بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

باران جان

عکس گل سرخ توی برف چقدر قشنگ بود. ممنونم عزیزم. خیلی خیلی رویایی و زیبا بود.

بعضی از آدمها دروغگو هستند. بازی می‌دهند. حالا می‌فهمم. و اصلا درکشان نمی‌کنم. 

توی سرم می‌گویم برو به جهنم. برو به درک. و سیفون را می‌کشم.

به آدمها چنگ می‌زنم برای پیدا کردن معنای زندگی. بعضی‌ها در لحظه جواب می‌دهند و بعضی نه. صدای گرم و لبخند امید به زندگی است. مگر غیر از این است؟

در امتداد غم

امروز سر کلاس هیچ حرفی نزدم. درباره‌ی پروژه‌ام چیزی نداشتم بگویم. سیصد کلمه نوشتن که صحبت کردن نداشت. دیگر انگار همه چیز را بدانم. فقط باید بنویسم. و بعد ارائه بدهم. 

غمگینم. غمگینم. نمی‌توانم غمگین نباشم. اهمبت نداشتن باعث می‌شود غمگین شوم. 

امشب اول کلاس صدایم را باز کردم و درباره‌ی عسل حرف زدم. درباره‌ی اینکه جای خالی او بزودی پر نخواهد شد.چون کسی که مربی بجه‌ها است دارد نسل آینده را تربیت می‌کند و میخواهد که برای آنها راه را باز کند. نور و روشنایی طلب کند. اصلا برای همین او به خیابان رفت و نترسید. شجاع بود و نترسید. 

از عسل گفتم و بغض کردم. چون به ناحق کشته شده‌است. 

دیشب خوابش را دیدم. بغلش کردم و بوسیدمش. دلتنگش بودم. خیلی خیلی.

شروع بهمن

چه آفتابی.

کاش غمم مثل این برف زیر نور آفتاب آب می‌شد.

عادت

چندبار از خواب بیدار شدم و یادم نبود که خانه‌ی خودم نیستم. چون جهت خوابیدنمان فرق می‌کرد. خیلی زود است. ساعت تازه شش شده و ما امروز تقربیا هیچ‌کاری نداریم.به کتاب خواندن ادامه می‌دهم. در دی ماه مطالعه در طاقچه ‌ام به بیست و شش ساعت رسیده‌بود.به تظرم خیلی خوب است نسبت به ماه‌های قبل. باز هم ادامه می‌دهم. و البته جزو برنامه‌ی روزانه‌ام می‌گذارم. امیدوارم عادتی باشد که هیچ‌گاه ترکش نکنم.

ممکن است اینترنت تا آخر سال وصل نشود. ممکن است آخر این هفته وصل شود. هیچ‌چیزی مشخص نیست. این روتین کتاب خواندن در طاقچه نباید فراموشم شود. 

دیروز فکر می‌کردم چقدر زحمت کشیده‌بودیم برای پادکستمان و الان وقتی که داشت جان می‌گرفت و شنونده پیدا می‌کرد به دست فراموشی سپرده شد. خیلی حیف شد. امیدوارم بزودی دوباره برگردیم و قسمت جدید را منتشر کنیم.

تسلای ممکن

کتاب در باب تسلا را شروع کردم که خیلی به درد این روزها می‌خورد.شلید اختیاج به جملاتی داشته‌باشیم که امید به زندگی پسدا کنیم. معنایی برای زیستمان بیابیم. اینکه ما چرا زنده‌ایم و زندگی نی‌کنیم و باید ادامه بدهیم. رنج بزرگی است دز این دنیا زیستن اما همزمان هم چیزهایی بدست می‌آوربم که شوقمان را بیشتر می‌کند. مایکل ایگنانیف وقتی به دیدن دوستی رفته‌بود که زنش را از دست داده. او می‌گوید آمده بودم تسلایش بدهم اما سکوت کردم. و نمی‌توانستم حرفی بزنم. گاهی برای تسلا دادن باید فهمید که تسلا دادن غیرممکن است. 
با تفسیر کتاب ایوب پیامبر شروع کرده که چقدر در رنج و سختی زیسته و ایمانش را از دست نداده. هیچ‌گاه. 
من این آدم نیستم اما خواندن این کتاب بهم کمک می‌کند که کمی آرام بگیرم.

دوباره

وقتی توی برف راه می‌رفتم و قدم می‌زدم، تنها بودم. مثل همیشه. فکر می‌کنم هیچ‌وقت هم نتوانم چیزی و جایی و کاری را با کسی شریک باشم. دیگر اشتراکی بودن را نمی‌توانم تحمل کنم. اشتراکی که از روی اجبار بود حال و دنیایم را سیاه کرد. وقتی به روزهای گذشته برمی‌گردم، بیشتر اوقات آخر شب در حال گریه کردن بودم. در تاریکی و تنهایی. در این که این چیزی نبود که من می‌خواستم و این زندگی من نبود. و حالا رسیدم به این نقطه. چند قدم کوچک باید بردارم تا دوباره و دوباره شروع کنم.

غمگینم. صبح که برف می‌ریخت روی شیشه ماشین به این فکر می‌کردم که عسل هم عاشق روزهای برفی بوده لابد. و حالا روی خاکش، تنش سرمای این زمستان نشسته؟