بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چه روزگاری

قبلش رفته‌بودم دوش گرفته‌بودم و موهایم را سشوار کشیدم. حالم بد نبود. منتظر اتفاقهای خوب بودم. خانه تمیز و مرتب بود.شب قبلش دوستانم اینجا بودند و با هم وقت گذراندیم. کسی توی فکر جنگ آن هم در روز روشن نبود. 

رسیدیم به خانه سردرد گرفته‌بودم. ماشینم را پارک کردم و پیاده برگشتم خانه‌ام. شارژرم را برداشتم و لپ‌تاپ. مردم را تماشا می‌کردم. عابربانک دیگر پول نداشت. دوتا عابربانک سه تا رفتم و فقط یک دویست تومانی گرفتم. البته از قبل چند تا دیگر گرفته بودم. بنزینم تقریلا نصف شد. و دیگر اصلا این اسکناسها به کار می‌آیند؟ نمی‌دانم. 

افق کوروش پر بود از آدمهایی که کیسه کیسه خرید می‌کردند و نمی‌دانستند تا کی زنده می‌مانند. درختی که شکوفه زده و امسال برای اولین بار دیرپز دیدمش، را باز یک دل سیر نگاه کردم. خوشگل بود. شکوفه‌های صورتیش پر از زنبور بودند. توی مبل خانه ولو شدم و هی بازتلفن زدم به این و آن. که ببینم حالشان خوب است یا نه. لپ‌تاپ را برداشتم و کتاب و شارژر و چندتا تیکه لباس برای دخترک. و کوله‌ام را انداختم و از کناره اتوبان برگشتم خانه. مردمی را تماشا کردم که توی ماشینهایشان بودند و به جایی خیره بودند. یک مرد آرام آمد کنار جدول و از حالت چشمهایش فهمیدم که اصلا خوب نمیبیند و تا صدایم را شنید گفت ببخشید که بهتون گفتم آقا. سعی کردم آدرس جایی که می‌خواست را بهش بدهم که با چشمانش که سایه میدید راه را پیدا کند. خیلی سریع رویش را برگرداند و به سمت کوه جرکت کرد بدون ترس از وسط خیابان که ماشینی بهش بزند. خسته و با سردردی که هی بیشتر و بیشتر می‌شد روی تخت ولو شدم. دوتاقرص خوردم تا حدود هشت بهتر شدم و بعد از آن هم بحث و تحلیل در گروه بله. حالا هم در تاریکی می‌نویسم. یعنی چه خواهد شد؟ فردا زنده می‌مانیم. صداهایی شنیدیم اما الان هیچ صدایی نیست. نه صدای هلهله و شادی و دست و جیغ و نه پدافند و نه انفجار.

نهم اسفند. دومین جنگ ۱۴۰۴

صبح رفته‌بودم جلوی دفتر قضایی و منتظر بودم چیزی را آماده کنم که یکی از دوستانم توی گروه زد صدا رو شنیدین؟ زدن زدن. همان موقع ماشین را روشن کردم و به سمت مدرسه دخترک راه افتادم. هنوز خیلی شلوغ نبود. اما بلوار فرهنگ که رسیدم نزدیک مدیریت قفل شده بود. صدا شنیدم و تمام بدنم توی ماشین فلج شد. همه ماشینهای کنارم عصبی بودند. جلوی هم میپیچیدند و خلاف می‌رفتند. تا رسیدم مدرسه قلبم توی دهانم بود. تلگرام وصل بود و نبود. همینطور از بقیه خبر می‌گرفتم. وی‌پی انم یک بار وصل شد و بعد هم دیگر وصل نشدم. بچه‌ها از کلاسها بیروم آمده‌بودند. دخترک تا من را دید زد زیر گریه و بغلش کردم و گفتم چیزی نیست. رفت بچه‌ی برادرم را صدا زد. با هم رفتیم توی ماشین و تا برسیم خانه و از بلبشوی خیابانها رها شویم یک ساعت و نیم طول کشید. از جلوی سازمان زندانها که رد می‌شدیم از جلوی میدان کاج و از هر جا تصویر انفجار میدان قدس تجریش را به یاد می‌آوردم که ماشینها روی هوا می‌رفتند و قلبم می‌ریخت. تا برسیم خانه موبایل همه را می‌گرفتم. آنتنها پریده‌بود. می‌گرفت و نمی‌گرفت. جلوی نانواییها مردم صف بسته‌بودند. جلوی عابربانکها. و ترافیک بیشتر و بیشتر می‌شد. اتوبان قفل شده‌بود. نفس راحتی کشیدم تا به خانه رسیدیم. به خانه‌ی بابا.

دوستی‌های جدیدم همه توزرد از آب در می‌آیند. یکی یکی بعد از هر اتفاق و دیداری یا چالشی و مسئله‌ای می‌فهمم نه دیگر نمی‌توانم دوستی را با این آدم ادامه بدهم حتی اگر نویسنده‌ی خوبی است اما اخلاق و انسانیت و دوستی سرش نمی‌شود و باید رهایش کنم. باید دیگر سراغش را نگیرم و فکر نکنم که این فرد احتیاج به کمک داشته. او باید در قعر چاه تنهایی خودش بماند و همینطور رها شود. دوستی و مهربانی به او نیامده. کسی که برای من حساب و کتاب می‌کند و دایره دوستی من را اینگونه محاسبه میکند و چیزهای دیگر را به دوست داشتن ترجیح می‌دهد. باید از زندگیم بیرون پرت شود. باید نباشد و بیهوده آرامشم را برایش بهم نریزم.

خدا را شکر میکنم که زود فهمیدم و دیگر من را با آنها کاری نیست.

هزار جهد بکردم که یار من باشی 

مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

شبی به کلبه‌ی احزان عاشقان آیی 

دمی ندیم دل سوگوار من باشی

چراغ دیده‌ی شب‌زنده‌دار من گردی 

انیس خاطر امیدوار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه‌ی او 

اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند 

تو در میانه خداوندگار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند 

گرت ز دست برآید نگار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم‌شبی 

به جای اشک روان در کنار من باشی

شود غزاله‌ی خورشید صید لاغر من 

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من 

اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم 

مگر تو از کرم خویش یار من باشی



حافظ

باران به سرزمین من برگرد

سخت کار کردم تا آن چیزی که می‌دانستم توی خوشت می‌آید را بخرم. همان گردنبند با تصویر نقشه‌ی ایران. چون تو جانت برای ایران می‌رفت و هر اتفاقی که می‌افتاد بهم می‌گفتی من پای وطنم ایستاده‌ام و این را زمان روزهای جنگ دوازده روزه فهمیدم. همیشه توی گردنت دیده‌بودم رشته‌ای از دانه‌های تسبیح مشکی داری که بهش یک ایران کوچک وصل است. یک ایران که جا شده توی قلبت. دور گردنت و همیشه به جانت بسته است.

دلم میخواست مثل تو باشم. مثل تو عاشق وطن و خاکم باشم. برایش جان بدهم و بغض کنم. و روزهای جنگ فهمیدم هنوز کمی دوستش دارم. هنوز هم دلم میخواهد در خیابانهای شهرهایش قدم بزنم، دریا و کوه و جنگلش را زیر پا بگذارم و در آن زندگی کنم. 

روزها سخت می‌گذشت تا بالاخره چیزی شبیه ایران تو پیدا کردم. زنجیر طلا و یک نقشه‌ی کوچکی از خطوط دور مرزهای ایران. 

هر چه من بیشتر کار می‌کردم و قیمت گردنبند بالا و بالاتر می‌رفت. تا بالاخره روزی که توانستم این تکه‌ی کوچک را برای خودم کنم رسید، 

گردنم انداختم و دلم میخواست تو اولین نفر باشی آن را توی گردنم ببینی، ببینی و بدانی که دوست داشتن وطن کار سختی است، همان خاکی که از خون جوانان وطنش لاله دمیده، همان که مادران روی خاکش می‌رقصند، همین خاکی که تو منتظر آزادیش هستی. 

بدانی که جانم می‌رفت برای تو و وطن. برای داشتن تو، دوست‌داشتنت، 

برای ماندن و بودن کنار تو در همین خاک. 

دلم خیلی چیزها می‌خواست. اما اینجا سرزمین نبایدها و نشدن‌ها هم هست و تو شاهدش هستی. 

گردنبندم را خیلی وقت است به گردن دارم. منم مثل تو، ایرانی کوچک همیشه همراهم دارم. که می‌خواهم تا همیشه گردنم باشد. به یاد کسی که ایران را خیلی دوست دارد. به یاد کسی که دوستش داشتم تا همیشه. 

به یاد کسی که مهر ایران را دوباره در دلم انداخت. به یاد صدایی که امید دارد آزادی برمی‌گردد به خانه‌ها. به کوچه‌ها. به خیابانها و شهرها.به ایران.


خواستم اینها را بدانی.

نمی‌دانم کی و کجا دوباره ببینمت که گردنبندم را ببینی! اصلا زنده باشم، اصلا گردنبندی مانده باشد دور سفیدی گردنم. ایرانی مانده باشد برای ما اصلا.

بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴- سال بد سال باد سال مرگ

دیشب موقع غروب، دلم می‌خواست از فضایی که درونش بودم بیرون بزنم. خانه‌ی یکی از دوستان تازه. نزدیک پارک لاله بود. انداختم از وسط بلوار کشاورز و از شلوغی ماشین‌ها از خیابان رد شدم و تماشاکردم آدمهایی که تک تک می‌گذشتند یا زن و مردهایی که روی نیمکت در تاریک روشنای چراغ‌های بلوار نشسته‌بودند. سرد نبود. هوای دم‌دمای عید بود. ابتدای اسفند.  همان لحظه با کسی دعوا کردم و بعد از آن خداحافظی برای همیشه. نمی‌دانم چرا این کار را کردم!؟ اما حالم این روزها، همین است. با آدمها می‌جنگم. اگر دوستم نداشته‌باشند و دلم را بشکنند به هر طریقی و حرف کوتاهی، می‌شکنم و طاقت نمی‌آورم. تلخ پاسخ می‌دهم. از جانب  آن ور نامهربان دلشکسته‌ی خسته‌ام جواب می‌دهم. بعد سکوت می‌شود. بعد انگار دیگر من نباشم. یا آنها نباشند. راه می‌رفتم و به رفتارهای اخیرم فکر می‌کردم. دل به دست آوردن و دل شکستن همزمان. 

من در راه نابودی همه‌چیزم. همه‌ی قشنگی‌های دورم را مثل گلهای پارک که بچه‌ای آنها را بکند و زیرپایش له کند شده‌ام. در پارک لاله مردم زنده بودند. دور میدان بزرگ استخر خالی و خشک بود. پسرهای نوجوان دوچرخه ‌سوار فحشهای رکیک می‌دادند. دخترهای تازه بیست ساله شده با موهای بلند مشکی و صاف از پسرهای عبوری سیگار طلب می‌کردند. 

پیرمردها در کانون شطرنج مشغول بازی بودند. زمینهای والیبال و تنیس و پینگ پونک و فوتبال پر از دختر و پسر بود که رها و آزادانه زیر توپهایشان می‌زدند و انگار شب عیدی بود که همه هیچ چیزی یادشان نبود. شاید یادشان بود و مجبور بودند به زندگی ادامه بدهند.

رسیدم به جایی که با دوستی سیگار کشیده‌بودم و در سرما حرف زده‌بودیم. روز دیگری که دانشجو بودم  و با بچه‌ها به کلاغها پفک می‌دادیم. دنبال باغ ژاپنی گشتم تا داستانی را به یاد بیاورم اما پیدایش نکردم. و باز دور زدم و رسیدم به آنجایی که پسری گیتار می‌زد.

من از زیر درختان بدون برگ، از زیر نور زرد تیرچراغ برق تند رد میشدم  و نفس می‌کشیدم. دیگر نفسم تنگ نبود. قلبم مچاله بود و نبود.  دیگر هیچ مردی نگاهم نمی‌کرد و همین حالم را بهتر می‌کرد. بدون توجه آدمیزاد قدم می‌زدم. راه رفتم و رفتم. از جلوی هتل لاله و مرکز خرید لاله گذشتم و خاطرات روشن آنجا را در سرم زنده کردم. به میدان فاطمی نزدیک می‌شدم و زندگیم آنجا بود که گاهی معنا پیدا می‌کرد و گاهی هم نه. شبی که با اشتیاق از جلسه‌ی داستان‌خوانی برمیگشتم نمی‌دانستم یک و ماه و اندی بعد از آن دلم از برگشتن از آنجا غمگین خواهد شد. خیابانها را طی می‌کردم بی‌مقصد و بی‌هدف. یک ساعت تمام در تاریکی تندتند رفتم. دلتنگی موقع غروب را رد کردم. تا به خانه‌ی دوستم برگشتم. اشک چندبار توی چشمانم جمع شد اما بعد باد وزید توی موهایم و یادم رفت.

رویای آزادی

عزیزم این سرنوشت خاورمیانه است که ما را این چنین ناامید و دلزده از زندگی می‌کند. آن روزهای طلایی که سیاست اهمیت نداشت هر چقدر هم کثیف بود. آن روزها که بی‌خیال می‌خندیدیم و تنها یک بستنی ما را شاد می‌کرد تمام شد. زندگی دیگر آن چیزی نخواهد‌شد که قبلا بود. دسته‌جمعی شکست خوردیم. و آن را در حال تجربه‌ایم. من دیگر هیچ‌چیزی دلگرمم نمی‌کند به زندگی. اگر کتاب می‌خوانم هنوز و می‌نویسم فقط برای این است که لحظاتی از این ظلمت و تاریکی بیرون بزنم. انگار پایان دنیا باشد برایم. این سال بد، این سال آغشته به خون هم تمام شود تا سالیانی دور این سیاهی به تن ما خواهد ماند. آنها در حال مذاکره بر سر زندگی ما هستند. بر سر بود و نبود نسل‌های آینده. بر سر آرامش و سکون و امنیت شغلی و فکری و جانی. اما آنها جان ما را و زندگی ما را اولویت خود نمی‌دانند بلکه به فکر منافع و جیبهای خود هستند. جنگ پیش روی ماست. هر چه هم بگویند آخر هم این جریان و این سیستم رو به انقراض است. من خسته‌ام. خسته‌ام از این همه بازی خوردن و پشت‌پرده‌ها و دروغگویی. من خواب زندگی مرده‌ی خودم را می‌بینم که دست از سرم برنمی‌دارد. خواب مرگ خویشتن در زمانه‌ی تکه‌پارگی افکار. 

فقط در اندیشه‌ی آزادی‌ام. آزادی از هر بندی. از هر چیزی که فکر و عقل و اندیشه را می‌گیرد.

مرگ تدریجی

برای عسل می‌نویسم و اشک می‌ریزم. کاری دیگر از دستم برنمی‌آید. همه منتظر آوار جنگند. هر شب با دلهره از خود بپرسیم امشب می‌زند؟ از شنبه آماده بودم. ماشین را بردم تعمیرگاه و هر چه پول داشتم خرج کردم تا در راه و نیمه راه من را نگذارد.بنزین زدم. انگار اتفاقی در راه است. ولی ما بازیچه‌ی دست حکومتهای قانل شده‌ایم. از اقصی نقاط دنیا. ما مردم معمولی باید از اضطراب و استرس بمیریم. باید جانمان ذره ذره برود که چه خواهد شد.

دوره می‌کنیم روز را 

شب را هنوز را


چه روزهایی است...

خاکستری خاکستری خاکستری

باید بنویسم. اگر بخواهم که تلاشهایم جواب بدهد، کلاسهایی که می‌روم و حرفهایی که می‌شنوم و کتابهایی که میخوانم جواب بدهد، باید بنشینم سر لپ‌تاپ و بنویسم.کلمه‌ها آرامم میکنند و بهترین تراپی است. اما خب حالی دارم که نشانی از ثبات و آرامشی نیست که بشود نوشت. و مجبورم که باز خودم را جمع و جور کنم و از این چاهی که درونش می‌غلطم خودم را بیرون بکشم و نجات بدهم. بالاخره  دو قسمت آخر سریال خدمتکار را دیدم. بعد از مدتها فرصت شد و توانستم دانلودش کنم. پابان فیلم مثل عاقبت نامعلوم ما بود. گیلیاد در حال نابودی بود و مردم دوباره زندگی عادی را پی گرفته‌بودند. یعنی ما هم مثل بقیه مردم جهان روی آرامش را می‌بینیم؟ خاورمیانه در حال تغییر بزرگی است. کل دنیا رو به تغییری است که دیگر نزدیک به آخرالزمان است، انگار. هم دوست دارم تهش را ببینم هم می‌ترسم. می‌ترسم که ما جزو خسران دنیا و آخرتش باشیم. دنیایی که تبدیل به جهنم شده. و بعد از آن نیز روی راحتی را نچشیم. 

اگر اینترنتم وصل شوم در اینستاگرام فقط از عسل می‌نویسم و کار دیگری ندارم. 

باید همه بدانند. شب سردی را گذراندم با فکر اینکه جنگ خواهد شد! لعنت به شما که قبل از خواب و رفتن در رویا در کابوس و ترس باید دست و پا بزنیم. در تاریکی خودم را محکم بغل کردم تا خوابم ببرد. غم‌انگیز بود.