بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

ظهر روز دهم

از صبح که رسیدم در حال لباس شستنم. یادم رفت کیفم را خوب بگردم و دستمال کاغذی‌های توی کیف تمام لباسها را مورد عنایت قرار داد و لباسهای مشکی با خالهای سفید بیرون آمدند. کمی در آینده به خودم نگاه کردم. در حالت عا‌دی نمیتوانم خوشحال باشم. تیغ برداشتم و موهای زائد را از روی صورتم برداشتم. و بعد کمی لایه بردار روی صورتم مالیدم شاید اینطوری بخواهم اخم نکنم. بچه‌ها روی اعصابم بودند تا الان. آمدم طبقه بالا و روی تخت دراز کشیدم. ناهار درست کردم. خوابم می‌آید و فکر میکنم این بی‌اعصاب بودنم به خاطر کم خوابی و نداشتن خواب کافی و آرام است. باید فکر نکنم. مغزم خاموش باشد.

اول که این کتاب را شروع کردم باورم نمی‌شد این جنگی که ازش نوشته اینقدر طول کشیده، چند سال!! حالا خودمان رسیده‌ایم به ده روز. فقط ده روز. و سالها پیش هشت سال توی جنگ بودیم. هشت سال. 

نوشته:

هنوز اینجا هستیم، ویران و قوی‌تر هستیم.

یعنی چه؟ یعنی از این ویران‌تر می‌شویم؟ وقتی یکی از پناهگاه‌های بغداد را امریکاییها به بهانه افراد مهم حزب زده‌اند، زن ‌ و بچه‌ها کشته شدند. حالا یعنی نوبت ماست؟ نوبت ماست که ویران شویم؟ 

باورم نمی‌شود! از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳ در جنگ بودند. یک سال بعد هم نها می‌میرد. چه سرنوشتی! چه تقدیری! 

روز دهم

خوابم نمی‌برد. از وقتی خواندم که ترامپ حمله کرده، آفتاب نزده، بیدارم. در کتاب یادداشتهای بغداد، نهاالراضی نوشته، چطور می‌شود میلیون‌ها دلار صرف ساختن بمب و کشتن آدمها کرد؟ پولی که می‌شود صرف گرسنگان عالم کرد. جمله‌ی دقیقش این بود که 

کشتن، نظم نوین جهانی است.

دوساعت دیگر به تهران می‌رسم. دلهره برگشته. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نمی‌دانم. 

وقتی رسیدم سمنان، به مهدیه پیام دادم و آی مسیجم کار کرد. خیلی عجیب بود. همان لحظه برای مریم نوشتم و او هم بیدار بود. بعد از این همه سال که ندیدمش، درصد دیدارمان نمی‌دانم بالا رفته یا پایین. نمی‌دانم به چه چیزی امید داشته باشم. به پایان جنگ و دیدنش یا به پایان نیافتن جنگ و آوارگی و  باز هم دیدنش. برای هر کس پیام می‌گذارم می‌نویسم به امید دیدار به جای خداحافظ. یک جور امید بیهوده یا اینکه خودم را مجبور می کنم امیدوار باشم. 

دیشب در همین لق و لوق قطاری که ما را به تهران می‌برد، خواب دیدم تمام پیامهای تلگرامم آمده و خیلی خیلی زیاد است. شاید بروم و وی‌پی ان پولی بخرم و از این کلافگی در آمدم. 

دلم می‌خواهد بروم دفتر روزنامه کار کنم. کار داوطلبانه برای اینکه هم یاد بگیرم و هم از این بیکاری مطلق پیش‌رویم دربیایم. کاش می‌شد. 

از آخرین نوشته‌هایی که خواندم  قبل از جنگ این بود که ما باید سکس کنیم یا دعوا یا جنگ. هر سه گزینه منتفی بود. یادم نیست دقیق چه چیزی بود. اما نویسنده‌ نمی‌توانست به هیچ ‌کدام دست یابد. اما چند روز بعد نوشت که دعوا شد و همه چیز بهم خورد. بعد از آن دیگر چیزی ازش نخواندم. تا حالا که جنگ هم شد. چه پیش‌بینی عجیبی. 

شب دهم

قطار حرکت کرد. از مشهد به تهران برمی‌گردم. بچه‌ها آرام نمی‌نشینند. تی‌بگ را توی فنجان آب داغ فرو می‌کنند و توی نعلبکی می‌ریزند. فندق قندها را توی چای می‌ریزد بعد تمام انگشتانش را نوچ می‌کند. دارم داستان گیرنده شناخته نشد را گوش می‌دهم. حوصله هیچ‌کاری ندارم. مردخانه غر می‌زند و نسکافه‌اش را سر می‌کشد. کوپه خیلی سرد است. دست راستم یخ زده است. سردردم خوب نشده با اینکه قرص خوردم. قطار این دفعه خیلی بهتر است. تمیزتر و بزرگتر و شیکتر. این داستان را زودتر از اینها باید می‌خواندم. استاد گفته بود بخوانیم. همان موقع که می‌خواستیم داستان نامه‌ای بنویسیم. 


روز نهم

احساسات متناقضی دارم. دلم میخواهد جایی باشم کسی نباشد. تنهایی می‌خواهم. خسته‌ام و سرم درد می‌کند. دلم میخواهد برگردم تهران و بروم خانه‌ی خودم. خانه کوچک خودم. 

شاید دلتنگ آدمهایی هستم که راحت بهشان پیام می‌دادم و حرف می‌زدیم وقتی در قاره دیگری بودند. مریم ، نازی و حتی کسانی که باهاشان حرفی نمی‌زدم اما می‌دانستم حالشان خوب است از روی عکسهای اینستاگرامشان. 

دلم سیگار میخواهد روی بلندترین تپه‌ی شهرم. جایی همیشه کل تهران را زیر پایم می‌دیدم. شاید اینطوری آرام بگیرم. یا شاید سفر با دوستانی که آخرین بار در گرگان با هم همسفر بودیم. 

شاید دلتنگم. دلتنگ کسی که بهم می‌گفت باید حالت خوب باشد. حال دلم خوب نیست. باید برگردم به خانه. بنویسم بخوانم و برقصم. باید برگردم به روزهای خوب حتی اگر تهران حالش خوب نباشد. 

باید ادامه بدهم. مثل او که ادامه می‌دهد.

شب نهم

پناه بر وبلاگ. پناه بر ادبیات شاید که نجات‌دهنده باشد. پناه بر نوشتن. صداهای بدی آمد. خیلی دلتنگم و حالم خوب نیست. صحبت با دوستان هم حالم را خوب نکرد. با ماهک، مهدیه و بیتا حرف زدم و حالشان خوب بود. چند دقیقه بعد سمنان زلزله آمد و به مهدیه زنگ زدم. از ترس از خانه پریده ‌بودند بیرون و دیوار خانه ترک خورده‌بود. جه بساطی داریم. از جه چیزی نباید بترسیم؟

بله هم دیگر کار نمی‌کند. همین خبرهایی که داشتیم از همدیگر را هم نداریم. لعنتی.

خیلی خسته‌ام می‌خواهم بخوابم. بخوابم و دیگر بیدار نشوم. 

کاش زودتر تمام شود.

روز هشتم

دلم برای خانه‌ام تنگ شده. خیلی زیاد. دلم برای تهران تنگ شده.

شب هشتم جنگ

کودکی من در جنگ گذشت و حالا کودکی دخترک هم با خاطرات جنگ شکل میگیرد. امروز از جلوی هتلی که سالهای پیش یک ماه در آن زندگی کردم گذشتم.هتل خاور در خیابان امام رضا مشهد. انگار ساختمان را بازسازی می‌کردند. من در هتل دوستی پیدا کرده بودم به اسم شادی که هر دو کلاس اول بودیم. ما در راهروی طبقه ای که اتاق داشتیم بازی می‌کردیم و وقتی موقع درس بود هر کس به اتاقش برمیگشت و از روی تلویزیون درسهایش را یاد میگرفت و مشقهایش را می‌نوشت. ساندویچی آن طرف چهارراه کمی جلوتر از هتل بود که ساندویچهایش را لای کاغذ کاهی می‌پیچید و می‌داد دستمان. مزه ساندویچها هنوز زیر دندانم است. کنار ساندویچی کله‌ پاچه‌ای بود. که هنوز هم هست. گذشتن از جلوی هتل من را پرت کرد به سی و  هفت سال پیش. این دنیا مثل دایره‌ای بزرگ در حال تکرار تاریخ است. 

شب هشتم

هفته‌ی پیش وقتی از مهمانی برگشتم، زود خوابیدم. دوازده و نیم فکر کنم. یک هفته است که هر چیزی که اتفاق می‌افتد باور نکردنی است. این جنگ این روزها، انگار که واقعی نیست. کاش زودتر تمام شود.توی مهمانی یک درصد هم فکر نمی‌کردم که قرار است سه نصفه شب از انفجارهای پیاپی بیدار شوم و از ترس در تاریکی شب به خانه بابا فرار کنم. قبلش بهم گفته بودی خوب وبدن حالت مهم است. مثل همیشه. لبخند میزدم. و ته دلم حال خوبی داشتم. کم اما خوب بود. 

روز هفتم

امروز یکی از دوستان کلاس داستان‌نویسیم بهم زنگ زد. فاطمه که رفته اطراف سمیرم با پسرکش لیام و مادرش. کلی حرف زد و کمی حال و هوایم عوض شد. می‌گفت اینجا اصلا خبری از جنگ و دلهره و ترس نیست. زن آمده برای دلمه، برگ موی نازک می‌خواسته و درخواست کرده از سبزی‌فروش ریحان‌های نازک بیاورد. گفت دغدغه‌های این روستا این چیزهاست. دلم تنگ شد. فاطمه از حال بعضی بچه‌ها خبر داشت و برایم تعریف کرد. روی پشت‌بام نشستم و یک دل سیر با فاطمه حرف می‌زدم. از همه چیز و همه جا. از اینکه جنگ چطور زندگی هایمان را تغییر داده. یک هفته پیش به چه چیزهایی فکر می‌کردیم و حالا به چه چیزی! 

بعد به سارا زنگ زدم. هنوز تهران بود. بهش گفتن اگر میخواهی جایی بروی سمنان و سمیرم دوستانم هستند و برایت می‌توانند جای مناسب پیدا کنند. از بس که شهرهای شمالی شلوغ شده. وقتی به تو زنگ زدم میخواستم خیالم راحت شود که خوبی. می‌خواستی بروی و برگردی. کاش این جنگ تمام شود. برایم نوشته بودی بالاخره هر جنگی روزی تمام می‌شود.