-
دلتنگی
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1393 23:13
نمی شود دل آدمی تنگ شود ؟ تنگ آدمی دیگر ، از گوشت و پوست خودش . از خون خودش ، دل آدمی تنگ شود برای کسی که تا به حال ندیده اما با تمام وجود احساسش کرده . دلم تنگ شده برای دخترم . برای دختری که ندیده امش اما می دانم و حسش می کنم .توی دلم که تکان می خورد ، باهاش که حرف می زنم و با نفسهایش جوابم را می دهد همه اینها کافی...
-
دخترک و دخترکش
شنبه 13 اردیبهشتماه سال 1393 11:13
دخترکی که من باشم منتظر دخترکی هستم که لبخندش را به من ببخشد و دستانم را بگیرد و تمام زندگیم شود ، که تمام دلخوشیم همین باشد .دخترکی که هر بار لگد می زند ، من را از دنیای خودم بیرون می آورد . سر ساعتی در نیمه شب من را بیدار می کند و به استقبال نوری در تاریکی می برد . نمی دانم چه نیرویی دارد اما همه عشقی که دارد به من...
-
شجاع باش
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1393 14:27
دخترم نترس ، این نوری که از پنحره رد شده ، برق و صدای بعدش رعد است عزیزم . توی بهار عادی است . یکهو هوا تیره و تار می شود ، سیاه ،باران تندی می بارد . گاه بند می آید ، هوا پاک و تمیز می شود و رنگین کمان در می آید . هوای بهاری همین است . شاید مثل دعواهای من و بابا باشد . بعدش زودی دوباره آفتاب درمی آید و با هم آشتی می...
-
مامان اردی بهشتی
دوشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1393 11:23
نمی دانستم جنین بعد از هفده هفتگی می تواند خواب ببیند ، یعنی توی فسقلی تا الان هر چه من خواب می دیدم را می دیدی یا من داشتم خوابهای تو را می دیدم ؟ حالا که اردی بهشت آمده ، خوشحالم . رنگهای این ماه را دوست دارم ، بوهایش را ، گلهایش را و تمام عاشق شدنهایش را . من که در خانه جز کاکتوس گل دیگری ندارم فعلا ، اما همین هم...
-
برای دختری که مادر شده
شنبه 30 فروردینماه سال 1393 23:32
دخترم تکان بخور تا خیالم راحت شود . این اولین سالی است که روز مادر با وجود تو برایم معنا پیدا می کند .الان که با تو حرف می زنم ، دلم خیلی برای مادرم تنگ شده و دلم می خواست کنارش بودم . اما یکهو زد به سرم و خواستم دور شوم و دوباره قدر همه چیزهای خوبی که با مادرم دارم را بدست بیاورم . آنقدر دل تنگم که هر کس نداند فکر می...
-
کوچ
جمعه 29 فروردینماه سال 1393 23:14
روی پل کریمخان بغضم را قورت می دهم ، بغضی که از اول همت شروع شده بود و مردخانه هم فهمیده بود . خودم خواستم و گفتم و اصرار کردم برویم خانه خودمان . خانه ام . مردخانه می گفت انگار دوباره متولد شده باشم یا عروسی کرده باشم و می رویم خانه . خیلی خوشحال بود . اما من انگار داشتم جان می دادم .فکر نمی کردم این همه سخت باشد ....
-
دوشنبه طلایی
دوشنبه 25 فروردینماه سال 1393 12:56
حالم خوب است . وقتهایی که فکرش را نمی کنی ، گلدان یاس رازقی ات به ناز ، یکی از گلهایش را باز می کند . فکرش را نمی کنی ، و کسی به دیدنت می آید و تمام شادیش را به سلولهای بدنت منتقل می کند . حالم خوب می شود وقتی حرف می زنیم ، چای می خوری ، من هندوانه می خورم ، تو عدسی می خوری ، من شیر و کیک می خورم . تو حرف می زنی ، من...
-
سلامتی همه کودکان سرزمینم آرزوی همه مادران
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1393 11:30
توی خواب به دکتر می گفتم چرا اینقدر هزینه نگهداری خون بند ناف زیاد است که هر کسی که زایمان می کند بدون اینکه بخواهد اینهمه تصمیم بگیرد ، یکراست بند ناف کودکش ذخیره می شد برای روز مبادا .این همه دولت تدبیر و امید از ما می خواهد که منصرف شویم از گرفتن یارانه تا هزینه های درمان کاهش پیدا کند ، یعنی می شود تا سه ماه دیگر...
-
انتخاب
پنجشنبه 21 فروردینماه سال 1393 18:55
شاید کمی خنده دار باشد ،مردخانه به اسم دخترمان را صدا می کند ، من می گویم اگر تکان خورد یعنی این اسم را دوست دارد ، دوست دارد به این اسم صدایش کنیم حتما . دیشب چند تا اسم را گفت اما دخترم تکان نمی خورد ، تا صدایش می زدم دخترم تکان می خورد . فکر کنم همین طوری آنقدر ادامه دهیم تا دخترم خودش اسمش را انتخاب کند .
-
خاله های مهربان عزیزتر از جان
سهشنبه 19 فروردینماه سال 1393 11:25
خواهر نداشتن خوب نیست . تازه می فهمم دوستانی که از سالهایی دور برایم مانده اند ، جای خواهران نداشته ام چقدر دوستشان دارم و حالا برای نگه داشتنشان حاضرم هر کاری بکنم . حالا کمتر می توانم ببینمشان ، کمتر بشنومشان ، و تلفنی جویای حالشان باشم و توی دلم گاهی یواشکی دلم برایشان تنگ شود و غصه بخورم و نگران حال و روزشان باشم...
-
مکالمه
یکشنبه 17 فروردینماه سال 1393 11:15
توی راه به تو فکر می کردم ، تو تکان می خوردی و من خیالم راحت می شد که تو هستی ، وجود داری ، قلبت می زند و صدا و فکر من ، تو را به جنب و جوش می اندازد . امروز صبح که بابات رفت ، تو شروع کردی به ول زدن و من آرام آرام نوازشت کردم و گفتم عزیزم ، مامانم ، خوشگلم آرام باش ، بابایی رفت سر کار و زود بر می گردد ، غصه نخور و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 19:11
گوشه دنجی می خواهم زیر باران . برای خودم و تو که این همه در درونم غوغا می کنی عزیزم .
-
نوروزتان پیروز ، هر روزتان نوروز
جمعه 1 فروردینماه سال 1393 07:46
امروز که روز اول سال است ،امروز که نوروز است ، بهترینها را برایتان آرزو می کنم . و من مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت برگها ببرید .
-
بی خوابی
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1392 10:57
دارم دست و پا می زنم توی خوابی که خواب من نیست .قرار شد که من با دخترم با تو کاری نداشته باشیم . اما من میان لبخندهایی غریبه محصور می شوم . کسانی که دوستانت هستند و انگار خوب من را می شناسند اما من با آنها غریبه ام .من را سوار ماشین قرمزت می کنی یا خودم سوار می شوم با تردید و شوکه هستم از همه اتفاقها . که کوه به کوه...
-
سمفونی تولد
سهشنبه 20 اسفندماه سال 1392 10:39
سورملینایی قرار است بدنیا بیاید ، قد بلند با موهایی مشکی لخت یا کمی مجعد . سورملینایی که قرار است عاشق آیدین شود . آیدینی که موهای لختش روی چشمهایش ریخته و بوی چوب می دهد . سورملینایی عاشق که لبهایش را جمع می کند می گوید آلبالو و از پنجره کوچک برای آیدین روزنامه می اندازد و دستهایش عاشق موهای آیدین است و ... پ ن :اگر...
-
دخترانه
یکشنبه 18 اسفندماه سال 1392 14:19
اینکه بفهمی تا چند وقت دیگر ، دست یک دختر فسقلی را می گیری ، باهاش تاتی تاتی می کنی ، به کارهایش توجه می کنی ، لوسش می کنی ، نازش را می خری و خیلی کارهای دخترانه دیگر ، دلت غنج می رود و به یاد همه لباسهای کوچک دخترانه می افتی و توی دلت ذوق می کنی . می تواند آخر سال خوبی باشد وقتی همه اینها با هوای بهاری و انتهای اسفند...
-
بوی عید
دوشنبه 12 اسفندماه سال 1392 13:49
توی خانه پدری آنقدر وسایل و چیزهایی که از قدیم نگه داشتم و داشتیم که همه وقتمان می رود پی دیدن آنها با مامانم و یادی از ایام قدیم و بعضی هایشان را نگه می دارم ، بعضی هاشان که نوشته های قدیمی بود برای روزهایی دور، پاره شدند و رفتند پی کارشان . دور ریختن وسایل کهنه و نخواستنشان و آمدن چیزهای نو . رنگ نو ، سبز . سبز ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 اسفندماه سال 1392 20:53
حالم خوب است و آنقدر کار هست برای روزهای پایان سال که چیزی برای نوشتن ندارم .
-
دوباره با هم
چهارشنبه 30 بهمنماه سال 1392 23:33
خوابهایم را از روی دیوار آلبالویی جمع می کنم ، خوابها یا خاطره ها ،چه فرقی می کند . من با هر دو زندگی می کنم . وقتی تو بخواهی بیایی ، دیگر نه جای خواب است ، نه خاطره . من با تو در حال زندگی می کنم .قابهای روی دیوار آلبالویی را جمع می کنم و یکی یکی و آرام . کوچک و بزرگ ، عکسها و نقاشی ها . عکس هایی که خودم گرفته ام ،...
-
جای امن
شنبه 26 بهمنماه سال 1392 12:54
یکهو دلم قنج رفت برای کتابخانه دانشگاه ، کتابخانه ای کوچک اما پر از کتاب . هنوز یادم هست نمایشنامه ها کجا بودند ، کتابهای صنایع دستی کجا و سینما و ادبیات و رمان و ...آرزویم بود و خیلی راحت بهش رسیدم و آن وقت نفهمیدم . حالا می دانم چه سکوت خوبی بود و چه روزهای خوبی بود وقتی بین کتابها راه می رفتم و دست می کشیدم روی...
-
رقص
پنجشنبه 24 بهمنماه سال 1392 14:04
تو تکان می خوری و همه هستی ام رنگ می گیرد ، گاهی که اشکهایم از سر دلتنگی می ریزد ، تو تکان می خوری و من غم دنیا را فراموش می کنم . می خندم و تو تکان می خوری . آشپزی می کنم و آهنگهای قدیمی مورد علاقه ام را گوش می دهم ، نیمه شب بیدار می شوم و باز تو تکان می خوری .جنبش کودکی در مادرش و بعدها می شود مادری که زندگی می کند...
-
نبض تپنده زندگی
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1392 15:09
لینک این عکس از وبلاگ شادی یعنی پ ن : شرح حالم از فسقل وقتی صدای قلبش را شنیدیم.
-
دورهمی
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1392 23:54
خانه پدری ، مثل خانه توی فیلم پری شده ، طبقه سالن و پذیرایی را دارند رنگ می زنند و من اتاق نشین شده ام ، تقریباً ، انگار که برف گیر شده باشم . صبحانه و ناهار و شام را در اتاقم می خورم و امشب همه خانواده هفت نفری و البته به علاوه تو ، فسقلی ، که می شویم هشت تا ، توی اتاق من شام خوردیم. به من که خیلی خوش می گذرد .
-
هدیه سی و چند سالگی
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1392 19:30
دهه سوم زندگی برای من یعنی زن و زار و زنبیل و آشپزی ، پختن آش رشته و قورمه سبزی ، شستن و رُفتن ، اتو کردن و همه کارهایی که در خانه پدری گاهی انجام می دادم و در خانه خودم ، بیشتر مواقع از روی علاقه بود .مخصوصاً پختن غذاهای جدید . برای من یعنی زنانگی ، سی ساله که شدم ، بزرگترین اتفاق زندگیم افتاد . روزی رسید که بچه های...
-
می دانم ، می دانم و مطمئنم
پنجشنبه 10 بهمنماه سال 1392 11:55
تو سالمی و می دانم هیچ روز هشتمی برای تو وجود ندارد .
-
شادی
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1392 12:39
دیشب که باران می بارید ، هر بار که پلکهایم را باز می کردم رو به تاریکی و صدای باران ، با هر تکان تو توی دلم خدا را شکر می کردم و در گوشی بهت می گفتم صدای باران است ، باران . نمی دانی وقتی حالت خوب باشد و عاشق باشی و صدای نفسهای پدرت را بشنوی کنارت ، شنیدن صدای باران چه کیفی دارد . گوش کن ، پدرت کنارمان هست ، باران می...
-
رنگی در بی رنگی
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1392 12:52
پالتهای رنگم را از توی کمد در می آورم ، رنگهایی که خودم درست کردم ، می پاشم روی مقوا ، رنگ روی رنگ ، قرمز و صورتی و زرد و نارنجی و آبی و سبز . رنگهایی که دوستشان دارم . که شاید وقتی تو بدنیا آمدی ، رنگ ها را ، زیبایی ها را دوست داشته باشی . نمی دانم . من که هنرمند نشدم ، نقاش یا نویسنده نشدم . شاید تو روزی کسی شوی ....
-
گلخانه
شنبه 5 بهمنماه سال 1392 14:52
نمی دانم چرا این نوشته که اول بهمن نوشته بودم ، آمد امروز ! برای زنگ انشا ، یاد اینها افتادم که قبلاً نوشته بودم و در آرشیوم هست .زمانی که نوشتم داشتم نقش زنی را بازی می کردم که دوم بود ! برگشتم به گلخانه. وقتی شنیدم صدایی آرام مثل زمزمه ای شیرین پرسید پامچال چند؟دلم می خواست ادامه پیدا کند مثل آوازی قدیم از زمان های...
-
لحظه ای تا آخر دنیا
شنبه 5 بهمنماه سال 1392 11:12
حتی اگر یک دقیقه مانده باشد که دنیا تمام شود ، باید تو را پیدا کنم . باید تو را پیدا کنم و بپرسم چرا ؟ چرا رهایم کردی ؟ چرا نیامدی پایان نامه ام را ببینی ، من که برای تو سه درخت کاج بافته بودم توی داستانم . من که موهایم را فقط برای آمدن تو کوتاه کرده بودم . من که همه خاطراتم را هر روز می جَوَم و دوره می کنم تا ببینم...
-
سهم من
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1392 12:50
فکر می کردم که راحت است ، لباسهای گشاد می پوشم و مثل قبل کارهایم را تند و سریع انجام می دهم . اما از همان وقتی که خط بیبی چِک قرمز شد ، همه چیز عوض شد . قرار بود کلاسهای هر روزه ام را بروم ، حواسم باشد بچه ها به سمتم می دوند دستم را بگیرم جلوی دلم یا جعبه لِگو را آهسته بنشینم و بعد بلند کنم یا بچه ها کمکم کنند ،...