بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

نه فراموش می‌کنیم، نه می‌بخشیم.

همکلاسی مدرسه‌ام مرد. امروز مرد. مگر تموم عمر چند تا بهاره؟ هان؟

دارم بزرگ میشوم. خیلی عجیب است که هنوز کوچکم و هنوز میتوانم بزرگ شوم. 

یلدا می‌تواند مبارک باشد. دل خوش باشی عزیزم.

زندگی جوری عجیب جلو می‌رود که نمی‌توانم ازش راضی باشم. در روزهای مختلف و سالهای مختلف همیشه ناراضی بوده‌ام. هیچ‌گاه نشده که بخواهم آرام بنشینم و بگویم آخیش، دیگر کاری ندارم و تمام. خستگی جزوی از بدنم شده. کف پایم درد می‌کند. ازم پرسید: مگه حالت بد نبود چرا رفتی قبرستان؟ واقعا از خودم پرسیدم چرا وقتی حالم اینقدر بد است می‌روم قبرستان؟ نمی‌دانم. می‌روم ببینم که این همه هیاهو برای هیچ است. می‌روم ببینم که آخرش می‌میرم و تمام می‌شوم. خودم برای که اینقدر خسته می‌کنم و برای چه. چرا آرام نمی‌گیرم؟ سرم را گذاشتم روی سنگ سفید و گریه کردم. این بار کمتر. آفتاب توی صورتم بود. باد خنکی وزید. فهمیدم هنوز وجود دارد. و بهم می‌گوید غصه نخور. خجالت می‌کشم. هربار که می‌روم می‌گویم ببین به چه روزی افتاده‌ام؟ هیچ کسی دوستم ندارد. و بدترین آدم روی زمینم. دیروز تولدش بود. و من باز با آمدنم غافلگیرش کردم. اما او دیگر زنده نیست. 

مهسا و حالا آرمیتا.

چه خوب نرگس و مهدی آزاد شدند. صدای افرا را شنیدم که مامانش را صدا می‌کرد. دلم خواست شاگردم باشد.

این چند روز حالم خوب نیست. در مواقع تنهایی توی ماشین گریه می‌کنم. هر بار که فکر می‌کنم در جایی زندگی می‌کنم که آدمها را با چاقو سلاخی می‌کنند حالم بد می‌شود و برای مهرجویی و زنش گریه‌ام می‌گیرد. همه‌ی دنیا در جنگند و مملکت ما هم در هر جنگی آتش بیار معرکه است. نمیفهمم. تمام حکومتها در حال کشتن کودکان و نسل آدم است. نه مسیحی نه مسلمان نه بی‌دین، هیچ‌کس برایش مهم نیست کشتن شدن آدمها. جان آدمیزاد ارزش ندارد. حکومتها بر سر قدرت جنگ می‌کنند. این وسط مردم عادی قربانی هستند. حالم از همه‌شان بهم میخورد. 

خیلی خوشحالم آزادی دوستت را دیدم. چقدر در این مدت پیر شده‌بود. 

پائیز شد. می‌بینی برگها ریخته. نمی‌دانم اینجا را میخوانی یا نه. ولی خواستم کمکی کرده باشم برای دخترکی که پدر و مادرش به ناحق در زندانند ومعلوم نیست تا کی این کوچک دو ساله بدون آنها سر خواهد کرد. کاش راهی بود برای بازی کردن با این بچه.راهی بود برای دیدنش و التیام این روزهای سخت.