| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
فردا برای من روز سختی خواهد بود. استرس دارم اما مهم نیست. یعنی مهم است اما باید به خودم بگویم و قوی باشم. بهم زنگ زد که آرامش داشتهباشم. کنترل زیادی روی حرف زدنم باشد. مثل یک هنرپیشه باشم که میخواهد خوب باشد. فیلم بازی کنم. و در نهایت آرامش ساکت باشم.امیدوارم که راهم باز شود. من دلم نمیخواست کار به اینجا بکشد اما مجبور شدم.
پناه بردم به فیلمهای توی لپتاپ و گوشیم. هر چه که دارم و نصفه دیدهبودم را حالا دارم میبینم.
ازش خبری نداریم. دیشب تا صبح هزار بار از خواب پریدم و هی دعا میپکردم که به راحتی برگشته باشد. اما تا پنج که موبایلش خاموش بود. دیگر نمیدانم. هزار بار خواستم زنگ بزنم اما بعد از خودم پرسیدم چرا و بعد دلشورههایم را پنهان کردم. با خودم حرف زدم و حرفهای آخرش را خواندم. و باز نمیدانم حواسم را پرت کردم که بهش فکر نکنم. بالاخره فردا میفهمیم که کجاست و چه شد و آیا رسیده یا نه.
لپتاپ روشن است اما چیزی ننوشتم.
نشستم چند تا قسمت فرندز را دیدم و نوشتم. این یک هفته را آنلاین کردند با چه اینترنتی؟ برگشتم به نوشته های قدیمی. خیلی سال پیش. خیلی خیلی. نمی دانم . این من بودم که نوشتم. خوشحالم که روزهایم را دارم. حسهای عجیب و غریبم. از زندگیم متنفر شدم. از همه چیز. و این مرحله تغییر و گذر کردنم است.. به خودم مشتاقم. به خودم و تنهاییم. و هر چه که برای بدست آوردنش تلاش کرده ام.
بوی تنهایی و غم هر شب بیچاره ام می کند اما نمی خواهم برگردم به چاهی که درونش بودم. خودم را به سختی بیرون کشیده ام. و بالاخره روزی پرواز خواهم کرد.
و ما مردم بالاخره همگی از این غم بزرگ بیرون میپریم و رها خواهیم شد.
چیزهایی از قدیم باقی مانده که گریهام میاندازد. بهترین بابای دنیا، خواستنهایی که آرزو شد، هیچ چیزی ندارم. چند تا موزیک دانلود شده و چند تا پادکست که یکهو دیدم دارمشان و میتوانم باز گوش بدهم و مثل آسمان که چقدر ابری و گرفته است، دل گرفته بشوم و گریه کنم.
گریهام گرفته. گیر افتادیم. ما را زندانی کردند. چه روزهایی را میگذرانیم. تابستان با جنگ و زمستان هم اینجور. دلتنگ و دلگرفتهام. خیلی زیاد. آخرین خاطرهام مال کی بود؟ آخرین بار کی خندیدم؟ آخرین باز کی غصه نخوردم؟
خیلی غمگینم. کسی را ندارم که بهم فکر کند. میدانم.
دوباره در سکوت و سیاهی فرو رفتیم. دوباره از همه جا و همه کس بیخبر شدیم. چه روزهای است، کاری ندارم جز نوشتن و خواندن. میخوانم و مینویسم. تمرین میکنم. تمرین زندگی در محیطی که زندگی در آن سخت و گریزناپذیر است. چیزی نمانده تا تغییر بزرگ. باید دوام بیاوریم.