| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
توی تاریکی اتاق، نور قرمز و سبز افتاده روی لبهی پنجره و فرندز میبینم. خستهام. بیحوصله و بدون هیچ انگیزهای. ما چه میخواستیم از وطن؟ ما چه چیزی برای زندگیهایمان لازم داشتیم؟ کمی آرامش و اینکه در کنار هم زندگی کنیم. ولی این را از ما گرفتند.
لعنت بر حکومتهای ظالم. لعنت به ظالمین جهان که نمیگذارند ما دل خوش داشتهباشیم. چه داخلی چه خارجی.
دیروز توی جاده، بین شهری به اسم میامی و سبزوار چند کیلومتری توی دشت، دشت خالی که تهش آسکان گاهی آبی بود گاعی خاکستری و ابری، تابلو زدهبود محل عبور پوزپلنگ ایرانی. مثلا بیست و شش کیلومتر. حالم آنقدر خوب نبود که به پنجره خیره شوم و ببینم چیزی به چشمم میآید یا نه. اما نوشتمش که فراموش نکنم. شاید روزی توی یکی ازد استانهایم نوشتم.
ایران قشنگ بزرگ و پهناور است. نباید به دست غریبه بیفتد.
دیگر از امروز میخواهم کتاب بخوانم. شاید هم چند قسمتی فرندز ببینم. روح و روانم در این چند روز به معنای واقعی تحلیل رفته و مثل یک آدم فلج شدهام که فقط یک گوشه اخبار را چک میکند. شاید حال همهی ما در این روزها این باشد. قبل از آن هم همین بودم. فقط اینکه سرکار میرفتم و روزمرگی بیشتری جاری بود.اما حالا رخوت دوباره بیشتر شده.توی گروه بچهها چون به ف دلداری دادم به خاطر خانهاش، متهم شدهان به این که دو رو هستم و حرفم را نزدهام. واقعا برایم اهمیتی ندارد. من همیشه مخالف جنگ بودهام و دلم نمیخواسته نیروی خارجی برایم تصمیم بگیرد. اگر هم اتفاقی میافتد به دست مردم باشد نه گروه دیگری. دیگر نمیدانم چطور باید این را بگویم. خون این همه جوان ریخته شد. خون عسل هنوز داغ است. چطوز میتوانیم فراموش کنیم؟ اما حالا که کل مردم تهدید میشوند واقعا بمب انتخاب نمیکند کجا منفجر شود! روی سر طرفدار یا مخالف! ولی در این بلبشو و جنگ چطور اینها را به دیران توضیح داد که پر از آشوب و هیجانند. پر از استرس و دلهرهاند. همدلی با کسی که خانهاش خراب شده حتی اگر مخالف من باشد، کار اشتباهی نیست. برای همین دیگر در هیچ گروهی حرف نمیزنم. واقعا حوصلهی بحث ندارم. بیشتر نگرانشان بودم. نگران کسانی که تهرانند.
الان مقاله حمام زیدی اسمیت در کتاب ماجرا فقط این نبود را خواندم. صحنهی درخشان جستار جایی است که زیدی میفهمد پدرش در یکی از حمامهای خانه اتاق تاریک عکاسی درست کرده که وقتی وارد میشود، پدرش بند آویزان کرده و تمام عکسها را به آن خشک کرده. تصویر قشنگی است. چون توی دانشگاه عکس ظاهر میکردم و میدانم آن نور قرمز مضطربی که ازش حرف میزند چیست. بعد میگوید زندگی پدر و مادرش از هم پاره شد، و از نزدگی خودش میگوید و اینکه پدرو مادرش آرزوهایشان را دنبال کردند و خودش هم از این فرصت به رویای نویسندگیش رسیده. و قدردان همین بود. بعدها وقتی پدرش میمیرد عکسهای زیادی را پیدا میکند. که بعدها برادرش یکی از آنها را روی جلد آلبوم موزیکهای رپش میگذارد. خانواده واقعهایست خشونت بار. چه جملهای!!! دقیق و تلخ و واقعی.
از دیروز که با صداهای وحشتناک از خواب بیدار شدم تا دیشب نخوابیدهبودم. موقع خوردن شام در خانهی داییم چشمهایم بیته میشد. آنقدر که خسته بودم. همه دورهم بودیم مول جنگ دوازده روزه که چهار روزش را کنار هم ماندیم. یاد آن روزها که چقدر سخت گذشت. و حالا تازه امروز چهار روز شده. دیروز بچههای مدرسه خبر دادند که دختردایی یکی از بچهها زیر آوار مانده. چهارطبقه ساختمام و خیلی ساعت بود که خبری نبود و نتوانسته بودند از آوار بیرون بیاورندش. دردناک و تلخ است. این لحظات و اتفاقات وحشتناک و دردآور است. کاش زودتر تمام شود. در دلم دلشوره است. از تهران خارج شدم اما هنوز مضطربم. و نگران کسانی هستم از دنستان و عزیزانم که در تهران ماندهاند. و نمیتوانم کاری کنم. فقط اینکه سالم بمانند. هر لحظه که خبر انفجار میشنوم سا میخوانم باید بفهمم کجای تهران بوده. وای از جنگنده و صدایش و بعد هم صدای انفجار. باورم نمیشود که اینطور تهران دارد با خاک یکسان میشود.
دیشب تا صبح باران بارید. صدای رعد و برق چنان وحشتناک بود که هر لحظه تصور میکردم صدای انفجار است. مشهد سرد و ابری بود وقتی رسیدیم و حالا توی اتاق تاریک کنار دخترک که خواب است، بیصدا بیدارم. باران بند آمده. و نمیدانم تا کی قرار است اینجا بمانیم.
سر ضرابخانه را زدند، دوستم پیام داد. توی گروه دوستی مدرسه بلبشویی راه افتاده از دیشب که دو دسته شدیم. شاید هم سه دسته. من هم نمیدانم نه جنگ میخواهم و نه ظلم سابق را. نه پهلوی را و نه بقیهی آدمهای خارجی را. دوستم پیام داد که خانه مامانش بوده و شیشهها ریختهاند. عکس فرستاد و درهای شیشهای طبقات، پودر شدهبود. میگفت پنچ ششتا موشک بود و صدایش وحشت و ترس انداخته به جان بچههایش. شوهرش دم پنجره بوده و از موج انفجار پرت شده. شانس آوردهاند سالمند. اما خانه تمام شیشههایش پایین ریخته. ماشینهای جلوی خانه تمام زیر آوار شیشههایشان ریختهاند و له شدهاند. خیلی دردناک بود. دیدن عکسهای خانهاش و ترسی که از جانشان تا مدتها نمیرود. آدم تا بلا سرش نیاید نمیفهمد. آتلیهای داشت همانجا که تمام شیشههایش خورد شده و غصه میخورد. ما کوچکیم و قربانی قدرت حکومتها. مردم بیچاره ماییم که سرنوشت و زندگیهایمان تغییر میکند. این ماییم که آسیب میبینیم.
وسط تاریخ ایستادیم. عجب روزگاری. عجب. باور نمیکنم مثل زندانیی که به زندانبانش عادت دارد.
فقط ایران پاینده بماند.
قبلش رفتهبودم دوش گرفتهبودم و موهایم را سشوار کشیدم. حالم بد نبود. منتظر اتفاقهای خوب بودم. خانه تمیز و مرتب بود.شب قبلش دوستانم اینجا بودند و با هم وقت گذراندیم. کسی توی فکر جنگ آن هم در روز روشن نبود.
رسیدیم به خانه سردرد گرفتهبودم. ماشینم را پارک کردم و پیاده برگشتم خانهام. شارژرم را برداشتم و لپتاپ. مردم را تماشا میکردم. عابربانک دیگر پول نداشت. دوتا عابربانک سه تا رفتم و فقط یک دویست تومانی گرفتم. البته از قبل چند تا دیگر گرفته بودم. بنزینم تقریلا نصف شد. و دیگر اصلا این اسکناسها به کار میآیند؟ نمیدانم.
افق کوروش پر بود از آدمهایی که کیسه کیسه خرید میکردند و نمیدانستند تا کی زنده میمانند. درختی که شکوفه زده و امسال برای اولین بار دیرپز دیدمش، را باز یک دل سیر نگاه کردم. خوشگل بود. شکوفههای صورتیش پر از زنبور بودند. توی مبل خانه ولو شدم و هی بازتلفن زدم به این و آن. که ببینم حالشان خوب است یا نه. لپتاپ را برداشتم و کتاب و شارژر و چندتا تیکه لباس برای دخترک. و کولهام را انداختم و از کناره اتوبان برگشتم خانه. مردمی را تماشا کردم که توی ماشینهایشان بودند و به جایی خیره بودند. یک مرد آرام آمد کنار جدول و از حالت چشمهایش فهمیدم که اصلا خوب نمیبیند و تا صدایم را شنید گفت ببخشید که بهتون گفتم آقا. سعی کردم آدرس جایی که میخواست را بهش بدهم که با چشمانش که سایه میدید راه را پیدا کند. خیلی سریع رویش را برگرداند و به سمت کوه جرکت کرد بدون ترس از وسط خیابان که ماشینی بهش بزند. خسته و با سردردی که هی بیشتر و بیشتر میشد روی تخت ولو شدم. دوتاقرص خوردم تا حدود هشت بهتر شدم و بعد از آن هم بحث و تحلیل در گروه بله. حالا هم در تاریکی مینویسم. یعنی چه خواهد شد؟ فردا زنده میمانیم. صداهایی شنیدیم اما الان هیچ صدایی نیست. نه صدای هلهله و شادی و دست و جیغ و نه پدافند و نه انفجار.
صبح رفتهبودم جلوی دفتر قضایی و منتظر بودم چیزی را آماده کنم که یکی از دوستانم توی گروه زد صدا رو شنیدین؟ زدن زدن. همان موقع ماشین را روشن کردم و به سمت مدرسه دخترک راه افتادم. هنوز خیلی شلوغ نبود. اما بلوار فرهنگ که رسیدم نزدیک مدیریت قفل شده بود. صدا شنیدم و تمام بدنم توی ماشین فلج شد. همه ماشینهای کنارم عصبی بودند. جلوی هم میپیچیدند و خلاف میرفتند. تا رسیدم مدرسه قلبم توی دهانم بود. تلگرام وصل بود و نبود. همینطور از بقیه خبر میگرفتم. ویپی انم یک بار وصل شد و بعد هم دیگر وصل نشدم. بچهها از کلاسها بیروم آمدهبودند. دخترک تا من را دید زد زیر گریه و بغلش کردم و گفتم چیزی نیست. رفت بچهی برادرم را صدا زد. با هم رفتیم توی ماشین و تا برسیم خانه و از بلبشوی خیابانها رها شویم یک ساعت و نیم طول کشید. از جلوی سازمان زندانها که رد میشدیم از جلوی میدان کاج و از هر جا تصویر انفجار میدان قدس تجریش را به یاد میآوردم که ماشینها روی هوا میرفتند و قلبم میریخت. تا برسیم خانه موبایل همه را میگرفتم. آنتنها پریدهبود. میگرفت و نمیگرفت. جلوی نانواییها مردم صف بستهبودند. جلوی عابربانکها. و ترافیک بیشتر و بیشتر میشد. اتوبان قفل شدهبود. نفس راحتی کشیدم تا به خانه رسیدیم. به خانهی بابا.
دوستیهای جدیدم همه توزرد از آب در میآیند. یکی یکی بعد از هر اتفاق و دیداری یا چالشی و مسئلهای میفهمم نه دیگر نمیتوانم دوستی را با این آدم ادامه بدهم حتی اگر نویسندهی خوبی است اما اخلاق و انسانیت و دوستی سرش نمیشود و باید رهایش کنم. باید دیگر سراغش را نگیرم و فکر نکنم که این فرد احتیاج به کمک داشته. او باید در قعر چاه تنهایی خودش بماند و همینطور رها شود. دوستی و مهربانی به او نیامده. کسی که برای من حساب و کتاب میکند و دایره دوستی من را اینگونه محاسبه میکند و چیزهای دیگر را به دوست داشتن ترجیح میدهد. باید از زندگیم بیرون پرت شود. باید نباشد و بیهوده آرامشم را برایش بهم نریزم.
خدا را شکر میکنم که زود فهمیدم و دیگر من را با آنها کاری نیست.