ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کتاب کورسرخی عالیه عطایی اشکم را در می آورد، همین حالای افغانستان است. همیشه ی افغانستان است. درد است. نوشته ایرانی ها می خواهند ثابت کنند همیشه اصیل هستند، حضور دارند، تمدن دارند. خیلی قدیمی هستند اما افغانها همیشه می خواهند برنده باشند. جنگنده اند. و جنگ در این کشور همیشگی است. کمونیستها با مجاهدین، مجاهدین با طالبان، طالبان با امریکا و حالا طالبان با مردم !!!با همه افغانی ها، با همه اقوام.
فیلم خورشید مجید مجیدی اگر آخرش طور دیگری تمام می شد حالم بدتر می شد. همه اش می خواستم ته فیلم را رها کنم، تحمل نداشتم. از اول فیلم داشتم گریه می کردم. هر چه بود با دلهره و استرس تمام شد. تا به حال اینقدر برای تمام شدن فیلمی اضطراب نداشتم.
از خستگی دراز کشیده ام روی تخت و نمی توانم تکان بخورم. ممنون. مرسی که هر از چند گاهی به یادم می آورید که اینجا هجده سال است که می نویسم. اما من دیگر آن دختر بیست و دو ساله نیستم. ولی چقدر دلم برایش تنگ شده.
روزهای سختی است.می تازم. برای بدست آوردن با چنگ و دندان. اما دیده نمی شوم. فقط یک شکست خورده ام. دردی عمیق می نشیند روی قلبم. چیزی ندارم. دستهایم خالی است. برای همین به درد هیچ کس و هیچ چیز نمی خورم. ناتوانم. ناتوانیم آنقدر زیاد است که خسته ام می کند. ناامیدم می کند. من دوست داشتنم را می خواهم.