بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

فردا برای من روز سختی خواهد بود. استرس دارم اما مهم نیست. یعنی مهم است اما باید به خودم بگویم و قوی باشم. بهم زنگ زد که آرامش داشته‌باشم. کنترل زیادی روی حرف زدنم باشد. مثل یک هنرپیشه باشم که می‌خواهد خوب باشد. فیلم بازی کنم. و در نهایت آرامش ساکت باشم.امیدوارم که راهم باز شود. من دلم نمی‌خواست کار به اینجا بکشد اما مجبور شدم.

تمام پروازها به ایران کنسل شده و فقط ماهان و آتا به استانبول پرواز می‌کنند و بالعکس. این انتظار و بی‌خبری خیلی خوب نیست و نمی‌دانم چه کنم. روزهای عادی حق ما نیست؟ روزهای معمولی بدون هیچ اضطرابی؟

پناه بردم به فیلمهای توی لپ‌تاپ و گوشیم. هر چه که دارم و نصفه دیده‌بودم را حالا دارم می‌بینم. 

ازش خبری نداریم. دیشب تا صبح هزار بار از خواب پریدم و هی دعا میپکردم که به راحتی برگشته باشد. اما تا پنج که موبایلش خاموش بود. دیگر نمی‌دانم. هزار بار خواستم زنگ بزنم اما بعد از خودم پرسیدم چرا و بعد دلشوره‌هایم را پنهان کردم. با خودم حرف زدم و حرفهای آخرش را خواندم. و باز نمی‌دانم حواسم را پرت کردم که بهش فکر نکنم. بالاخره فردا می‌فهمیم که کجاست و چه شد و آیا رسیده یا نه. 

لپ‌تاپ روشن است اما چیزی ننوشتم. 

کسی بهم زنگ نزد. فکر می‌کردم شاید کسی بهم زنگ بزند. اما هیچ‌کس. هیچ‌کس.

اینکه کسی بهم بگوید کنارتم حالم را خوب می‌کند. بهم می‌گوید قوی هستی و اینها همه دلگرمی است.

ما که هیچ کلاسی نتوانستیم داشته‌باشیم. و این مجازی بودن هم کشک است.

برق و آب و گاز قطع می‌شد و حالا هم اینترنت نداریم. 

پرواز

نشستم چند تا قسمت فرندز را دیدم و نوشتم. این یک هفته را آنلاین کردند با چه اینترنتی؟ برگشتم به نوشته های قدیمی. خیلی سال پیش. خیلی خیلی. نمی دانم . این من بودم که نوشتم. خوشحالم که روزهایم را دارم. حسهای عجیب و غریبم. از زندگیم متنفر شدم. از همه چیز. و این مرحله تغییر و گذر کردنم است.. به خودم مشتاقم. به خودم و تنهاییم. و هر چه که برای بدست آوردنش تلاش کرده ام.

بوی تنهایی و غم هر شب بیچاره ام می کند اما نمی خواهم برگردم به چاهی که درونش بودم. خودم را به سختی بیرون کشیده ام. و بالاخره روزی پرواز خواهم کرد. 

و ما مردم بالاخره همگی از این غم بزرگ بیرون میپریم و رها خواهیم شد. 

سرزمین غم

چیزهایی از قدیم باقی مانده که گریه‌ام می‌اندازد. بهترین بابای دنیا، خواستنهایی که آرزو شد، هیچ چیزی ندارم. چند تا موزیک دانلود شده و چند تا پادکست که یکهو دیدم دارمشان و می‌توانم باز گوش بدهم و مثل آسمان که چقدر ابری و گرفته است، دل گرفته بشوم و گریه کنم.

گریه‌ام گرفته. گیر افتادیم. ما را زندانی کردند. چه روزهایی را میگذرانیم. تابستان با جنگ و زمستان هم اینجور. دلتنگ و دلگرفته‌ام. خیلی زیاد. آخرین خاطره‌ام مال کی بود؟ آخرین بار کی خندیدم؟ آخرین باز کی غصه نخوردم؟ 

خیلی غمگینم. کسی را ندارم که بهم فکر کند. می‌دانم.

دوام

دوباره در سکوت و سیاهی فرو رفتیم. دوباره از همه جا و همه کس بی‌خبر شدیم. چه روزهای است، کاری ندارم جز نوشتن و خواندن. میخوانم و می‌نویسم. تمرین می‌کنم. تمرین زندگی در محیطی که زندگی در آن سخت و گریزناپذیر است. چیزی نمانده تا تغییر بزرگ. باید دوام بیاوریم.