بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

کتابی که گفته‌بود را دارم تمام می‌کنم. نقطه‌ها از سنان انطون. دیکتاتورها بالاخره روزی تمام خواهند شد. نویسنده از قائد نوشته از کسی که هزاران مردم کشورش را به کشتن داده. کشوری که کلمات هم ممنوع بوده. چیزهای عجیبی نوشته که باورنکردنی است از عراق و حکومت صدام که بدرک واصل شد. تمام دیکتاتورهای جهان همین عاقبت را خواهند داشت. چه اسرائیل و امریکا و چه هر کسی که بخواهد مردم بی‌گناه را بکشد. 

عسل

الان یکی بچه‌هایی که قبلا با هم همکار بودیم و یک سال توی مدرسه مربی بودیم بهم زنگ زد. و گفت یکی از مربی‌های مادر و کودک توی میدان هروی دم خانه‌اش تیر خورده و کشته شده. باورم نمی‌شود! عسل ناز قشنگ که اونقدر به کارش عشق می‌ورزید و مهربان بود با مادرها و بچه‌ها را با تیر کشته‌اند. عسل عزیز که چیزهای خیلی زیادی ازش یاد گرفته بودم و چقدر قشنگ حرف می‌زد دیگر نمی‌خندد با آن موهای طلایی و لباسهایی مرتب و قشنگی که می‌پوشید. باورم نمی‌شود!!! داشت درس می‌خواند ، می‌خواست به مادران و بچه‌ها کمک کند و این حقش نبود. عسل منصوری نازنینم آخ خدای من. 

یک آهنگ برایم فرستاده بود بغلم کن، همان را دارم هزار بار گوش می‌دهم. می‌دانم یک لحظه هم به من فکر نکرده، ولی من خیلی دلتنگم. دلتنگ لحظه‌ای که در گوشش گفتم. آن شب خیلی بهم خوش گذشت اما بعدش تلخی پشت تلخی.

توی خوابهایم تکثیر شده‌بود. می‌رفتم او بود منی که ازش فراری هستم و می‌خواهم که از همه جای زندگیم پاکش کنم. مثل حالا که انگار نیست و فقط اسمی ازش مانده که باید آن هم پاک شود. مثل روحی سرگردان هر جا می‌رفتم بود هر جا رفته بودم. 

انگار رفته‌بودم سفر، جلسه یا سخنرانی، نمی‌دانم چه بود.،فیلمی پخش می‌شد که بازی کرده‌بودم یا اینکه اتفاقی بود که نمایش می‌دادند و ما نشسته بودیم به تماشا و من خجالت می‌کشیدم که او هم می‌بیند. حس عجیبی بود. مثلا می‌خواستم خوابهای خوب ببینن اما هر بار که از خواب بیدار شدم، یادم می‌افتاد او آمده به خوابم و خسته باز می‌خوابیدم و خواب می‌دیدم. 

کی قرار است زندگیم خوشبختی را معنی کند و من بخندم و بگویم چقدرخوشبختم؟ 

همین حالا ازخودم می‌پرسم و فراموش نمی‌کنم، که روزهای کوتاهی هم خندیدم و خوشبخت بوده‌ام اما عمرشان آنقدر نیست. غمگینم. غمگین و دلزده و ناخوشحال. امروز زودتر تمام شود. این کابوس زودتر تمام شود.

از صدایش و چیزهایی که نوشته و هزار بار خوانده و شنیده‌‌‌ام، سیر نمی‌شوم. خوابم می‌برد و خوابهای خوب می‌بینم.

تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که طاقچه بی‌نهایت را باز کنم و به صدایش گوش بدهم که کتابش را می‌خواند. چقدر ازش بیخبرم. هیچ‌وقت اینقدر زیاد ازش بیخبر نمی‌ماندم. بهم گفته من زن قویی هستم. و از پس این ماجرا‌ها بر خواهم آمد. بهش گفتم ممکن است هیچ‌وقت زندگیم کند نشود، هیچوقت زندگیم به آزامش نرسد، هیچ‌وقت فکرها دست از سرم برندارند. پس بگذار بیایم و بنویسم. بگذار کنارت باشم و بنویسم و بنویسم و بالاخره چیزدندانگیری باشد که بشود چاپش کرد. 

یکی از بچه‌ها را هر چه می‌گیرم، با همه فرق دارد. اصلا شماره‌اش نمی‌گیرد. نگران شدم.از صبح هزار بار بهش زنگ زدم. به یکی از بچه‌ها که دوستش بود زنگ زدم جواب نداد. نمی‌دانم باید چطور ازش خبردار شوم. 

چیزهایی که از کشنه‌شدن آدمها می‌شنوم حالم را بد می‌کند. آنقدر جنازه روی زمین مانده و گم شده که خدا می‌داند. توی نازی آباد، توی فلکه سوم تهرانپارس، جلوی در خانه‌شان، تیر زده‌اند به پسر شانزده ساله، و بعد هم جنازه را تحویل نمی‌دهند، می‌گویند ببرید گرمسار دفن کنید. توی درمانگاه و بیمارستان. همین الان توی آتیه یک پیرمرد هفتاد و یک ساله تیر خورده ، و نشد نجاتش بدهند. این چیزها را من از آدمهایی شنیدم که می‌شناسم و دروغ نمی‌گویند. چرا هیچ‌کس نمی‌گوید ما نمی‌توانیم و فکری اساسی برای این مردم بکند. حالا دیگر ماجرای نان است. زندگی و معیشت. چرا دست از این لجبازی و لجاجت احمقانه برنمی‌دارند؟ آدم می‌خواهد بمیرد و زنده نباشد از این زندگی که دیگر اسمش زندگی نیست.آرزوهای بچه‌هایمان و جوانی خودمان رفت. 

فردا برای من روز سختی خواهد بود. استرس دارم اما مهم نیست. یعنی مهم است اما باید به خودم بگویم و قوی باشم. بهم زنگ زد که آرامش داشته‌باشم. کنترل زیادی روی حرف زدنم باشد. مثل یک هنرپیشه باشم که می‌خواهد خوب باشد. فیلم بازی کنم. و در نهایت آرامش ساکت باشم.امیدوارم که راهم باز شود. من دلم نمی‌خواست کار به اینجا بکشد اما مجبور شدم.

تمام پروازها به ایران کنسل شده و فقط ماهان و آتا به استانبول پرواز می‌کنند و بالعکس. این انتظار و بی‌خبری خیلی خوب نیست و نمی‌دانم چه کنم. روزهای عادی حق ما نیست؟ روزهای معمولی بدون هیچ اضطرابی؟

پناه بردم به فیلمهای توی لپ‌تاپ و گوشیم. هر چه که دارم و نصفه دیده‌بودم را حالا دارم می‌بینم. 

ازش خبری نداریم. دیشب تا صبح هزار بار از خواب پریدم و هی دعا میپکردم که به راحتی برگشته باشد. اما تا پنج که موبایلش خاموش بود. دیگر نمی‌دانم. هزار بار خواستم زنگ بزنم اما بعد از خودم پرسیدم چرا و بعد دلشوره‌هایم را پنهان کردم. با خودم حرف زدم و حرفهای آخرش را خواندم. و باز نمی‌دانم حواسم را پرت کردم که بهش فکر نکنم. بالاخره فردا می‌فهمیم که کجاست و چه شد و آیا رسیده یا نه. 

لپ‌تاپ روشن است اما چیزی ننوشتم.