-
دوره می کنیم هنوز را
دوشنبه 23 دیماه سال 1392 13:41
گاهی اتوبوس سواری می تواند تمام خاطراتی که از بلندترین خیابان شهر داشته باشی را یادت بیاندازد . وقتی مجبور نیستی و عجله ای برای رسیدن نداری ، وقتی دغدغه ات فقط نشستن روی یک صندلی خالی باشد و کنار پنجره ای بلند یک خیابان را از نگاه چشمانت بگذرانی و بعد از جایی شروع کنی و پایانی نباشد .تاتر شهر و زیر گذر تازه اش را در...
-
تکرارنشدنی
یکشنبه 22 دیماه سال 1392 12:36
مثل هیچ کسِ زندگیم ، تو که روح و جسمم را تسخیر کرده ای ، قبل از این مثل هیچ کس ِ من کم رنگ شده بود . شاید مثل همه روزها که روزمرگی داشتم ، کلاسهایم ، شبهایم و رویاهایم . وقتی بیست و چهار سالگی گذشت ، وقتی شور و شر روزهای عاشقی کمرنگ شد ، من دیگر فقط شعر می خواندم ، خودم شعر نبودم . شعری که فروغ گفته : کسی می آید ، کسی...
-
هستی جداناپذیر
سهشنبه 17 دیماه سال 1392 16:11
می توانی دستهایت را به من بدهی ؟ تا نفس هایم را ضربان قلبم را و زندگیم را با تو تنظیم کنم ؟ تویی که تبدیل شده ای به ساعت زندگی من . تو خسته باشی ، خوابم می برد. تو گرسنه شوی ، من غذا می خورم. تو تشنه باشی ، من آب می خواهم . تو غصه داشته باشی ، من اشک می ریزم . تو شاد باشی ، من می خندم . زمانم را با تو جلو می برم...
-
بازنویسی یک دردِ بی درمان
دوشنبه 16 دیماه سال 1392 12:44
هنوز هم عادت داری ، تا نگاهت بیفتد به یکی از چشمهای معصوم که آویزان پنجره ماشینت شده اند ، دلت آنچنان بلرزد که همه فالهای دخترک را بخری و دلش را شاد کنی که دیگر مجبور نیست در این سرما این طرف و آن طرف برود و با التماس فال حافظ بفروشد ؟هنوز هم ماشینت پر می شود از گلهای خشک که خریده ای یا حتی مثل آن دفعه همه لُنگهای آن...
-
هزار حرف گفته و نگفته
شنبه 14 دیماه سال 1392 16:09
این هزارمین یادداشتی است که اینجا ثبت می شود .هزار یادداشت در ده سال که روزهایی تلخ و گاهی شیرین مثل تمام لحظاتی که گذرانده ام ، گاهی رویا و گاهی واقعیت که هیچگاه نتوانستم واقعیت را پنهان کنم و شاید گاهی تخیلم را چاشنی اش می کردم و نترسیدم.و همیشه این سِیر نوشتنم - به غیر از ثبت وقایع زندگیم - تغییری قابل شهود است ....
-
لالایی
جمعه 13 دیماه سال 1392 01:03
کلماتی سرگردان از تنم جدا می شوند ، و مثل گلوله های کوچک برف ، خیلی زود آب می شوند . به هیچ می رسند . فردا که روز جمعه تعطیل است می خوابم آنقدر که خواب تو را ببینم رویای بودنت و شنیدن صدایت. تو به من می روی : عاشق پیشه ، خیال باف و گریه او تو به پدرت می روی : قد بلند و مهربان فرقی نمی کند. فقط بدنیا بیا دلم می خواهد...
-
قول می دهم یادم بماند
شنبه 7 دیماه سال 1392 12:25
یادم باشد که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد . و تو الان در من پنهانی و آنقدر کوچکی که کسی متوجه نمی شود . تو عشق منی که نهانت کرده ام . یادم باشد که اگر تو راحت آمدی و کمی سخت ماندی و ماندگار شدی و سخت بدنیا می آیی و بعد از آن را نمی دانم چه خواهد شد . تو باید بگویی که بعد از آن چه خواهد شد . کوچک بی نامم ، یادم...
-
دوازده هفته و یک روز
یکشنبه 1 دیماه سال 1392 23:47
برای اولین بار صدای قلبت را می شنوم و از هیجان نفسم به شماره می افتد . یعنی این تو هستی ؟ قلب تپنده تو عزیز دلم . برای اولین بار دست و پای کوچکت را می بینم . و توی آب قل می خوری و می رقصی و می چرخی . برای اولین بار لبخند پهن و بزرگت را می بینم . تو خوشحالی و من از خوشحالی توی دلم قند آب می شود . خیالم راحت می شود از...
-
شب خورشید
شنبه 30 آذرماه سال 1392 23:12
امشب ، برای اولین بار من و تو و پدرت کنار هم نشستیم و هندوانه خوردیم . می خواستم برایت قصه زاده شدن خورشید را بگویم در بلندترین شب سال .برایت از یلداهایی که گذرانده ام بگویم .از مادربزرگ و پدربزرگ مهربانی که داشتم با خانه ای گرم که وقتی جمع می شدیم پنجاه نفری می شدیم و چقدر خوش بودیم و کودک بودیم و عکسها و فیلمهایش...
-
به نام خالق عشق
جمعه 29 آذرماه سال 1392 12:55
همیشه دستهایم بوده اند . دستهایی که گلی قلمه زده اند ، شمعدانی توی خاک کرده اند ، حتی تازگیها گوجه فرنگی کاشته ام که گلهایش گوجه شدند و دارند قرمز می شوند ، هرس کرده ام ، برگها و گلها را . دستهایم دنبال سبز کردن و سبزی بوده اند . دستم به گُل بوده . همیشه دستهایم بوده اند . با گِل و گچ ، چوب و شیشه چیزهایی ساخته ام که...
-
چیزی شبیه معجزه
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1392 22:02
باورت می شود ؟ باورت می شود که بشود چیزی در درونت رشد کند ، مثل دانه در دل خاک که سبز می شود . زنده است و نفس می کشد . قلب دارد و می خواهد برای خودش کسی شود . باورت می شود که از نقطه ای سیاه رنگ که حالا کمی قد کشیده و به سه سانتی متر رسیده ، کودکی زاده خواهد شد که فرزند من است ؟
-
بودن تو
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 22:57
دلهره می گیرم ، دلهره بودن ، دلهره مادر شدن ، بودن تازه ام . نقش جدید .مادر شدن و ماندن .واژه ای که تمام واژه هاست و من هنوز هم هیچ نمی فهمم . من فقط نام گرفته ام . از بودن تو ، رنگ تازه گرفته ام . من از تو دوباره جان گرفته ام . من بودم . خودم بودم و دنیایم . خودم بودم و روزها و روزمرگی هایم . خودم و فکرها و درونم ....
-
کوپ
پنجشنبه 21 آذرماه سال 1392 22:58
اینکه برف ببارد و تو بپرسی یعنی الان بام برف آمده ، آن روز تا ایستگاه چندم رفتیم ؟ اینکه من پشیمان شوم از کاری که کرده ام ، از داشتن موجودی تازه ، از این همه شلوغی و ازدحام خیابان بترسم . اینکه غر غر کنم طبق معمول و از زمین و زمان بد بگویم . اینکه تو بخواهی من این چند وقت را لذت ببرم از اینکه ما دو نفر داریم زندگی می...
-
چشمان روشن براق
چهارشنبه 20 آذرماه سال 1392 20:40
دلم برای شان آی تنگ شده ، یک دورگه شیطان که همه بچه های کلاس از دستش عاصی می شوند ، وقتی همه قطعه ها را جدا می کند ، کاج های توی لگوها را برمی دارد ، شکل های عجیب و غریب می خواهد و با بغل دستی اش معمولاً دعوا می کند .هنوز به کلاس نیامده ، آب می خواهد یا دارد خوراکی می خورد .از توی حیاط آمده ، نوک دماغش قرمز شده ، و می...
-
به تو فکر کردم
دوشنبه 18 آذرماه سال 1392 22:10
-
کاج ته کوچه ، یادت هست ؟
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1392 15:48
هنوز هست،ایستاده ،حتی زیر بارش بی امان برف ، همیشه سبز ایستاده و منتظر است .
-
پرنده آه، شاید فقط یک پرنده نبود .
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1392 23:03
وقتی خورشید داشت غروب می کرد ، هوا سرد شده بود ، این دو تا یاکریم بهم چسبیده بودند روی شاخه لخت شاتوت ، شاید یاد تابستان حیاط افتاده بودند ، برگهای سبز و شاتوتهای آبدار و شیرین . شاید داشتند کنار همدیگر کیف می کردند از گرمای تن هایشان . من تند تند ازشان عکس گرفتم . هی سرهایشان را با همدیگر به راست و چپ می بردند . یکی...
-
عاصی
سهشنبه 12 آذرماه سال 1392 15:55
بیا پنج شنبه من را ببر آرایشگاه ، موهایم را کوتاه کنم ، حالا که خانه نشین شده ام ، بهتر که موهای بلوندم را دیگر نبینم ، خسته شدم ، خیلی هم بلند نیست ها ، اما دلم می خواهد کوتاه کوتاه باشد ، راحت باشم . خب ؟ مثل دفعه قبل آخرین بار یادت هست با هم کوتاه کردیم . از ته ته ، با یک دم بلند بافته شده که نشان می داد قبلا چقدر...
-
احساس کردم که عشق، بقیه تصویرها را مخدوش می کند تا تصور خودش را بتاباند.
دوشنبه 11 آذرماه سال 1392 22:45
پیچیدم به قسمت آینه ها.آینه ها آینه ها آینه ها. عشق یعنی این که آدم خود را در نگاه کسی ببیند. عشق یعنی بی تابی و انتظار. عشق یعنی دیدن و دیده شدن. عشق یعنی دستهای تو. تماما مخصوص ،عباس معروفی ، صفحه 262
-
غم انگیز
یکشنبه 10 آذرماه سال 1392 12:32
آندریاس آوه ناریوس به من گفت :«چرا تمامش نمی کنی ؟» گفتم:«من آدمی هستم ناتمام. » تماماً مخصوص، عباس معروفی : صفحه 117
-
به من میگه بچه ، من بچه نیستم ، من شیش ساله امه
شنبه 9 آذرماه سال 1392 20:13
مایا یکی از شاگردانم است که سه ترمی می شود با هم لگو کار می کنیم . و همیشه حرفهایش برایم بامزه و جالب بوده ، از آرزوهایش که ترم پیش دوست داشت عروس شود ، نقاشی ماشین عروس کشیده بود و بهنود - یکی دیگر از همکلاسی هایش - شوهرش باشد و با هم ماشین عروس درست کردند . چند ماه پیش هم بعد از چند جلسه آمد و خیلی راحت گفت عمه و...
-
روی دیگر سکه
چهارشنبه 6 آذرماه سال 1392 14:10
زنی را به تازگی شناخته ام که اصلا نمی دانستم زندگیش این همه درد دارد ، نه می نالد ، نه غر می زند و نه اخم می کند و هیچ کدام از مشکلاتش شبیه من نیست . شاید از من بدتر است و خم به ابرو نمی آورد . سه سال است فقط حرفهای معمولی می زند و کاری به شوهرش ندارد . خودش می گوید ما همخانه هستیم فقط . نگرانم نمی شود . هر ساعتی که...
-
نشد که بشود
شنبه 2 آذرماه سال 1392 09:33
اینکه بروم توی شبکه اجتماعی و روی عکس تو کلیک راست کنم و توی دسکتاپم سیو کنم و بعد بیایم جی میلم را باز کنم و برای عکست را ایمیل کنم و بنویسم عکس دامادی و برایش بفرستم و توی دلم آشوب باشم این همان کسی بود که روزی دوستش داشتم و روزگاری برایم نوشت دوست تو ، تا بخواهی . همانی بود که زیر دانه برف که می بارید توی میدان کاج...
-
تصویر خیس پائیز
پنجشنبه 30 آبانماه سال 1392 14:48
-
نازنینم
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1392 17:02
خانه ات برایم با همه خانه ها فرق دارد ، دلگرمی دارد ، مهربانی و صمیمیت دارد . آرامش دارد و چیزهایی دارد برایم فراموش نشدنی که خانه تو ، که خود تو باعث همه مهربانی ها و عشقهایی است که فراموش نمی شود . در بهار و تابستان و پائیز و زمستان و همه لحظه های خوبم . در زمستان که بید بید می لرزیدیم برایمان شیرینی آوردی و چای که...
-
توهم شایستگی
سهشنبه 28 آبانماه سال 1392 18:27
فکر می کردم زندگی همین پز دادن های خاله ام است از عروس و دامادهایش. همیشه عادت دارد همه چیز را پر رنگتر تعریف کند . شاید من هم از او یاد گرفته ام . توی ذهنم با تو ، با داشتنت پز می دادم . وقتی از داشتنت ناامید شدم ، دنبال چیزی یا کسی بودم که با آن بتوانم چیزی برای گفتن داشته باشم . حالا فهمیده ام استاد دانشگاه بودن پز...
-
MFE
دوشنبه 27 آبانماه سال 1392 10:38
وقتی داشتم دوره این گروه سنی را می دیدم - منظورم سه تا چهار سال است - ( آخر بیشتر کلاسهایی که داشتم و دارم برای چهار تا هشت سال است )همه چیز جدید و سخت بود . به همکاران می نالیدم که انگار خیلی سختتر است و بیشتر انرژی می برد . حالا که برای اولین بار بچه های بین سه تا چهار سال می آیند سرکلاسم ، برایم هیجان انگیزتر است و...
-
بغضی بی پایان
شنبه 25 آبانماه سال 1392 20:41
چیزی که این روزهایم را رنگ می بخشد ، بی حوصلگی است .دیگر حوصله کلاسهایم را ندارم، بچه ها که بهترین بهانه بودند برای زندگی ، دلم می خواهد بنشینم و نگاهشان کنم . امروز که ادای یک ربات را در می آوردم از صدایم ذوق کرده بودند و دستهایم را مثل یک آدم آهنی تکان می دادم ، کیف می کردند. کاش احساسی نداشتم و می توانستم این پتک...
-
برگ ریزان
دوشنبه 20 آبانماه سال 1392 12:29
لکه های زرد می افتادند ، بی واسطه باد و باران ، پائیز دلگیر ابری قلب باغچه از غم ورم کرده و کسی به فکر باغچه نیست.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آبانماه سال 1392 12:47
می خواستم بگویم بی تو هیچ جا نمی روم اما تو می گویی ما هیچ جایی نداریم برویم .