بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سفری که نشد

قرار بود کوله‌هایمان را برداریم و بزنیم به جاده اما نشد. بغض می‌آید پشت پلک‌هایم و تاریکی شب و تنهایی آن را بیشتر و بیشتر می‌کند.

او هم از نوه‌ی خاله‌اش گفت. بیست و دو ساله که تیر خورده و کشته شده. گفتم همش گریه‌ام می‌گیرد وقتی یاد عسل می‌افتم. حالم خوب نیست. او هم همین را گفت. گفت زنده‌ایم فقط همین. 

برف گرفته‌بود و من توی صف نانوایی سنگکی بودم و هیچ کسی خشخاشی نمی‌خواست، منم طاقت سرما و صف نداشتم هر سه تا خشخاشی‌ها را خریدم. مردم گرفتار نان شبند. و هیچ‌کس برایش مهم نیست. 

برای اینکه کمتر گریه کنم سه قسمت فرندز دیدم. هر شب باید سه قسمت ببینم تا کمتر گریه کنم. 


امروز روز زنگ زدن آدمها به من بود. دلم قرص شد که هنوز کسانی دوستم دارند. اما دلم میخواهد به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم حالا که از راه رسیده اما می‌ترسم.

خانه را تمیز کردم. جارو زدم. چای دم کردم فکر کردم مهک می‌آید. با دخترک همه جا را مرتب کردیم و میوه پوست کندم و سالادگذاشتم و نان سنگک خریدم. اما نشد که بیاید. 

دوش گرفتم و لباس شستم. 

کتاب می‌خوانم و گاهی می‌نویسم. 

بالاخره رسید تهران و خوب است.

امروز حوصله ندارم. صبح گریه کردم. با یک مقاله شروع کردم در هم‌میهن که درباره‌ی کسانی است که مفقود شده‌اند و مردم با عکس عزیزانشان آنجا هستند تا تصویر آنها را در مونیتور ببینند و بعد آن را تحویل بگیرند و دفنش کنند. این است روزگار ما. 

دلتنگم خیلی دلتنگ. دیگر کسی بهم زنگ نزده. هیچ‌کس. این منم که به بقیه زنگ می‌زنم. مهم نیست. اینکه من در یاد کسی نیستم، در خاطره‌ی کسی نیستم، کسی دلتنگم نمی‌شود، مهم نیست. مهم نیست که گریه‌ام می‌گیرد اما باز هم اهمیتی ندارد. 

از صبح لپ‌تاپ را روشن کرده‌ام و توی سرم خودم را بغل می‌کردم و معلمهای دخترک می‌آمدند و می‌رفتند و ما توی جایمان هنوز باقی هستیم. 

به صدای زیر سقف دنیا گوش میدهم. رسیده‌ام به استانبول. 

می‌خواهم بلند شوم مثل همیشه شیر گرم کنم و قهوه درست کنم و کف شیر را بریزم روی قهوه اما حوصله ندارم. امروز کسلم. رخوت دارم. ملولم. انگار همه اینها نمی‌گذارد بلند شوم. 

از خواب پریدم. فکر کردم صبح شده ولی هنوز هوا تاریک است. 

نمی‌دانم باید چه کنم. منتظر بودن کلافه‌ام کرده. 

دلم می‌خواست همه چیز جور دیگری بود. جور دیگر. 

در یک لحظه همه چیز را توی سرم دوره می‌کنم. روزهای زندگیم را. هشت سال جنگ. بعد دانشجوییم. هجده تیر. سال هشتاد و هشت و اتفاقاتش. تنها شدن و تنها شدن. و انتخاب اشتباهم و شرایط زندگیم. ناامیدی و افسردگی. تنهایی. روزهای سختی را گذراندم. نود و هشت. آبان سقوط هواپیما. کرونا. چهل سالگیم. خوب شد چهل ساله شدم تا بفهمم که تا حالا زندگیم را به فنا داده‌ام. جنبش زن زندگی آزادی . و بعد از آن جنگ دوازده روزه. گرانی و گرانی و گرانی. بی‌چیز شدن در هر لحظه و ساعت. و حالا هم چیزی کم از جنگ ندارد. ترس از آینده. آینده‌ای که وجود ندارد. 

در یکی از کلاسها گفته‌بود اسکله فرو می‌ریزد مارک هادون را بخوانیم که الان فرصت کردم و خواندمش. ماجرای فرو ریختم جز به جز اسکله‌ای کنار دریا. توصیف دقیق اتفاقی که افتاده بود و اتمسفر خیلی دقیق بود طوریکه می‌توانستم تصور کنم.

این زن با تمام سوز آواز عربی می‌خواند و از آهنگ‌هایی است که هنوز روی گوشیم دارم و هزار بار هم بشنوم باز هم دلم میخواهد بشنوم. حتی نمی‌دانم چه می‌گوید. اما غم دلم را همزمان که می‌برد بیشتر می‌کند.اسمش شیرین عبدالوهاب است. 

ما اینجا گیر افتادیم ولی هزار راه است برای زندگی. کسی نمی‌تواند جلوی زنده ماندن ما را بگیرد. داستان می‌خوانم و میخوانم و می‌خوانم. به صدای دخترک گوش می‌دهم که مشق می‌نویسد و گاهی از من می‌پرسد. کتابم دستم است. منتظرم. منتظر خبرهای خوب و خوش. 

با عزیزدلم مریم صحبت کردم و تا بهش گفتم منم زد زیر گریه. گفتم ما همه خوبیم نگران نباش و او فقط گریه می‌کرد. عزیزدلم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده‌بود. میخواستم به مامانش بگویم می‌تواند شماره‌اش را مستقیم بگیرد و با مریم حرف بزند و خیالش راحت شود.

تا صبح هژار تا خواب دیدم. خواب های عجیب. انگار خانه‌ی شاگردم بودم اما خانه‌اش عوض شده‌بود. کلید داشتم و در را باز می‌کردم. نمی‌دانم خوب خوابیدم یا نه. نمی‌دانم اصلا چند ساعتش را خواب ندیدم و مغزم آرام گرفته یا نه. ولی خانه‌ام خیلی سرد است و پتو از رویم کنار رفته‌بود. زودتر از آلارم بیدار شدم و هشت کلاس دخترک شروع می‌شود. امروز هم کلاس دارم. 

دیشب و دیروز مثل کابوسی تمام شد اما هنوز ادامه دارد. 

صبح زن جلوی وکیل و پسر کوچکش گریه می‌کرد. آن یکی که کنار دستم نشست و نوبتش بعد از من بود و لاک قرمز داشت و موبایلش را یواشکی بالا آورده بود موقع وارد شدن بهم چشمک زد و نمی‌دانم حدس می‌زنم او هم وکیل بود. زن دیگری به وکیل گفت تو چی می‌فهمی از روزهایی که من گذروندم چرا باید ببخشم؟ واقعا چرا باید از حق بگذریم از حق خودمان؟