| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زمان نمیگذرد. باید بروم سراغ کتابی که میخواندم. یادداشتهای بغداد. آنها هم تا مدتها دور هم زندگی میکردند. اگر بخواهیم در این جمعیت زیاد بمانیم اصلا طاقت ندارم.واقعا خانهی آدم طور دیگری است. راحت میخوابی و بیدار میشوی. با همهی صداها و دلهره و ترس. اما اینجا حتی برای دستشویی در مضیقهای و جمعیت تقریبا زیاد است. نمیگویم بد میگذرد پرده را تا جایی که میشد کشیدم تا وقتی نور رسید به پنجره آزارم ندهد. دخترک خواب است و توی خواب گاهی حرف میزند. سی و هفت سال پیش وقتی هفت ساله بودم یک ماهی در مشهد زندگی کردیم. و حالا خاطرات آن روز و شبها برایم زنده شده. جنگ است و ما باز مشهدیم. من هفت ساله در هتل خاور خیابان امام رضا، از جلوی ساندویچی رد میشوم. گاهی در لابی بازی میکنم. اسم دوستم شادی است. مشقهایم را با تلویزیون انجام میدهم. کلاس اولم.
شب هفتم و چند دقیقه دیگر وارد روز هفتم میشویم. روی زمین خانهی داییم خوابیدهام. بالاخره سکوت برقرار شد و همه بجههایی که میخندیدند ساکت شدند. هیچ خبری از هیچ چیزی ندارم. از دیروز ساهت پنج اینترنت قطع شده و تنها سایتهای داخلی را میخوانم. که اخبار لحظه به لحظه ندارد. اینجا موقع شام وقتی الویههایی که پسرها بعد از ناهار درست کردهبودند را میخوردیم صدای پدافند میآمد. هیچ نوری توی آسمان نبود. از بس صداهای مختلف شنیدیم و ترسیدیم هر صدای غیرمنتطرهای میترسیم. از قطعی اینترنت کلافهام. بجههای مدرسه فقط توی بله حرف میزدند. حالشان خوب بود. چند تا مورد مشکوک توی خیابان دیده بودند که گزارش کردند. خوابم نمیبرد. هر شب که تهران بودم این موقع وقت های بیداریم بود. قرار بود شاگردم از امریکا بیاید و با هم خواندن و نوشتن فارسی تمرین کنیم. مطمئنا تا چند وقت این طرفها پیدایش نخواهد شد و پروازها هم که فعلا لغو شده است. دلم میخواست الان روی کاناپهی آبی بودم. حتی دلم میخواست ساعت هشت وقتی وانت اسفناجی رد میشد همانجا بهش فحش میدادم که تازه هشت صبح شده. آخر چه کسی سیزی تازه آن موقع میخرد؟ از دست سر و صدای بجهها عصبانیم یا شاید از اینکه دوستم جوابی نداده و ننوشته خوب است نگران و عصبیام و ربطی به اتفاقهای بیرونی ندارد. مثلا این مسافرت قرار بود خیلی خوش بگذرد اما در نگرانی برای تهران میگذرد. تهرانی که درونش بدنیا آمدم.
الان توی کتاب خواندم که مردم ورق بازی میکنند و جمعیت خانه زیاد شده و تحملش برای نها الراضی سخت شده. دقیقا مثل همین جا. دیشب چهارتا چهارتا بچهها و دایی هایم ورق بازی میکردند.
استاد داستان نویسیم گفته همه ی جزییات با اسم مکانها و آدمها را بنویسم چون بعدا هم همه چیز را فراموش خواهم کرد.
دیشب بعد از شام پانتومیم بازی کردیم و به من کلمه مقاله افتاد آنقدر سخت بود که مجبور شدم تقلب برسانم به پسرداییم و او بعد از چند تا حدس دیگران وانمود کرد که به جواب رسیده.
اما بچهها دور هم انرژی جمعی بالا و خوبی دارند. باعث میشوند کمتر به تهران فکرکنم.
باز باید بنویسم بیشتر و بیشتر. از همین صبحهای قشنگ اردیبهشت که میگذرد.ابرها تپی آسمان ولو شدهاند. پرندهها میخوانند و من وسط این همه زندیگ، باید خودم را از این رخوت بکشم بیرون و زندگی کنم. بدون سوی زندگی. هر طرفی را نگاه کنم گرد مرگ پاشیده، غم و افسردگی. هر شب گریه میکنم اما صبحها طور دیگری است. انگار با صبح خال بهتری دارم و از شبهای تنهایی میترسم. شبها که تنها میمانم سخت است. اما روزها همه را دوست دارم و سعی میکنم مهربانی کنم. حتی با کسی که دلم را شکسته. سخت هم شکسته.