| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
به سین میگفتم همش فکر میکنم خانهام موقتی است. اینجا را درست کردهام که از این مرحله گذر کنم. انگار اینجا را دائمی نمیدانم. اینجا برای این است که از مرحلهی سخت بگذرم. هیچ وقت فکر نمیکنم اینجا قرار است همیشگی باشد. به هیچ چیزش فکر نمیکنم. به بهتر شدنش کمکی نمیکنم. چرا مثلا تمیز و مرتبش میکنم. وقتی فیوز سوخت بالاخره بعد از سه هفته درستش کردم. اما فکر نمیکنم چه وسیلهای میتوانم بهش اضافه کنم. یا بخاری گازی حتما داشته باشم تا گرمتر باشد یا لباسهایم خشک شوند. یا مثلا همین گاز دوشعله بسم است. و همین یخچال کوچک. یعنی بعد از این خانه راه زندگیم عوض خواهد شد؟ امیدوارم. یک امیدوار ناامید.
دیشب با دخترک خانهی سین تا شام ماندیم. من شام درست کردم و او کتاب نقطهها سنان انطون را خواند و خوشش آمد. قرار شد او کتاب بخواند و من آشپزی کنم. بعد فهمیدیم ر توی راه خانه است و خوشحال شدیم که به تهران رسیده. بعدتر سین بهم گفت شوهر معلم جغرافی هم از دنیا رفته و دوقلوها تنها ماندهاند و این خیلی غمانگیز بود. گفت برویم بهشان سر بزنیم. هیچ کسی را ندارند. باید به نون بگویم اما چطور؟ دلم نمیآید. خبر از دست دادن ژ را هم نتوانستم بگویم. آن موقع آلمان بود و حالا هم کیش است. حالا میگذارم وقتی برگشت. طفلک خودش هزار غصه دارد. تیتی گفته بروم خانهاش. امیدوارم بزودی ببینمش.
از عاطف ابوسیف داستان کوتاهی خواندم، دنبال کتابش گشتم اما توی طاقچه نبود، نمیدانم ترجمه شده یا نه، کتابی که دربارهش توی مصاحبه باهاش گفتهبود. زندگی در تعلیق. اما این داستان کوتاهش هم بد نبود. این نویسندهی فلسطینی که کتابهایش به ایتالیایی ترجمه شده. دربارهی دو مرد و دو زن که بعد از ده سال دوباره همدیگر را میبینند. اتمسفر غزه را توی داستان نخوانده بودم هرگز و همین مشتاقم کرد به دیدنش. آنجا پر از درختهای پرتقال و خرما ست، بارانی که اگر ببارد سیلآساست و به اگر روی پل بایستی میبینی که به دریا میریزد. قشنگ است، مگر نه؟
اسم داستانش سفری در جهت مخالف از کتاب غزه بود.
حالا پنجشنبه است و هی فکر میکنم یک پنجشنبه که همه چیز برعلیه من بود و از ساعت چهار تا هفت و نیم شب اعصاب و روانم بهم ریختهبود و آدمها بهم حمله میکردند و حتی بهم گفتند کلاهبردار، ساعت نه و نیم شب خوشبخت بودم. جایی رسیدم که بقیه دوستم داشتند و بهم محبت کردند. نگاهم کردند و از خوشحالی آنها هم منم خوشجال شدم. صورتم لبخند میزد . توی دلم آتش بود. داشتم میسوختم اما بهم گفتند بیخیال و لبخند بزن. همهچیز درست میشود. فکر میکنم دوهفته یا سه هفتهی پیش بود نمیدانم. اما من به اندازهی چند ساعت احساس خوشبختی میکردم. در کنار کسانی که اولین و آخرین بار بود میدیدمشان. عجیب بود. همه جا تاریک و پر سر و صدا بود. اما فضای گرم و دوستانهای بود که تا به حال درونش نبودم. دوستم داشتند حتی برای چند ساعت. بهم گفتی یکهویی شد و خدا را شکر. چندبار نوشتهبود خداراشکر که من را دیده. ولی همین پایان بود. و من هر پنجشنبه فقط گریهام میگیرد. مخصوصا حالا که در بیخبری مطلقم. و دلم نمیخواهد از کسی خبر داشتهباشم.
اما اگر سفر رفتهبودیم بهمان در کنارش خوش گذشته بود و از سفرش گفته بود و روزهای تنهاییش و خوشحال بود که ما کنارش هستیم و حالا نشسته بودیم لبوی پخته و کدوحلوایی آبپز میخوردیم و او دربارهی کنابهای تازهای که خواندهبود حرف میزد.او از غروبهای سرد روستا میگفت وقتی توی روستا کنار هم بودیم. اما حیف شد. حیف شد که نشد.
حوالی دوازده توی ترافیک گیر کردهبودم. پورهی برف در هوا پخش و پلا بود. نزدیکش بودم. بهش زنگ زدم اما برنداشت. منتظرش ماندم. به کسی زنگ نزدم تا تلفنم اشغال نباشد. تا وقتی موسیقی قطع میشود و موبایلم زنگ میخورد تلفنش را جواب بدهم. سرگردان بودم مثل کلمهای بینقطه که اگر نقطههایش زا بگذاری چند مدل میتوانی بخوانیش. و نمیدانی کدامش درست است. سردم بود. هوای بیرون ماشین خیلی سرد بود. تا بخاری گرمم کند رسیدهبودم به صدر و دیگر نزدیک نبودم. خیلی گرمم شد و منتظر ماندم. دیگر امیدی نداشتم با خودم هی میگفتم آخر چه توقعی چرا باید به تو زنگ بزند اما وقتی رسیدهبودم به سربالایی و آهنگ هزار بار خوانده بود سوغاتی غبار پیراهن تو ، آهنگ متوقف شد. برف نمیبارید. شاید هم میبارید و من دیگر حواسم به کلمهها بود. به اینکه در این وقت کم که میدانستم زود تمام خواهد شد تمام حرفهای توی سرم را بزنم. و صدایش چقدر دلگرمم کرد به زندگی. گرم و خوشحال بود حداقل من اینطور حدس زدم که او چقدر دلش برای همین کثافتی که تویش زندگی میکنیم تنگ شده. و ما خستهایم و دلزده و به تنگ آمده. مخصوصا این روزها که خیلی سخت و کند میگذرد. گفتم کتاب نقطهها را کی برایتان بیاورم؟ گفت وقت زیاد است. حالا که همه چیز در آسمان است. یعنی روی هوا. و تاریخ جدید سفر را گفتم اگر همه چیز تا آن وقت خوب شود. گفت در تماسیم. و ته دلم خوشحال شدم و انگار غم دادگاه و دلتنگی و بیچارگیهایم را فراموش کردم. چرا باید بدبخت باشم؟ دیگر هیچی نخواستم. خواستم زیر برف بدوم و خوشحال باشم و با بچههای افغان سرایدار هم بازی کردم. با عسل و عبداله و سلیمان و سهیل. دستهایمان را گرفتیم و توی پارکینگ چرخیدیم و عمو زنجیرباف خواندیم. و انگار این دنیا فقط جای خنده و بازی است لابد.