| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز پوست سرم را کندند ؛ لعنت به تو جاسبی.به دانشگاه آزاد . دانشکده علوم تهران مرکز .چه خوب که تو نبودی اشک های احمقانه ام را ببینی .عینک زدم و تا سر فلسطین بغض کردم و گریه کردم . بالاخره تمام شد . این فوق دیپلم لعنتی جایزه این اشکها شد .
می خواستم وقتی بازدید کننده ها به صد هزار تا برسد بنویسم اما ای میلی دریافت کردم که بسیار خوشحالم کرد و نتوانستم صبر کنم . تا صد هزار تا هم راهی نمانده .شاید کسانی که خواننده ها ی قدیمی بدون امضاء باشند بهار خاتون را یادشان باشد . ای میل زیر از بهار بدستم رسید.امیدوارم هر چه زودتر وبلاگش را منتقل کند.
گلهای یاس تمام شد
بس نیست ؟
حالا نوبت توست که زجرم دهی !
غنچه های تو سر بالا آورده ،
مرهمی است بر ذق ذق تنهاییم ،
چه فایده ،
درمان موقت برای فرو رفتن در قعر ِ زندگی ِسیاه.
پ ن : تا حالا طبقه پانزدهم هتل شرایتون چای بعدازظهرت را سر کشیده ای؟
یک دو سه
گلدان یاس بس است؛
چهار پنج شش
چقدر گلهایت را ؛ بوی مست کننده اش را برخم می کشی!
هفت هشت نه
این امیدواری بیهوده تو
مرا می کشد؛
ده یازده دوازده سیزده ...
هر عصر غنچه ها باز می شود
چهارده پانزده شانزده هفده
من یکی یکی گلها را می چینم
هیجده نوزده بیست
و لای کتاب مصلوب می کنم
بیست و یک؛ بیست و دو
کاش وقتی بیست و سومین غنچه ات باز می شود
من دیگر نباشم .
زن بدون فکر منقل را آورد ، ذغالها را همانطور که یاد گرفته بود تنوره چید ، تکه کاغذی را آتش زد و در میان ذغالها گذاشت و باد زد ، صدای مرد آمد که باز هم خوب نچیدی ؟ زن بی توجه باد می زد و مرد نگاه می کرد ، آتش نمی گرفت ، مرد باد بزن را گرفت و گفت اینطوری که آتیش نمی گیره و دوباره ذغالها را چید ، با فندکش روزنامه باطله را آتش زد و میان ذغالها چپاند ، بالاخره شعله بلند شد و مرد همانطور که به سیگارش پک می زد باد می زد و زن خیره شده بود به ذغالها که یکی یکی سرختر می شدند ،از آتش متنفر بود ، به خاطر مرد که اهل دود و دم بود ، اما امروز بر عکس همیشه مرد با کیسه ای بلال به خانه آمده بود و بساط منقل را پهن کرد ، مرد گفت ببین این طوری آتیش درست می کنن ، و ادامه داد چندتا شون رو پوس بکن ، آب نمکم که درست نکردی ! بلالها بزرگ بودند و نه زیاد نرم ، زن عجله کرد و دسته یکی از بلالها کنده شد ، سطل کنار دست مرد را آب کرد و نمک ریخت ، ذغالها گر گرفته بودند و صدایشان بلند شده بود ،یه بلال بده ، و زن اطاعت کرد، به آتش خیره شده بود ، خاصیت آتش همین بود ، که چشمها را بگیرد و مجذوب قرمزی نورش کند ، تق تق دانه های ذرت بلند شد ، و مرد بلال را روی آتش می چرخاند ، و بعد از چند لحظه صدای خنک شدن بلال سرخ شده در آب نمک خنک ، مرد از روی صندلی بلند شد و زن هوس کرد سر جایش بنشیند ، صورتش داغ شده بود ، با انبر ذغالها را مرتب کرد توی یک ردیف، بلال بی دسته را برداشت ، روی ذغال گذاشت ، باد زد ، یکهو صدای مرد بلند شد که خاکسترا رو پخش نکن ، و زن ملایمتر بادبزن را تکان داد ، با انبر بلال را می چرخاند تا تمام دانه هایش سرخ شود ، یکهو یاد تمام خاطراتش توی رنگ قرمز ذغالها افتاد ، خنده های تو ، چوبهایی که توی شومینه سوخته بودند تا تو را گرم کنند ،ردپای تو توی برفها که رفته بودی ،روزی عاشق آتش بود به خاطر تو و گرمای آتش بود اما دستهاش یخ زده بود مثل همه آن شبها سرد ... بی فکر بادبزن را تکان می داد ، چیکار می کنی بلال سوخت ! به خودش آمد ، بلال را با انبر برداشت و توی آب نمک انداخت ، کمی چرخاند تا خنکتر شود ، همان طور که مرد غر غر می کرد بلال سوخته را برداشت و به داخل رفت ، تنهایی به بلالش گاز زد و خاطرات سوخته را جوید.
