برای دخترک خریدم ، تو همه بادکنکها رو باد کردی . خنده ام می گیرد . حالا می فهمم چرا دخترم بیشتر مواقع توی خواب می خندد . حتما خواب می بیند پدرش برایش هزار تا بادکنک خریده و مادرش دارد آنها را برایش باد می کند .
-
خوشبختی
پنجشنبه 1 آبانماه سال 1393 19:32
ده سال پیش دلیلی برای خندیدن نداشتم ، دچار افسردگی بودم، حتی دکتر رفتم و چند ماهی قرص مصرف کردم. امروز که با سِلما بازی می کردم و او بلند می خندید ، به من می خندید . به من که گاهی باورم نمی شود او دخترم است ، می خندید . امروز فهمیدم خنده اش هدیه ای است بعد از ده سال که خداوند به من داده است و بالاتر از آن چیزی نمی...
-
خنده ات مستدام
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1393 20:39
تا بیایم به خودم بجنبم ، دخترک توی پارک کوچکش دَمَر شده ، اگر اول بیدار شدنش باشد ، سرحال دستانش را می مکد ، اگر مدتی بعد باشد نق می زند که یعنی به دادم برس ، من را برگردان . برش می گردانم دوباره قِل می خورد و برمی گردد و من دوباره می آیم صافش می کنم . تا نرفته او برمی گردد و این کار شاید تا عصر و شب هزاران بار تکرار...
-
دل درد
سهشنبه 29 مهرماه سال 1393 12:03
روی تخت دراز کشیده بودیم . سه تایی . رسم شبهایمان همین است. زیر پتوی نرم سرخابی تی تی .یک دستم زیر سر دخترک و شیرش می دادم . ساکت بودیم . داشتم به آدمهایی فکر می کردم که خیلی راحت دیگران را به خاطر فقر یا نداشتن سواد یا حتی مدرک دانشگاهی تحقیر می کنند .مثل پدر ف که هنوز با اینکه ف الان پدر شده باز هم او را جلوی من و...
-
سقوط
شنبه 26 مهرماه سال 1393 20:05
داشتیم سقوط می کردیم ، چشمهایم را بستم و همه جا سیاهی بود . دلم هری ریخت . چشمهایم را که باز کردم همه بودند و بودیم . زنده بودیم . انگار دنیای پس از مرگ بود و چه مثل همین دنیا بود .هواپیما سقوط کرده بود و همه چیز مثل قبل بود . از خواب پریدم و صدای آواز دخترکم مرا از خواب پراند .
-
دیوارهای کاغذی
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1393 12:43
صدای گریه اش از توی اتاق خواب می آمد. بلند می گفت :"خدا، خسته شدم می خوام برم خونه مامانم. "صدای گریه دختر و نوزاد تازه بدنیا آمده اش بند نمی آمد.دلم هری ریخت .از اتاق بیرون آمدم و دعا کردم دخترک بیدار نشود. زن همسایه چشمهای سبزی دارد. اول فکر کردم دوتا بچه دارد .ملیکا و کسرا. اما بعدها فهمیدم او هم مثل من...
-
روزشمار
دوشنبه 21 مهرماه سال 1393 15:13
وقتی با هم هستیم ، هستمان هست می شود و روزمان تا آخر ساخته می شود. من و دخترک تا هر وقت که تلفن خانه زنگ نخورد ، می خوابیم . حتی تا لنگ ظهر . اما نمی شود . من بیدار می شوم تا ناهار و شامی بار بگذارم تا دخترک که بیدار می شود همه وقتم بشود مال او و حواسم پیشش باشد تا دلش نگیرد . دیروز که کف پذیرایی دراز کشیده بودیم زیر...
-
پائیزانه
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1393 12:17
خوابت نمی برد . خسته ام .شیر می خوری و نمی خوابی . روی پایم می گذارمت و تکانت می دهم اما گریه ات بیشتر از قبل می شود . شاید دوباره دل دردهایت شروع شده . قطره ات را می دهم . پدرت نیامده .داری غر می زنی . و من خسته تر و کلافه تر از قبلم . پدرت که از راه می رسد بدتر می کنی . می گذاریمت توی پتوی صورتی رنگت و تابت می دهیم...
-
به تو عاشقم
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1393 10:38
از پس این روزها که می گذرد هر روز به عمر تو ، گل عزیزم ، دختر قشنگم اضافه می شود و تو فصل تازه ای را کشف می کنی . هر روز خیابان نزدیک خانه را با هم طی می کنیم ، گاهی پیاده که تو درختها و گربه ها را رصد می کنی و گاهی با کالسکه که تو آسمان را می پایی و صورت من را .من تجربه تازه ای از زندگی کردن را یافته ام . چگونه به...
-
خدای چیزهای کوچک
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1393 18:22
شادی یعنی وقتی که تو خوابیدی و دستهای کوچکت را زیر چانه ات می گذاری . وقتی که بیدار می شوی ، آنقدر لگد می زنی تا من را بیدار کنی . وقتی که باهات حرف می زنم ، می خندی و دلت می خواهد حرف بزنی . وقتی خوابی زل بزنم توی صورتت و نفسهایت را روی صورتم احساس کنم . وقتی خوابی و لبهایت را جمع می کنی و انگار داری می مکی . وقتی که...
-
شیرینی
شنبه 1 شهریورماه سال 1393 18:32
بچه که بچه باشد کارهای خودش را دارد و همه وقتم را می گیرد . خوبیش این است که اگر خیلی گریه کند شال و کلاه می کنم و می روم کوچه بالایی،خانه پدری و کمی خستگی در می کنم و می خوابم و انرژی می گیرم برای شب . و همه دنیا و فکر من می شود بچه .تشخیص گریه دل درد و گرسنگی یا اینکه خوابش می آید سخت می شود .بچه ام ، بچگی خودم را...
-
شادی من و تو
شنبه 25 مردادماه سال 1393 12:54
می خواستم بنویسم روی سینه من سنگین شدی و خوابت برد.آمدیم خانه خودمان.دوتایی هستیم.خودم وخودت.برایت شعر خواندم.و از خودم برایت موزیک و شعر ساختم.و تو آرام گوش می دادی و بعضی وقتها هم نق زدی.شعرم را می نویسم که یادمان بماند در سی و شش روزگیت چه می کردیم. گریه نداریم/غرغرنداریم/نق نق نداریم/پس چی داریم؟خنده و شادی داریم
-
یک ماهگیت مبارک دخترم
شنبه 18 مردادماه سال 1393 17:19
روزها بیدارم شبها بیدارم تو قد می کشی و رشد می کنی من چه تند و سریع تحلیل می روم وقتی تو خوابی، بیدارم و دیگر خواب نمی بینم چون رویایم تو بودی که هستی و مگر مادر بودن غیر از این است؟ مادرت می مانم تا همیشه دخترم باش تا ابد. برای یک ماهگی سِلما
-
بعد از بیست روزگی
جمعه 10 مردادماه سال 1393 18:53
این چند روز می خواستم بنویسم . از کارهایت . از اداهای توی خواب و بیداریت . نمی دانی ، نمی دانی چقدر شیرینی و اینها را می نویسم برای روز مبادا . روزی که بتوانی بخوانی . روزی که بخواهی که بدانی روزهای اول زندگیت را چطور شروع کردی و هی لازم نیست به مغزت فشار بیاوری و ببینی خاطرات زندگیت از کی به یادت می آید که من لحظه...
-
بعد از ده روز
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1393 13:42
تغییر کردی . داری تغییر می کنی . داری بزرگ می شوی . هنوز هیچی نشده دوست داری توی بغل من بخوابی . یا عادت کرده ای به پدربزرگت که هر روز ساعت ده بیدار می شود . تو را هم بیدار کند و بلند بلند بگوید باباسی ، باباسی سلام صبح بخیر ، دست بده و انگشتهای کوچکت را دست بگیرد و تکان بدهد . اما امروز از ساعت هفت و نیم تا نه و نیم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 تیرماه سال 1393 12:48
قبل از دنیا آمدنت تنها آرزویم داشتنت بود و اینکه سالم باشی و بمانی.و حالا آرزویم خوشبختی تو و من و بابات است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 تیرماه سال 1393 01:16
الان می دانم که با نفسهای تو زنده ام فقط.
-
به دنیای ما خوش آمدی
سهشنبه 24 تیرماه سال 1393 13:02
من می خواستم که خواب باشم ، اما نبودم وقتی که تو بدنیا آمدی و من بهترین لحظه زندگیم شنیدن صدای تو بود . وقتی در پارچه ای سبز پیچیده بودنت .بهوش بودم وقتی تو را بین پاهایم گذاشتند . وقتی صدای ملچ ملوچ خوردن دستت را می شنیدم . همان موقع شیرت دادم و تو را می دیدم و هی به خودم می گفتم دلتنگیت تمام شد . بالاخره تمام شد ....
-
لحظه ای از آن خودم
دوشنبه 16 تیرماه سال 1393 11:40
دلم می خواهد خواب باشم و همه اش خواب ببینم تا این چند روز آخر هم بگذرد . نمی دانم دیگر .هر چه روی کاغذ حساب کرده اند که می آیی ، اما نیامدی و پیش بینی ها فعلا که غلط از آب در آمده است و همه زنگ می زنند یا اس ام اس می دهند این دختر فسقلی بدنیا آمد ؟ و من لبخند می زنم که هنوز وقتش نرسیده . و دلم می خواهد این لحظه ها...
-
فصل تازه از زندگی
سهشنبه 10 تیرماه سال 1393 18:02
از یکشنبه خانه خودمان ، خانه من و تو و بابا ، ماندیم . یعنی خوابیدیم . به اتاق خوابم عادت کردم . هر وقت از جلوی اتاقت رد می شوم ، قند توی دلم آب می شود . کم کم خانه سر و شکل گرفته . وقتی دیشب پدرت با سعی فراوان تلویزیون را هم راه انداخت و کلی قربون صدقه ام رفت که به خاطر من این کار را کرده ، ذوق می کردم . شاید فقط...
-
بیا ، بیا ، بیا
یکشنبه 1 تیرماه سال 1393 12:14
تابستان آمد . روزهای گرم و کشدار و من انتظار می کشم . خانه نو با تو . با لباسهایت . با بوی شیر که از الان توی تنم پیچیده و عاشقم می کند . نمی دانی . تا مادر نباشی نمی دانی بوی شیر چیست . بویی همراه با دوست داشتن . بویی که تو را به گریه می اندازد . تابستان آمد . همین امروز با سبدی آلبالو . با غوره . با آلوی ترش . و...
-
سلام بر روزی که متولد شدم
سهشنبه 20 خردادماه سال 1393 11:22
اینکه خودم تو را خیلی راحت بدنیا بیاورم ، در بغل بگیرم ، شیر بدهم ، خواب است اما تا چند وقت دیگر واقعیت می شود . خسته ام . از داشتن تو و لگد هایت خسته نیستم . از اینکه به دستور مردخانه یکهو کله بزنی و او هم از خنده غش کند وقتی دختر حرف گوش کنی مثل تو دارد ، خسته نیستم . خسته از ندیدنتم .زودتر بیا که قدمهایت هنوز...
-
نه ماه
دوشنبه 12 خردادماه سال 1393 14:15
باورت می شود ؟ دکتر می گوید باید منتظر آمدنت باشم . من با تو وارد نهمین ماه شده ایم . به شوق دیدار تو می گذرانم این روزهای کشدار و طولانی بهار را . تو شاید انتهای بهار بیایی یا شاید ابتدای تابستان . رنگارنگ من ، هر روز که بیایی بهترین روز زندگیم خواهد بود . توی این ماه ها من که بیدار می شدم ،تو هم بیدار می شدی . می...
-
برای دخترم
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1393 20:16
باران می بارد و تو با صدای هر قطره باران تکان می خوری ، شبها تمام فکرم بدنیا آمدن توست و روزها هم بالاخره می گذرد ، .دارم نزدیک می شوم به لحظه های آخر . لحظه های داشتن تو در خودم . این همه نزدیکی را کی دوباره احساس خواهم کرد ؟ تو که بدنیا بیایی از تنم جدا می شوی ، مثل میوه ای رسیده از درخت و دیگر برای من نیستی .دلم می...
-
مامان جون
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1393 11:28
گلهایی که مردخانه خریده ، هر روز حالم را جا می آورد . وقتی از ب یک دسته گل بزرگ با خودش آورده و واقعاً غافلگیرم کرد . همه این شادی را توی دلم جمع می کنم و کیف می کنم و کمی اش را نگه می دارم برای روز مبادا و می بینم این روزها از همه وقت بابا را بیشتر دوست داشته به آقایی که جعبه کیک را می دهد دستم می گویم میشود روی کیک...
-
تولدی دیگر
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1393 16:22
فردا که برسد ، خورشید که هزاران باره طلوع کند و من از سر و صدای تیشه و کلنگ همسایه بغلی بیدار شوم ، روز تولدم است . برای نوشتن این روز خوشحالم چون اولین تولدی است که یک تولد دیگری درونش هست . دخترم با من در این تولد شریک شده و من از این بابت خیلی خوشحالم . دختری که در این مدت شریک همه شادیها و غمهایم بوده ، و هنوز...
-
بوی بهشت
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1393 09:50
در کمدتت را هی باز می کنم و بو می کشم . آن طبقه ای که پودر بچه گذاشته ام برایت ، بویی پیچیده که عاشقشم . دیشب خوابت را دیدم . آمده بودی روی دلم و صورت به صورت همدیگر ، زل زده بودی بهم و من توی دلم قربون صدقه ات می رفتم . تا بدنیا بیایی کار من بو کشیدن آن طبقه کمد است . بوی تو را می دهد فسقلی من .