-
Sth to remember
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:30
چطور فراموش کنم؟ زود خوابم برد از غصه و حالا بیخوابم از غصه. چطور فراموش کنم؟ ۱۴۰۱/۹/۲۱
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:27
به مسئول آزمایشگاه می گویم یک آزمایش بتا به بقیه آزمایشاتم اضافه کند و خودش می گوید ساعت دو تلفن بزن و بپرس مثبت است یا منفی. دارم با شاگردانم سر و کله می زنم. ساعت دو می شود. قرص ظهرم را می خورم. قبلش چای با خرما خورده ام . معده ام خالی نیست. اشتباهی شماره مدرسه را می گیرم و نمی فهمم. به خانم ح می گویم من آزمایشگاه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:27
دیرتر که می گوید آنقدر دیر می شود که من به ساعت دوازده و هشت دقیقه به نوبت یک هزار و صد و هفت ، خانم دکتر را ملاقات می کنم. اتاق دکتر عوض شده و دیگر آن اتاق انتهای راهرو نیست، و آمده روبه روی مبلهای سبز انتظار. و بعد به جای اینکه مسئول پذیرش نامت را فریاد بزند ، خیلی مودبانه شماره ت را صدا می کنند. پشت در چوبی در حال...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:22
سر کلاس موقع دادن آدمک همیشه داستان دارم. از همان اولین کلاسهایم تا همین امروز. پسر کلاسم بین دو دختر دیگر ، گیر داده آن دختری را می خواهد که رژلبش پر رنگتر است. حالا هی نگاه می کنم به صورتهایشان ، و متوجه نمی شوم آن که پسر کوچولو دست گذاشته رویش چرا به نظر رژش پر رنگتر است؟؟؟ و یک کلاس دیگر که داریم بازی می کنیم منم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:21
دخترک گفت آب و از خواب بیدار شدم، کی خوابم برده بود میان ورق زدن دردهایم؟ سکوت شب طوری با صدای وهم انگیزش می پیچد توی گوشهایم، باد می آید و صدای زوزه سگ ها را از کانال کولر برایم سوغات می آورد. توی گوشهایم سوتی ابدی کشیده می شود. خوابم می آید اما کلمات زودتر از خواب رژه می روند جلوی چشمانم. خانم دکتر می خندد و می گوید...
-
۴
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:20
رقصی میانه میدان، رقصی میان خطوط و تن ها. صدای بسته شدن پنجره که باد زده بود، پایان رقص را اعلام کرد. خط ها جدا شدند. خطوط دست ها رها شد. خطوط پاها، لبها کنده شدند، در یک لحظه درخت تنومند از هم پاشیده شد، طرحی از درخت نبود. شاخه هایش، برگها و تنه اش دیده نمی شدند. صدای پرنده ها شنیده نمی شد. سکوت بود. و یکسری خط های...
-
۳
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:18
لحظات داشت بند می آمد. خطوط داشت تمام می شد. از این جا به بعد همه را گل می دید. گل رزی چند لایه، گلبرگهایی پیچیده در هم و خوشرنگ ، که آرام آرام باز می شد. باز و بازتر که تا انتهای مغز گل دیده می شد. با انگشتانش آنجا را هم کشید و دیگر دل توی دلش نبود. مرد دلش دو دو می زد. موقع کشیدن ، ضربان قلبش بالا رفته بود و حالا به...
-
۲
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:17
کار صورت داشت تمام می شد و به چاله های پایین گردن می رسید. چقدر این چاله های کوچک و نرم اطراف گردن زن دوست داشتنی بود. انگشتهایش یکی یکی به چاله ها سر می زدند و دوباره روی گردن می چرخیدند. انگار رقصی آرام در گرفته بود. رقصی میان گردن زن و انگشت های مرد. لذت بخش بود. استخوانهای باریکی که زده بود بیرون را هم کشید. مگر...
-
۱
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:16
روی کاناپه بهم رسیدند. کاناپه نرم بود و هر دو رویش جا می شدند. می توانستند بنشینند و تا آخر دنیا حرف بزنند. رویش لم بدهند، چای بخورند، بهم زل بزنند و به صدای پرنده های پشت پنجره که روی شاخه های درخت تاب می خوردند گوش بدهند. اما وقت کم بود. هوا داشت تاریک می شد. فرصت یک دل سیر دیدن و شنیدن نبود. هم بود، هم نبود. شنیدن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:15
خودت گفتی من زودتر از تو می میرم و هیچ پسری در بیست و پنج سالگی عاشق من نخواهد شد وقتی من چهل سالگی را رد کنم. ۱۴۰۱/۹/۲۱
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:14
به آخرین ها فکر می کنم. وقتی کسی بمیرد ، به همه کارهایی که برای آخرین بار انجام داده فکر می کنیم. آخرین حرفی که زده، آخرین کارهایی که انجام داده مثلا دراز کشیده و خوابیده و دیگر بیدار نشده، یا سوار ماشین بوده و تصادف کرده و زنده نمانده. یا مریض شده و نفسهای آخر را کشیده و صبح را ندیده. چقدر تلخ شده ام. مثلا امروز که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:13
آب دهانم را قورت می دهم، موهای خیسم را جمع کرده ام بالای سرم که دوباره گردن درد نگیرم. باید اتاق را جمع کنم. نمی توانم. فکرم جمع نمی شود. ساعت هفت و نیم خبری مثل شوک، فلجم کرده و هی می گویم: وای وای، چرا، خبر آنقدر تکان دهنده بود که ماتم برده. رفیق چندین و چند ساله ام پدرش را امروز صبح از دست داده ومن کاری نمی توانم...
-
لوزر
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 01:04
چقدر خوب که کسی اینجا را نخواند. آنقدر متروک خواهد بود که میتوانم هر چه دلم بخواهد بنویسم. چیزهایی که این دو هفته یاد گرفتم عجیب و باور نکردنی است. کسی که شناختم. همین که کلاویههای ویانو الان توی گوشم بالا و پایین میشود حالم را خود میکند اما اشکم هنوز دم مشکم است. مثل دیشب. مثل همهی شبها. توی تاریکی و تنهایی ،...
-
تنهایی مقدس
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 21:53
اما امان از تنهایی. تنهایی یک جور خوره است اگر مشتاقش نباشی. اولش فکر میکنی لذتبخش است.تمام وقتت مال خودت است و راحت زندگی میکنی . خودت و همهی زندگیت. خودتی و تمام خوشیهای عالم. اما کمکم رخ دیگرش بیرون میزند. این رخ نشانهای از درون است، نشانهی فروریزی. ص ۶۲ کناب تراژدی پیرمرد و رویا کریم نیکو نظر ۱۴۰۱/۹/۲۰
-
خواندنهایم
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 21:17
بعد از مدتها کتاب تراژدی را باز کردم که سین در یکی از چهارشنبه های صبحانه و پیادهروی با هم بهم داده بود، رسیدم به مطلبی که کریم نیکونظر درباره ی پدرش نوشته. دربارهی زندگیش و مرگش. و باهاش گریه میکنم. ۱۴۰۱/۹/۲۰
-
دلتنگی لعنتی گمشو
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 20:07
توی ترافیک تا توانستم گریه کردم. به ماشینها و آدمها زل زدم. با شاگردانم فوتبال بازی کردهبودم و تا شش صبر کردم تا پدرشان برسد. غصهام تمام نمیشود. چه اهمیتی دارد؟ فردا حتما روز بهتری خواهد بود. ۱۴۰۱/۹/۲۰
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 17:06
امروز هر جا پا گذاشتم بهار آمده بود، سنبل سال گذشته که در ایووان توی گلدان مانده بود، دیدم سبز شده، از همه طرف پیازش ، جوانه زده بود، هیجان زده شدم، از خاک در آوردمش و در گلدان رنگی قشنگی کاشتمش. بعد پشیمان شدم. نکند قهر کند و دیگر سبز نشود. حسابی بهش آب دادم تا خاکش سیراب شود. امروز صبح وقتی ماشین را پارک کردم دم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 17:05
دارم گریه می کنم، گریه ام بند نمی آید. دارم به پادکست احسانو همزمان گوش می دهم، دارد خاطرات انشا خواندن دوازده سالگیش را تعریف می کند. امروز فهمیدم ژن فعال دارم ، درباره شروع آلزایمر، درباره اینکه شاید این بیماری در پیری اگر تا آن موقع زنده بمانم، سراغم می آید. تازه من به خانم دکتر، مامان شاگردم، نگفتم که آن یکی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 17:04
چرا چرا چرا چرا باید صدایت سبز شود وسط بلبشوی روزانه من؟ چرا باید صدایی که این همه مهربان بود با من و یک بار هم من را آزار نداد ، صدایم می کرد با همه مهربانیش، قصه بگوید؟ قصه اول بهار ، قصه جنگلی که درختهای بلندش همه خواب بودند، بعد من انگار پرت شده باشم با تمام وجود و شدت به همان سالی که فقط صدای تو بود و بس، و صدایت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 17:00
همین امروز از سواددار شدنت ترسیدم، درست است که از نوشتن نامت تمام وجودم پر از ذوق و شوق شد، نامی که خودت انتخاب کردی، من صدایت زدم و تو تکان خوردی و اسمت را پذیرفتی و بهم علامت دادی که همین خوب است. همین کلمه چهار حرفی که یک دنیا معنا دارد. ولی داری یکی یکی حروف را کنار هم می گذاری و اولین چیزهایی که می توانی بخوانی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:59
صبح وسط خوردن صبحانه و سرکشیدن چای با طعم دارچین و هل و گل محمدی، زدم زیر گریه. گفتم شاید پی ام اس است. پریود نشده بودم و اشتباه فکر کرده بودم. اما حالم بد بود. از اینکه در زندگی مشترکم احساس شکست می کردم، از اینکه باید همینطوری بدون دوست داشتن ، بدون تغییر طرف مقابل ، به سختی ، با هزار ترفند، با چلاندن خودم و صبوری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:58
زن ایستاده بود پشت میز و به کارتها نگاه می کرد به نقاشی های رویشان به طرحها و رنگها آقای فروشنده که سالهاست آنجا می نشیند و همانطور مثل ده سال قبل مانده، قول تخفیف می دهد. دو تا از یک طرح. توی کیفش خودکار ندارد. از مرد فروشنده پرسید: ببخشید خودکار دارید؟ و پشت کارت نوشت:١٣بهمن٩٥ ___ مرد گفت:یک کتاب انتخاب کن. و زن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:55
امروز روز عجیبی بود. نقطه عطف ما، انگار پناهم باشی و من به راحتترین شیوه ممکن حرف بزنم. تو هم مثل یک دوست واقعی گوش کنی و بهم جواب بدهی. روزی که ما هر دو به یک جریان فکری رسیدیم. البته از من تا تو خیلی راه بود. خیلی زیاد. اما انگار کمی بهت نزدیک شدم. بالاخره به سختی ، راه رودخانه ام را به رودخانه بزرگ وجود تو نزدیک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:51
فاصله ها برداشته شده، فاصله ای که سالها من یکی یکی باهاش جلو رفتم. نمی توانستم به راحتی صحبت کنم ، صدایت را بشنوم. نمی توانستم حتی نفس کشیدنت را از نزدیک ببینم. موهایت را که اینقدر زیبا سفید شده اند. بهت لبخند می زنم. از ته دلم شادم . حجم عظیمی از شادی می آید از ته قلبم می نشیند روی لبهایم و دندانهایم پیدا می شود....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:51
امشب معنی شعر شاملو را فهمیدم. آینه ای برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم. آینه را گرفتم روبه روی خودم و از خودم عبور کردم. عبور از خود یعنی چه؟ چه چیزهایی دارم ؟ در این روزهایی که سرعتش خیلی بیشتر از قبل هم هست، دستاوردهایم در زندگی چه بوده؟ آینه نشانم داد که چه چیزی بودم و حالا چه چیزی هستم. آینه نشانم داد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:50
دارم کتاب بانو گوزن مریم حسینیان را می خوانم ، موضوعش عشق ممنوعه است ، همین جذبم کرده و از دیشب تا حالا پنجاه صفحه اش را خوانده ام ، با این همه کار و کلاس و مشقهای کلاس اولی. این سومین رمان کتاب خانم نویسنده مهدی یزدانی خرم است که نشر چشمه انحصارا رمانهایشان را چاپ می کند. زندگی زن و شوهر نویسنده چگونه است؟ آیا از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:24
برای مادربزرگم پرستار گرفته اند. از وقتی که کرونا گرفت و دوسه روزی در بیمارستان بستری شد و حالش خوب شد تصمیم گرفتند در خانه خودش بماند و پرستار بیاید و مواظبش باشد. از وقتی در خانه ش مانده حالش بهتر است. خانه ش را به خاطر آورده، آشپزخانه اش، کمد لباسهایش.اما آنروز که تصویری بهش زنگ زدم من را نشناخت. امروز هم که چند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 16:24
دخترک دیشب کلی اشک ریخت برای دیدن فیلم عروسیم. امروز نمی دانم چند بار فیلم را دیده بود ، با هر کس از راه می رسید می زد و از اول می دید. تغییرات قیافه آدمها، قدکشیدن بچه های فامیل، مردن آدمها و کم شدنشان، فکر می کنم هفت نفر در این مدت هشت سال مرده بودند. خودم را که می دیدم یادم می افتاد چقدر روز حرص دربیاری را گذرانده...
-
من پرندهها را دوست دارم
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 14:38
تمام خرمالوها را پرندههای سر سفید با نوکهای سیاه و بلندشان خوردند، و فورت کشیدند. شیره جان شیرینشان را مکیدند. صحنهی عجیبی بود. نوک میزدند و خرمالوهای درشت رسیده و آبدار را تکه و پاره میکردند. مثل قلب من بود. سوراخ سوراخ و تکه تکه شد. ۱۴۰۱/۹/۲۰
-
طاقتفرسا
یکشنبه 20 آذرماه سال 1401 12:18
منتقل کردن نوشتهها دهانم را صاف کرده، دوسال شبانهروز نوشتهام، و حالا منم و دوسال زندگی در جایی که گاهی خوشحالم کرد و گاهی از شدت غم و غصه افسرده و ناامید. اما باز این من بودم که بلند شدم. آره ولم کنید. خودم بلند میشوم. این را خوب گفتی. ۱۴۰۱/۹/۲۰