«من زن و زندگی داشتم. زندگیم آنطور دلخواه نبود اما بود. هفت سال با هر چیزی که فکر کنی جنگیدم که همه لحظههای زندگی مشترک در بهترین حالت ممکن باشد. نقش یک عاشق دلخسته را هفت سال بازی کردم. مهربان و دلسوز ، حتی مدافعش در همه حالت ، جلوی پدر و مادرش که خیلی هم اذیتش میکردند. روزگارمان خوب نبود اما بد هم نبود. موقع سکس عزا میگرفتم اما باز دم نمیزدم که این بدن را نمیخواهم. این آغوش را دوست ندارم. تحمل کردم. اما در عرض دوهفته همه زندگیم از این رو به آن رو شد. حال زنم تغییر کرده بود. گیج و مات بود. احساس میکردم چیزی درونش عوض شده. فهمیدم که دارد بهم خیانت میکند. و بی سر و صدا جدا شدیم. به هیچکس نگفتم چه اتفاقی افتاد. تا یکسال هیچکس نمیدانست که جدا شدیم. از آن روز تصمیم گرفتم زندگی هیچکس را بهم نریزم. من نمیتوانم زندگیت را بهم بریزم. من به خودم قول دادم. نمیخواهم کاری که زندگیم را از هم پاشید، برای دیگران انجام بدهم. امیدوارم درک کنی. من خیلی خیلی دوستت دارم. تو همان آغوشی هستی که میخواهم. بغل گرم و نرم و خواستنی. همان هیکلی که من خوشم میآید. سینههای خوشفرم، کمرباریک، قوس کمرت خواستنی است. دستهایت، من عاشق بغلتم. موهایت را میبافم توی سرم هزار بار. لبهایت را میپرستم. نگاهت من را دیوانه میکند. طرز نگاهت، کلمهها، وقتی هنگدرام میزنی از خودم بیخود میشوم. باور کن من با تمام وجود میخواهمت اما چکارکنم که با خودم عهد بستم با زن متاهل نخوابم.»
داشتم زیر بارش کلماتش مدفون میشدم. برف میبارید انگار در میانهی گرم تابستان.
لرز کردم. برف میبارید روی قلبم. روی لبهایم. روی دستهایم. یخ زدهبودم. من زنده نماندم زیر بارش برف کلماتش.
آه
بخش سیام
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۳
حال آدمی را هیچکس نمیفهمد، حتی آن کس که ادعا میکند دوستت دارد. مدل دوستداشتنها با هم فرق دارد، لابد. در دل آدمی چه خبر است؟ هیچکس نمیداند. آدمی لبش میخندد و دلش گریه میخواهد. چه کسی خواهد فهمید مقدار اشتیاق و نیاز به دوستداشتن و دوست داشتهشدنش چقدر تعادل دارد؟ هیچچیز مطلقی وجود ندارد. همه چیز این دنیای لعنتی نسبی است.
تازه سردردهای مداومم خوب شدهبود. تازه اشکهایم کمتر شدهبود. در این روزهای طاقتفرسا جوری زندگی میکردم انگار در ترکم. در ترک عادتهای گذشته. دوست نداشتن. دوست نداشتن. دوست نداشتن کسی که دوستش داشتم.
مگر دوست داشتن دست خود آدم است که بگوید خیلی خب حالا دیگر وقت آن رسیده که دیگر دوست نداشتهباشم؟ کاش میشد مثل قرص سردرد خورد و ساعتی بعد خوب میشد. من چیزی را میخواستم که شدنی نبود. پس باید تمامش میکردم. به استاد پیام دادم ببخشید من برای بردن هنگدرامم مزاحم میشوم! یک کلمه نوشت که مراحمی.
تمام راه خانه تا خانهی استاد را گریه کردم. بر ناتوانی و ضعیفبودنم. وقتی رسیدم دو تا چشم قرمز را زیر عینک دودیام پنهان کردم. جلوی در ایستادم و تو نرفتم. آریا در را باز کرد و گفت بیا تو. گفتم ممنون عجله دارم باید بروم و فقط هنگدرامم را میخواهم.
استاد دستم را گرفت و برد داخل خانه.
با دلخوری روی مبل نشستم. فاصله بینمان بود. دستش را گذاشت روی شانهام. برنگشتم. اشکهایم تند تند پایین آمد. من در چه جهنمی بودم. تنم داغ کردهبود.
گفت برگرد. میخواهم باهات حرف بزنم. آرام برگشتم. به چشمانم نگاه کرد. نوک انگشتانش ، اشکهایم را پاک کرد. گفت: میدونی چرا دلم نمیخواهد زندگیت از هم بپاشد؟
آن وقت قصهی زندگیش را برایم تعریف کرد:
بخش بیست و نهم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۳
مدتها گذشت. نمیدانم چند روز در جایم ماندم و هیچکاری نکردم. انگار کسی در وجودم دکمهی ایست را زده باشد و من در لحظهای قبل از آمدن به خانه مانده باشم. چند روز و ساعت و دقیقه و ثانیه بدون زندگی کردن، زندگی کردم. خودم را گم کردم. آن کسی که هر روز ساعت هشت سرکار بود، کارهایش را مرتب و دقیق مثل یک ربات انجام میداد، همیشه لبخند میزد، و نیرویی داشت بیانتها، دیگر در من زندگی نمیکرد. رفتهبود. به خانهی استاد نرفتم. حتی به زور چیزی میخوردم. در فضای تاریک ذهنم گیر کردهبودم و زندگی را آنجور که میگذشت، نمیخواستم. هنگدرامم را جا گذاشتهبودم. تنها چیزی که شاید من را وصل میکرد به رویاهایم را هم نداشتم.
ده روز با کسی حرف نزدم. کلمهها را افسار زدم. صبح روز دهم که در آینه خودم را دیدم، ترسیدم. روحی سرگردان بودم در خانه که با یک تیشرت بلند و پابرهنه میچرخیدم. در این مدت هر وقت که حالم بد میشد از سرکار برمیگشتم. شاید در آستانهی اخراج بودم ولی حامد مدارا کرد و چیزی نگفت. غر نزد و تحمل کرد. چشمانم را در آینه دیدم مثل دو لانه پرنده بودند. گود رفته و توخالی، پر از غم و غصه. تصمیم گرفتم بروم هنگدرامم را بیاورم و دیگر به همه چیز پایان بدهم.
بخش بیست و هشتم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۳
چیزی که من را از خیال و رویا بیرون کشید ،صدای زنگ موبایلم بود که برای چندمین بار شنیده میشد، تنم را از تنش بیرون کشیدم. زمان گذشته بود. هر جا هم که رفتهبودم باید به خانه برمیگشتم. من در این سالها هر اتفاقی افتاد، هیچگاه قهر نکردهبودم و از خانه نرفتهبودم. من آدم رفتن نبودم. حوصله جواب دادن نداشتم، بدون خداحافظی از خانهی استاد رفتم. به خانه که رسیدم، چراغهای خانه روشن بود. هنوز خورشید غروب نکردهبود. بوی گلِ مریم و شمع روشن قاطی شدهبود. دلم میخواست بدون حرف بروم در کنجی از خانه پنهان شوم. دلم نمیخواست صدای حامد را بشنوم. لباسهایم را درآوردم و یک تی شرت بلند به تنم کردم و روی تخت کز کردم. حامد پایین تخت نشست و زل زد به من. نگاهش نکردم. ازم عذرخواهی کرد. دستانم را گرفت توی دستانش و چندبار بوسید. دستم را بیرون کشیدم. گفت چیکار کنم من را ببخشی؟
گفتم هیچی نگو، نمیخوام صدایت را بشنوم. هدفونهایم را در گوشهایم فرو کردم و چرخیدم طرف دیگر و روی تخت دراز کشیدم. هیچی نمیخواستم جز صدای موسیقی. دلم نمیخواست هیچ کلمهای بشنوم.
خوابم میآمد. دلم میخواست بخوابم و دیگر بیدار نشوم. هیچ رویا و آرزویی نداشتم جز مردن.
بخش بیست و هفتم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۳
چشم،گوش، زبان، دست و پا تک به تک معمولیند. کارهای معمولی و روزمره را میکنند. چشم میبیند. گوش میشنود، دست برمیدارد، پا راه میرود.
کافی است، قلب که کارش رساندن خون به تمام بدن است، این قلب گرم و سرخ ، عاشق شود، این خونِ عاشق را به رگها و مویرگهای سراسر بدن ببرد. چیزی که بدست میآید یک آدم عاشق است. چشمِ عاشق، گوشِ عاشق، لب ِ عاشق، دست ِ عاشق، پای عاشق .
آن وقت دیگر آن عضو، دیگر جزیی از بدن معمولی نیست. یک تکهی ناب بینظیر است.
حالا ببین اینها چه میکنند در مواجه با عشق ؟ چطور عرض اندام میکنند. زبان سکسیترین عضو میشود؟ دستها، پاها ، لبها و ...
کدام؟
همه بدن میشود معبد و مقصود معشوق و عاشق در آن به معراج میرود.
من در آن لحظهی تنسایی، در لحظهای که بدنهایمان حتی با لباس اینهمه درگیر بود و از تمام وجودمان عشق میطراوید، به هیچ چیز نمیاندیشیدم. ذهنم خالی بود. تهی بودم. من در دستان مردی تعریف میشدم که موهایم را دوست داشت، لبهایم را چنان تنگ میبوسید که تعریفهای قبلی بوسیدن در ذهنم تغییر میکرد. چنان تنگ در آغوشم میگرفت که نفسم بند میآمد. معنای همهی کلمات را این مرد عوض کردهبود. و من تازه میفهمیدم زندگی واقعی چیست؟
من در برابر این همه احساس، چشم میشدم، لب میشدم. دست میشدم. گوشم پر از آهنگ صدای مهربانش میشد. قلبم سرشار از شادی میشد. با او زمان میایستاد. به گذشته و آینده نمیرفتم. متوقف میشدم.
چگونه میتوانستم رهایش کنم؟ چطور میتوانستم بگذارم و بروم؟ چرا نباید میماندم؟
چرا اینجا خانهی من نبود؟
چرا این تخت، تخت من نبود؟
چرا این تن، مال من نبود؟
بخش بیست و ششم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۲
آدمی به عشق زنده است. آدم به لحظاتی چنگ میاندازد که با عشق جان گرفته، عشق که مثل خون در رگهایش جاری شده و باهاش نفس کشیده. نیروی عجیبی که اگر باشد، اگر ذرهای در درونت باشد، هر چه در این دنیا و هستی و کائنات باشد، برایت قشنگتر، جادوییتر و قابل تحمل میشود. اگر ذرهای عشق داشته باشی، طعم همه چیز خوشمزه است حتی یک نان ساده. یک نان سادهی داغ. اما امان از لحظهای که دیگر همه چیز ته بکشد. سیاهی و نفرت و بی سامانی است که ته ندارد. پایانش تلخ و گزنده است. و آدمی خودش را بیچیز و ناتوان میبیند. از نداشتن، نبودن و نخواستن سرخورده میشود. تنها و بیکس میشود.
آریا همچنان محکم در آغوشم کشیدهبود. در آن لحظهی شگرف که تنهایمان بهم میسایید در گوشم با بغض زمزمه میکرد:
من عاشق موهاتم ولی نمیتونم بهت بگم، من عاشق لباتم ولی بهت نمیگم، من عاشق نگاه کردنتم ولی طاقت ندارم بهت بگم، عاشق بغل کردناتم، ولی نمیتونم داشتهباشمت.
گوشم از شنیدن کلماتش داغ شد. دستانم بیجان و بدنم در آغوشش بیجانتر. با کلمات چکار میکرد؟ نتهای جدید روی هم سوار میکرد؟
آه.
من در سختترین شرایط زندگیم، چطور این کلمهها را در وجودم هک میکردم؟ من بین بودن و نبودن، بین رفتن و نرفتن، بین اخلاق و شهوت، بین عذاب وجدان و بیخیالی، بین هزار هزار صفر و یک داشتم جان میدادم. و او حالا لب به سخن گشودهبود و برایم موسیقی عاشقی مینواخت؟!
او که دستهاش و نگاههاش خیلی وقت بود من را آتش زده بود! من که هر روز و ساعت و دقیقه و ثانیه میسوختم از اینکه ندارمش. چه جوابی داشتم بدهم. بگویم ممنون که عاشقم هستی اما نمیتوانی. آدمی که عاشق است باید بتواند. میتواند. کسی که قدرت همهی هستی را با عشق در وجودش دارد چطور نمیتواند؟ چه مانع بزرگی بین ماست؟ حلقه انگشت دست چپ من؟ که فقط یک حلقه طلایی بیمفهوم و بیمعنا بود؟ دیگر تعهدی در میان نبود. کاغذها و قراردادها را میشد پاره کرد. کلمه «من زن تو هستم» تا ابد را بالاخره میشود با خودکار خط زد و پاک کرد. این تعهد دیگر بر من واجب نبود. من دیگر از نظر روحی و حتی جسمی مایل به ادامهدادن با شوهرم نبودم. فقط کافی بود یک جرقه کوچک به این انبار کاه قدیمی بیفتد، همهچیز به یکباره نابود میشد. وقتی میگفت عاشقتم و برای آخرین بار تکرار کرد و ساکت شد، نفسم را در سینه حبس کردم و لبهایم را گذاشتم روی لبهایش. که دیگر هیچ نگوید از ناتوانی و نتوانستن. و او هم چشمانش را بست که برود در خلسه طعم شیرین لبهایم. و این لب روی لب گذاشتن تکرارشد. دوباره و دوباره. این درهم شدن لبها، لب من روی لبش، لب او روی لبم. بالایی روی پایینی او و گاه لب بالایی او روی لب پایینی من . و با شدت بیشتری مکیده شدن، و تند تند و اغواگرانه که لای پاهایم چنان خیس شدهبود که حس میکردم که خیسی زده به شلوارم. پاهایمان در هم گره خورده بود. با همان لباسها که تنمان بود. سکوت و صدای چکیدهشدن لبها مثل آرام سوختن شعلهی شمع.
آه.
و حالا نوبت زبانهایمان بود که در کامها بلغزد. هیچ چیز جای کلمه را نمیگیرد جز همین تنش بین لبها و زبانها. همان زبانی که گفته بود عاشق لبهاتم، درون دهانم مثل ماهی کوچکی شنا میکرد و خواستنش را محقق کردهبود.
هیچ صدایی نبود. هیچ حرکت اضافهای نبود. جز گره خوردن پاها، حلقهشدن دستها و چسبیدن لبها. انگار قطبهای شمال و جنوب بهم رسیدهباشند. چیزی ناممکن، ممکن شدهبود.
دو تکه آهنربایی که نتوانی به هیچوجه جداکنی.
صدای بوسیدهشدن وقتی عاشقی قشنگترین موسیقی جهان است که از اتاق استادموسیقی-که حالا مرکز جهان شدهبود- نواخته میشد.
بخش بیست و پنجم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۲
موبایلم زنگ خورد و من را از دنیای خودم بیرون آورد. حامد بود. چطور رویش شدهبود به من زنگ بزند؟ با سردی گفتم بله، نامم را چندبار صدا کرد : صبا، صباجانم، قربونت برم، تو که میدونی من چقدر دوستت دارم، بیا خونه با هم حرف بزنیم. کجایی؟ هر جا هستی بگو بیام دنبالت، کی میای خونه؟ من غلط کردم. دستم بشکنه. تو که دیدی حال خرابم رو. من خیلی به تو بد کردم.
سکوت کردم. کلمهای به زبانم نمیآمد. باز حرفهایش را تکرار کرد. اینبار با التماس و زاری. دلم به حالش سوخت. دلم به حال خودم سوخت. وسط این زندگی پاره پاره گیر کردهبودم. سکوت نمیکرد. بهش گفتم خودم عصر به خونه برمیگردم. و گوشی را قطع کردم.فضای خانهی استاد، که پر شده بود از نوای هنگدرام، با صدای زنگ موبایلم مغشوش شد. آریا بهم چشم دوختهبود. لبهایم را میدید که شکل غصه شدهبود. میترسیدم به خانه برگردم. دلم میخواست کسی پیدا میشد بهم میگفت به خانه برنگرد. به آن لحظات سخت و دردناک برنگرد. به آن ناامیدی برنگرد. به روزمرهی تلخ ناگزیر برنگرد. برگشتن به آنجا کابوس بود. اما باید برمیگشتم. من تنها بودم. قدرت نداشتم تصمیم بگیرم. و بزنم زیر همهچیز. میترسیدم. از مقصر بودن وحشت داشتم. به هرکس میگفتم که خستهام بهم میخندید و میگفت خوشی زده زیر دلت. کار خوب، خانه و ماشین، دیگر دردت چیست؟ همه ، ظاهر آرام و مرتب زندگی را میدیدند. چه بهانهای میآوردم که هر چه میگفتم محکمهپسند نبود چه برسد به عامهپسند. ذهنم پر از ضد و نقیض بود. آشوب بودم. از بازگشتن و مجبور بودن. تردیدهایم تمامی نداشت. من متکلم وحدهای بودم که کسی صدایم را نمیشنید ٫ باور نداشت. لباسهایم را برداشتم. باید بلند میشدم. میخواستم از آن خانه بروم که برایم تنگ آمد. نفسم بند آمدهبود. استاد دستپاچهگیم را دید. گفت کمی بمون و حالت جا اومد، خودم میبرمت. جلو آمد. دستم را گرفت و من را برد به اتاقش. از جلوی آینه قدی اتاقش که رد شدم خودم را نشناختم. من کجا بودم؟ کی بودم؟ من اینجا چه میخواستم؟ عاشق بودم؟ دیوانه شدهبودم؟ حالم را نمیفهمیدم. چیزی که میخواستم چه بود؟ غلیان هورمونها بود؟ گذرا بود یا ماندگار؟ هزاران سوال در آینه دیدم. و جوابی برایش نداشتم. به خودم آمدم دیدم روی تختم. هر دو کنار هم دراز کشیدهبودیم.
آریا دستش دور کمرم بود. آرام گفت : اگر دوست داری حرف بزن. من به لبانم مهر سکوت خورده بود. از گفتن ماجراهای زندگیم خجالت میکشیدم. دوست نداشتم که دلش به حالم بسوزد. فقط نگاهش کردم و خودم را در آغوشش فشردم. او محکمتر ازهمیشه دستانش را دورم حلقه کرد.
بخش بیست و چهارم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۲
چطور میتوانستم برایش تعریف کنم؟ حالم نشان میداد که چه روزگاری گذراندهام. دست و پایم میلرزید. جان نداشتم. از دیشب چیزی نخوردهبودم. سرم گیج میرفت. آریا گذاشت روی مبل دراز بکشم و چشمانم را ببندم. برایم قهوه درست کرد و صبحانه مفصلی آماده کرد. چقدر مهربان شدهبود. مثل پروانه دورم میچرخید. چند لقمه خوردم اما اشتها نداشتم. کمی قهوه نوشیدم. کنارم نشسته بود و چشم دوخته بود به دهان من. منتظر بود بگویم آب تا بپرد و برایم آب خنک و گوارا بیاورد. چقدر کوچک شدهبودم. مثل گنجشک اشی مشی خیس و زخمی بودم. تن و بدنم آرامش نداشت. دلم میخواست بخوابم. بهم قرص داد. چشمانم را بستم. رویم ملافه کشید. بوی تمیزی ملافه را کشیدم توی نفسم. اشکهایم ریخت. چشمانم را که میبستم دیشب مثل یک فیلم زنده جلوی چشمانم ظاهر میشد. بالاخره خوابم برد.
باز تاریکی خانه و رعد و برق بود. شوهرم بالای سرم داد میکشید اینجا چیکار میکنی. آمده بود اینجا. استاد یک گوشه بیحرف ایستاده بود. حامد دستانش را دور گردنم فشار داد. میخواستم بگویم کمک. نمیتوانستم. هر چه تلاش کردم نمیشد. وقتی که داد کشیدم، از صدای خودم از خواب پریدم. آریا کنارم بود. بغلم کرد، آرام گفت: چیزی نیست، خواب بد دیدی. میخوای بریم دکتر؟ بهت آرامبخش بزنه یه کم بتونی راحت بخوابی. گفتم: نه و زدم زیر گریه. سرم درد میکرد. آریا دستانش را برد زیر موهام که توی صورتم پخش و پلا شدهبود. صدای قلبش را میشنیدم. کمی آرام گرفتم. لبهایش را روی موهایم چسباند. تنش بوی چوب سوخته میداد. تنش بوی جنگل میداد. جنگلی که داشت از دست میرفت. میخواستم تا ابد در جنگل تنش گم باشم. دستش را گذاشت یکی یکی روی زخمهایم. روی کبودیهایم. درد داشتم. آب دهانم را بزور قورت میدادم. از بغض راه گلویم بسته شدهبود. هر چقدر هم گریه میکردم تمام نمیشد. دستانش تردستی بلد بود. روی تنم میکشید و سعی داشت آرامم کند. توی آغوشش، غوطهور بودم. تمام تن کوچک و خردم را جا داده بود بین دستانش. لبانش را جلو آورد. یکی یکی کبودیها را بوسید. روی زخمهایم. روی دستم، صورتم، بین سینههایم. چشمانش بسته بود موقع بوسیدنم. من نگاهش میکردم. سیر نمیشدم از دیدنش. از این مهربانی وصفناشدنی و پایانناپذیرش. جانم برمیگشت. حال خرابم یواش یواش تمام میشد. حرفی بینمان نبود. همین سکوت، بهم آرامش میداد.
بعد از بوسیدنهای ادامهدار و طولانیش، برایم نواخت. موسیقی در تک تک سلولهای مغزم میپیچید و نیروی از دست رفتهام را بهم میبخشید. نتهایش، ضربههای نرم دستان قویش من را زنده میکرد. اشکهایم آرام میریختند. زخمهایم التیام مییافت. دردهایم کم میشد. دوست داشتنم به اوجش رسیدهبود. حال عجیبی داشتم. بهش پناه آوردهبودم. در نگاهش آرامشی بود که نفسهایم را کند میکرد. خودم را به موسیقیاش سپردم.
بخش بیست و سوم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۱
صبح با تن کبود و رنجور بیدار شدم. بدنم درد میکرد. استاد بهم پیام داده بود، هنگدرامت اینجاست. حامد نبود. صبح خیلی زود رفتهبود و من نفهمیدهبودم. تمام تنم درد بود. تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم، رفتن زیر دوش آبِ گرم بود. دوش را که باز کردم گریهام گرفت. قطرههای آب که روی تنم میریخت، آه از نهادم بلند میشد. تمام تنم پر بود از کبودی و خونمردگی و خراش ناخنهای شوهرم. جای دندانهایش روی گردنم باقی ماندهبود. چطور با این بدن درهم شکسته میتوانستم از خانه بیرون بروم؟ با حوله روی تخت افتادم. استاد نوشتهبود خوبی؟ باز جوابش را ندادم. چه میگفتم؟ ولی تنها جایی که دلم میخواست بروم خانهی او بود. تنها جایی که آرامم میکرد و شاید کمی از رنجم میکاهید فقط همانجا بود. به سختی لباس پوشیدم. به سختی خودم را جمع کردم. صورتم را کمی آرایش کردم تا اثری از گریهها و لکهها نباشد. حتما حامد خودش میدانست چرا بانک نرفتم. با این وضعیت تا چند روز دلم نمیخواست قیافهاش را ببینم. کاش میشد. با قلبی پر از درد از شب گذشته، زنگ در خانهی آریا را فشردم. در بیدرنگ باز شد. حامد در آستانه، ایستادهبود. منتظر و نگران. دستانش باز شد. بیاختیار رفتم درون آغوش گرمش. هیچچیزی مانعم نشد. اشکهایم بیاختیار سرریز شدند. آریا بدونکلمهای محکم فشارم داد. بدنم درد میکرد. اما فقط همین لحظه مناسب حالم بود. چند دقیقه همانجا جلوی در، ایستاده در آغوشش ، بلند بلند گریه کردم. دستانش پشت کمرم آهسته و لطیف ، در رفت و آمد بود. انگار میخواست دلداریم بدهد. من را کشان کشان برد روی مبل نشاند و یک لیوان آب دستم داد. چند جرعه که نوشیدم، دستش را گذاشت روی جای دندانهای حامد روی گردنم. و پرسید: چی شده؟ و من فقط نگاهش کردم. لبهایش را جلو آورد و جای زخم قرمز را که شبیه یک دایره کوچک جمع شده بود، آرام و نرم بوسید.
بخش بیست و دوم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۱
زودتر از حامد به خانه بازگشتم. از قهوه صبح هنوز سرخوش بودم. دستی به خانه کشیدم. شام خوبی پختم. چای دم کردم. منتظر حامد ماندم. او همیشه تا چند ساعت بعد میماند. یا با دوستانش وقت میگذراند. منتظر نشسته بودم. نمیدانستم چه میخواهد بهم بگوید. دلشوره نداشتم. اما زمان دیر میگذشت. خسته شدم. دراز کشیدم روی کاناپه. نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای بلند حامد از جا پریدم. بلند میخندید و نامم را صدا میکرد. حال خودش را نمیفهمید. فهمیدم مست کرده. هر لحظه میخواست به زمین بیفتد. به سمتم آمد. حرفهایی میزد که نمیفهمیدم. کلمهها را بیهدف میگفت. در حرفهایش میگفت میداند دارم بهش خیانت میکنم. بلند داد زد: من پدر اون کسی که بخواد تو رو از چنگ من دربیاره درمیآرم. روزگارشو سیاه میکنم، اون پوفیوزی که همچین غلطی کرده بیچارهاش میکنم. من خشکم زده بود. فقط نگاهش کردم. ترسیده بودم. دستش را انداخت دور گردنم. و هی فشار میداد. داد میزد: بگو کجا بودی صبح؟ چرا اینقدر دیر اومدی سرکار؟ گفتم با دوستام رفته بودم صبحانه بیرون. قهقهه زد و گفت : تو گفتی و من باور کردم. دستانش را جدا کرد. و دستم را بزور گرفت و من را کشاند تا روی تخت. میخواستم از دستش فرار کنم. لباسهایم را بزور از تنم درآورد. هر چه میگفتم ولم کن. رهایم نمیکرد. پرتم کرد روی تخت. دامنم را درآورد. پخش شد روی تنم. با زبانش همه صورتم را لیس میزد. حالم داشت بهم میخورد. لبهایم را گاز گرفت. بعد رفت سراغ سینههایم. با مشت میکوبیدم به تنش. اما او زورش بیشتر ازمن بود. مستی قویترش کرده بود. تقریبا با هر حرکتش جیغ میزدم. پاهایم را جمع کردهبودم. بدنم منفبض و سفت بود اما او با زور به هر قسمت تنم تجاوز میکرد. گریهام گرفته بود. میگفتم ولم کن. نمیخوام. او بدون توجه به حرفهای من راهش را باز کرد. با دست محکم به رانهایم سیلی میزد. از بس تقلا کرده بودم، جانم رفته بود. هر جای تنم را پیدا میکرد، گاز میگرفت. میمکید و سیلی میزد. حالت عادی نداشت. کارش که تمام شد، خودش یک گوشه تخت افتاد. بیجان و با صورت خیس از گریه رفتم توی پذیرایی و روی کاناپه و برای بدبختی خودم گریه کردم. این اولین بار نبود که اینطور بهم تجاوز میکرد.
بخش بیست و یکم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۱