بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

امروز حوصله ندارم. صبح گریه کردم. با یک مقاله شروع کردم در هم‌میهن که درباره‌ی کسانی است که مفقود شده‌اند و مردم با عکس عزیزانشان آنجا هستند تا تصویر آنها را در مونیتور ببینند و بعد آن را تحویل بگیرند و دفنش کنند. این است روزگار ما. 

دلتنگم خیلی دلتنگ. دیگر کسی بهم زنگ نزده. هیچ‌کس. این منم که به بقیه زنگ می‌زنم. مهم نیست. اینکه من در یاد کسی نیستم، در خاطره‌ی کسی نیستم، کسی دلتنگم نمی‌شود، مهم نیست. مهم نیست که گریه‌ام می‌گیرد اما باز هم اهمیتی ندارد. 

از صبح لپ‌تاپ را روشن کرده‌ام و توی سرم خودم را بغل می‌کردم و معلمهای دخترک می‌آمدند و می‌رفتند و ما توی جایمان هنوز باقی هستیم. 

به صدای زیر سقف دنیا گوش میدهم. رسیده‌ام به استانبول. 

می‌خواهم بلند شوم مثل همیشه شیر گرم کنم و قهوه درست کنم و کف شیر را بریزم روی قهوه اما حوصله ندارم. امروز کسلم. رخوت دارم. ملولم. انگار همه اینها نمی‌گذارد بلند شوم. 

از خواب پریدم. فکر کردم صبح شده ولی هنوز هوا تاریک است. 

نمی‌دانم باید چه کنم. منتظر بودن کلافه‌ام کرده. 

دلم می‌خواست همه چیز جور دیگری بود. جور دیگر. 

در یک لحظه همه چیز را توی سرم دوره می‌کنم. روزهای زندگیم را. هشت سال جنگ. بعد دانشجوییم. هجده تیر. سال هشتاد و هشت و اتفاقاتش. تنها شدن و تنها شدن. و انتخاب اشتباهم و شرایط زندگیم. ناامیدی و افسردگی. تنهایی. روزهای سختی را گذراندم. نود و هشت. آبان سقوط هواپیما. کرونا. چهل سالگیم. خوب شد چهل ساله شدم تا بفهمم که تا حالا زندگیم را به فنا داده‌ام. جنبش زن زندگی آزادی . و بعد از آن جنگ دوازده روزه. گرانی و گرانی و گرانی. بی‌چیز شدن در هر لحظه و ساعت. و حالا هم چیزی کم از جنگ ندارد. ترس از آینده. آینده‌ای که وجود ندارد. 

در یکی از کلاسها گفته‌بود اسکله فرو می‌ریزد مارک هادون را بخوانیم که الان فرصت کردم و خواندمش. ماجرای فرو ریختم جز به جز اسکله‌ای کنار دریا. توصیف دقیق اتفاقی که افتاده بود و اتمسفر خیلی دقیق بود طوریکه می‌توانستم تصور کنم.

این زن با تمام سوز آواز عربی می‌خواند و از آهنگ‌هایی است که هنوز روی گوشیم دارم و هزار بار هم بشنوم باز هم دلم میخواهد بشنوم. حتی نمی‌دانم چه می‌گوید. اما غم دلم را همزمان که می‌برد بیشتر می‌کند.اسمش شیرین عبدالوهاب است. 

ما اینجا گیر افتادیم ولی هزار راه است برای زندگی. کسی نمی‌تواند جلوی زنده ماندن ما را بگیرد. داستان می‌خوانم و میخوانم و می‌خوانم. به صدای دخترک گوش می‌دهم که مشق می‌نویسد و گاهی از من می‌پرسد. کتابم دستم است. منتظرم. منتظر خبرهای خوب و خوش. 

با عزیزدلم مریم صحبت کردم و تا بهش گفتم منم زد زیر گریه. گفتم ما همه خوبیم نگران نباش و او فقط گریه می‌کرد. عزیزدلم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده‌بود. میخواستم به مامانش بگویم می‌تواند شماره‌اش را مستقیم بگیرد و با مریم حرف بزند و خیالش راحت شود.

تا صبح هژار تا خواب دیدم. خواب های عجیب. انگار خانه‌ی شاگردم بودم اما خانه‌اش عوض شده‌بود. کلید داشتم و در را باز می‌کردم. نمی‌دانم خوب خوابیدم یا نه. نمی‌دانم اصلا چند ساعتش را خواب ندیدم و مغزم آرام گرفته یا نه. ولی خانه‌ام خیلی سرد است و پتو از رویم کنار رفته‌بود. زودتر از آلارم بیدار شدم و هشت کلاس دخترک شروع می‌شود. امروز هم کلاس دارم. 

دیشب و دیروز مثل کابوسی تمام شد اما هنوز ادامه دارد. 

صبح زن جلوی وکیل و پسر کوچکش گریه می‌کرد. آن یکی که کنار دستم نشست و نوبتش بعد از من بود و لاک قرمز داشت و موبایلش را یواشکی بالا آورده بود موقع وارد شدن بهم چشمک زد و نمی‌دانم حدس می‌زنم او هم وکیل بود. زن دیگری به وکیل گفت تو چی می‌فهمی از روزهایی که من گذروندم چرا باید ببخشم؟ واقعا چرا باید از حق بگذریم از حق خودمان؟ 

کتابی که گفته‌بود را دارم تمام می‌کنم. نقطه‌ها از سنان انطون. دیکتاتورها بالاخره روزی تمام خواهند شد. نویسنده از قائد نوشته از کسی که هزاران مردم کشورش را به کشتن داده. کشوری که کلمات هم ممنوع بوده. چیزهای عجیبی نوشته که باورنکردنی است از عراق و حکومت صدام که بدرک واصل شد. تمام دیکتاتورهای جهان همین عاقبت را خواهند داشت. چه اسرائیل و امریکا و چه هر کسی که بخواهد مردم بی‌گناه را بکشد. 

عسل

الان یکی بچه‌هایی که قبلا با هم همکار بودیم و یک سال توی مدرسه مربی بودیم بهم زنگ زد. و گفت یکی از مربی‌های مادر و کودک توی میدان هروی دم خانه‌اش تیر خورده و کشته شده. باورم نمی‌شود! عسل ناز قشنگ که اونقدر به کارش عشق می‌ورزید و مهربان بود با مادرها و بچه‌ها را با تیر کشته‌اند. عسل عزیز که چیزهای خیلی زیادی ازش یاد گرفته بودم و چقدر قشنگ حرف می‌زد دیگر نمی‌خندد با آن موهای طلایی و لباسهایی مرتب و قشنگی که می‌پوشید. باورم نمی‌شود!!! داشت درس می‌خواند ، می‌خواست به مادران و بچه‌ها کمک کند و این حقش نبود. عسل منصوری نازنینم آخ خدای من. 

یک آهنگ برایم فرستاده بود بغلم کن، همان را دارم هزار بار گوش می‌دهم. می‌دانم یک لحظه هم به من فکر نکرده، ولی من خیلی دلتنگم. دلتنگ لحظه‌ای که در گوشش گفتم. آن شب خیلی بهم خوش گذشت اما بعدش تلخی پشت تلخی.