| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نشستم چند تا قسمت فرندز را دیدم و نوشتم. این یک هفته را آنلاین کردند با چه اینترنتی؟ برگشتم به نوشته های قدیمی. خیلی سال پیش. خیلی خیلی. نمی دانم . این من بودم که نوشتم. خوشحالم که روزهایم را دارم. حسهای عجیب و غریبم. از زندگیم متنفر شدم. از همه چیز. و این مرحله تغییر و گذر کردنم است.. به خودم مشتاقم. به خودم و تنهاییم. و هر چه که برای بدست آوردنش تلاش کرده ام.
بوی تنهایی و غم هر شب بیچاره ام می کند اما نمی خواهم برگردم به چاهی که درونش بودم. خودم را به سختی بیرون کشیده ام. و بالاخره روزی پرواز خواهم کرد.
و ما مردم بالاخره همگی از این غم بزرگ بیرون میپریم و رها خواهیم شد.
چیزهایی از قدیم باقی مانده که گریهام میاندازد. بهترین بابای دنیا، خواستنهایی که آرزو شد، هیچ چیزی ندارم. چند تا موزیک دانلود شده و چند تا پادکست که یکهو دیدم دارمشان و میتوانم باز گوش بدهم و مثل آسمان که چقدر ابری و گرفته است، دل گرفته بشوم و گریه کنم.
گریهام گرفته. گیر افتادیم. ما را زندانی کردند. چه روزهایی را میگذرانیم. تابستان با جنگ و زمستان هم اینجور. دلتنگ و دلگرفتهام. خیلی زیاد. آخرین خاطرهام مال کی بود؟ آخرین بار کی خندیدم؟ آخرین باز کی غصه نخوردم؟
خیلی غمگینم. کسی را ندارم که بهم فکر کند. میدانم.
دوباره در سکوت و سیاهی فرو رفتیم. دوباره از همه جا و همه کس بیخبر شدیم. چه روزهای است، کاری ندارم جز نوشتن و خواندن. میخوانم و مینویسم. تمرین میکنم. تمرین زندگی در محیطی که زندگی در آن سخت و گریزناپذیر است. چیزی نمانده تا تغییر بزرگ. باید دوام بیاوریم.
قسمت آخری که منتشر کردیم، درباره ی تهران است. به نظر استقبال خوبی ازش شده و می شود. من تنها نمی مانم و دوستان بسیاری بهم کمک می کنند تا هر قسمت به سرانجام برسد. نمی دانم چرا این روزها کمتر می نویسم و نوشتنم می شود داستان تازه ای که در حال نوشتنم. دلم برای نوشتن های بی وقفه و بیهوده هایی که ذهنم را آرام می کرد. روزمرگی هایم که چند سال بعد بخوانمشان و بگویم این من بودم. این منم که دیگر آن قدر جوان نیستم و ذره ذره و آهسته عمرم را طی می کنم و می گذرانم. دیشب گلودرد گرفتم و توی ترافیک اندرزگو گریه ام گرفت. بنزینم داشت تمام می شد و خیلی خوب نبودم. لبخندم را به مردم می زدم که می خواستند برای بچه های بسطام شیرخشک بخرند. و انگار باتری ام توی تاریکی تمام شد و زدم زیر گریه. جلوی پارک قیطریه خیلی خیلی ترسیدم. از صدایی که شنیدم. و آینه جمع شد. چیزی نشد اما ته دلم خیلی خیلی غمگینتر از قبل شدم. هزار بار پشیمانم. هزار بار و هر بار از بی دقتی هایم و از خودم خسته می شوم. هی به خودم می گویم آرامتر. آرام باش. کسی باهام مهربان نبود. مهربان تا نکرد. خیلی خیلی سخت می گذرد. اما صبحها دیگر خبری از این همه غم و پشیمانی ندارم. جلو می روم. کتاب میخوانم. کار می کنم. و تا شب خودم را خسته می کنم. عیبی ندارد. این هم می شود زندگی من و سهم من.