| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
تا صبح هژار تا خواب دیدم. خواب های عجیب. انگار خانهی شاگردم بودم اما خانهاش عوض شدهبود. کلید داشتم و در را باز میکردم. نمیدانم خوب خوابیدم یا نه. نمیدانم اصلا چند ساعتش را خواب ندیدم و مغزم آرام گرفته یا نه. ولی خانهام خیلی سرد است و پتو از رویم کنار رفتهبود. زودتر از آلارم بیدار شدم و هشت کلاس دخترک شروع میشود. امروز هم کلاس دارم.
دیشب و دیروز مثل کابوسی تمام شد اما هنوز ادامه دارد.
صبح زن جلوی وکیل و پسر کوچکش گریه میکرد. آن یکی که کنار دستم نشست و نوبتش بعد از من بود و لاک قرمز داشت و موبایلش را یواشکی بالا آورده بود موقع وارد شدن بهم چشمک زد و نمیدانم حدس میزنم او هم وکیل بود. زن دیگری به وکیل گفت تو چی میفهمی از روزهایی که من گذروندم چرا باید ببخشم؟ واقعا چرا باید از حق بگذریم از حق خودمان؟
کتابی که گفتهبود را دارم تمام میکنم. نقطهها از سنان انطون. دیکتاتورها بالاخره روزی تمام خواهند شد. نویسنده از قائد نوشته از کسی که هزاران مردم کشورش را به کشتن داده. کشوری که کلمات هم ممنوع بوده. چیزهای عجیبی نوشته که باورنکردنی است از عراق و حکومت صدام که بدرک واصل شد. تمام دیکتاتورهای جهان همین عاقبت را خواهند داشت. چه اسرائیل و امریکا و چه هر کسی که بخواهد مردم بیگناه را بکشد.
الان یکی بچههایی که قبلا با هم همکار بودیم و یک سال توی مدرسه مربی بودیم بهم زنگ زد. و گفت یکی از مربیهای مادر و کودک توی میدان هروی دم خانهاش تیر خورده و کشته شده. باورم نمیشود! عسل ناز قشنگ که اونقدر به کارش عشق میورزید و مهربان بود با مادرها و بچهها را با تیر کشتهاند. عسل عزیز که چیزهای خیلی زیادی ازش یاد گرفته بودم و چقدر قشنگ حرف میزد دیگر نمیخندد با آن موهای طلایی و لباسهایی مرتب و قشنگی که میپوشید. باورم نمیشود!!! داشت درس میخواند ، میخواست به مادران و بچهها کمک کند و این حقش نبود. عسل منصوری نازنینم آخ خدای من.
توی خوابهایم تکثیر شدهبود. میرفتم او بود منی که ازش فراری هستم و میخواهم که از همه جای زندگیم پاکش کنم. مثل حالا که انگار نیست و فقط اسمی ازش مانده که باید آن هم پاک شود. مثل روحی سرگردان هر جا میرفتم بود هر جا رفته بودم.
انگار رفتهبودم سفر، جلسه یا سخنرانی، نمیدانم چه بود.،فیلمی پخش میشد که بازی کردهبودم یا اینکه اتفاقی بود که نمایش میدادند و ما نشسته بودیم به تماشا و من خجالت میکشیدم که او هم میبیند. حس عجیبی بود. مثلا میخواستم خوابهای خوب ببینن اما هر بار که از خواب بیدار شدم، یادم میافتاد او آمده به خوابم و خسته باز میخوابیدم و خواب میدیدم.
کی قرار است زندگیم خوشبختی را معنی کند و من بخندم و بگویم چقدرخوشبختم؟
همین حالا ازخودم میپرسم و فراموش نمیکنم، که روزهای کوتاهی هم خندیدم و خوشبخت بودهام اما عمرشان آنقدر نیست. غمگینم. غمگین و دلزده و ناخوشحال. امروز زودتر تمام شود. این کابوس زودتر تمام شود.
تنها کاری که میتوانم بکنم این است که طاقچه بینهایت را باز کنم و به صدایش گوش بدهم که کتابش را میخواند. چقدر ازش بیخبرم. هیچوقت اینقدر زیاد ازش بیخبر نمیماندم. بهم گفته من زن قویی هستم. و از پس این ماجراها بر خواهم آمد. بهش گفتم ممکن است هیچوقت زندگیم کند نشود، هیچوقت زندگیم به آزامش نرسد، هیچوقت فکرها دست از سرم برندارند. پس بگذار بیایم و بنویسم. بگذار کنارت باشم و بنویسم و بنویسم و بالاخره چیزدندانگیری باشد که بشود چاپش کرد.
یکی از بچهها را هر چه میگیرم، با همه فرق دارد. اصلا شمارهاش نمیگیرد. نگران شدم.از صبح هزار بار بهش زنگ زدم. به یکی از بچهها که دوستش بود زنگ زدم جواب نداد. نمیدانم باید چطور ازش خبردار شوم.
چیزهایی که از کشنهشدن آدمها میشنوم حالم را بد میکند. آنقدر جنازه روی زمین مانده و گم شده که خدا میداند. توی نازی آباد، توی فلکه سوم تهرانپارس، جلوی در خانهشان، تیر زدهاند به پسر شانزده ساله، و بعد هم جنازه را تحویل نمیدهند، میگویند ببرید گرمسار دفن کنید. توی درمانگاه و بیمارستان. همین الان توی آتیه یک پیرمرد هفتاد و یک ساله تیر خورده ، و نشد نجاتش بدهند. این چیزها را من از آدمهایی شنیدم که میشناسم و دروغ نمیگویند. چرا هیچکس نمیگوید ما نمیتوانیم و فکری اساسی برای این مردم بکند. حالا دیگر ماجرای نان است. زندگی و معیشت. چرا دست از این لجبازی و لجاجت احمقانه برنمیدارند؟ آدم میخواهد بمیرد و زنده نباشد از این زندگی که دیگر اسمش زندگی نیست.آرزوهای بچههایمان و جوانی خودمان رفت.