-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مهرماه سال 1400 13:34
خواهر، دلت می خواهد از میان این آدمهایی که درکت نمیکنند و به تو بی توجهاند، بروی جایی دیگر، جایی که حداقل هیچکس تو را نشناسد تا بیتوجهیشان مثل خار در چشمت نباشد؟ مرلین مونرو غمگین نیست ص۱۸۰
-
عشق برای هر کسی معنایی دارد
جمعه 16 مهرماه سال 1400 23:12
هیچ کسی نبود که بگوید عاشقتم. عشق مال توی فیلمها و کتابهاست. مامانم همیشه می گفت، وقتی خامتر بودم و رویاپردازی می کردم. رویای داشتن عشقی که توی فیلمها بود. آدمهایی که برای نبود هم دلتنگ می شدند و در بود هم جوری عجیب همدیگر را می خواستند. اما مدتی است دنبال مدل دیگری از عشق هستم، عشق را جور دیگری جستجو می کنم. جوری که...
-
من از نهایت شب حرف می زنم
جمعه 16 مهرماه سال 1400 21:38
... میرفت سوی هیچ و در شبها فرو میرفت شکل غمی در عمق شعر شاملو میرفت مراقب خودت باش... افسردگی جوری درون ما پیچیده که هیچ جور نمی توانیم از زندگیمان حذفش کنیم. در گوشت و پوست آمیخته با نفس و خون در رگهایمان... اما عشق نجات دهنده است شاید. عشق نجات دهنده برایت می خواهم.
-
جمعهای پر از خزان
جمعه 16 مهرماه سال 1400 18:21
دارم از یک روز معمولی برمیگردم. از یک جمعه که برای تشییع جنازه نرفتم، و در باغ ماندم و برای خودم در برگهای پائیزی چرخیدم و ت ازم عکس گرفت. بلوزی که برای چهل سالگیم بود پر از فلامینگو با دامن پوشیدم و ایستادم لبه استخر، بعد من از او عکس گرفتم. تنها بودیم. حرفی در میانمان نبود. حرف مشترکمان عکسها بودند. آبی آسمان بود....
-
اعتراف
جمعه 16 مهرماه سال 1400 05:53
توی پیج سولماز یک مامان ازش پرسیده دخترم بیست و یک سالشه و می دانم که با همکلاسیش دوست شده و کارشان به بوسیدن زیر گلو رسیده، چیکار کنم اگر کارشان به جاهای دیگر برسد؟ یک مامان دیگر هم همینطور. خودم را می گذارم جایشان. هر دو خیلی ترسیده بودند. و سولماز با توجه به شرایط و محیط زندگیش نوشته این خیلی طبیعی و عادی است. هر...
-
خارج از محدوده
جمعه 16 مهرماه سال 1400 01:19
از خانه زدیم بیرون ، موقع غروب در وسط ناکجاآباد بودیم. خورشید قرمز شده بود. اینجایی که هستیم نیم ساعت با خانه ام فاصله دارد، اما انگار خیلی دور است چون حالم خوب شده. گریه های صبحم تبدیل شده به خنده های بلند به هیچ و پوچ. لبه استخر ایستادم و به آسمان نگاه کردم . برگهای پائیزی ریخته بودند توی آب. درختان برگهایشان کم شده...
-
پناه آورده ام (۳)
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1400 19:00
وقتی دبیرستانی بودم با قطار و بچه ها آمدیم مشهد که خیلی به یادم مانده. آنقدر خوش گذشت و آتش سوزاندیم با بچه ها که حد ندارد. برف آمد. سرد بود، مریم تب کرد. با بچه ها یواشکی زیست خاور رفتیم . و توی قطار همه را ذله می کردیم. بیشتر رفتن های به مشهد با قطار بوده، آخرین بار با قطار رفتم و عاشق شدم. بار دیگر با قطار رفتم و...
-
پناه آورده ام(۲)
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1400 16:22
بزرگتر که شدم رفتن به مشهد تفریح تابستانهای ما بود. پنج تایی سوار رنوی سفید بابا میشدیم، با مادر شش تایی می رفتیم مشهد. یکبار با خاله فاطول - خاله بابا- رفتیم. یکبار رفتیم شمال و از راه شمال رفتیم هتل قصر. توی صحن که می دویدم بهترین حس دنیا را داشتم. مشهد برایم شاندیز، هتل های رنگارنگ و حرم امام رضا بود که بوی...
-
پناه آورده ام (۱)
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1400 16:03
وقتی هفت ساله ام بود و شهر زیر بمباران بود، ما فرار کردیم آمدیم مشهد. پدرم می ترسید. منم می ترسیدم. وقتهای فرار موقع شنیدن آژیر قرمز هول می افتاد توی دلم و منتظر بودم که تمام شود و بمب روی سرمان نیفتد. می ترسیدیم و پناه آوردیم به مشهد. توی هتل خاور یک ماه زندگی کردیم. دوست پیدا کردم و جلوی تلویزیون درس می خواندم. با...
-
با اینکه زمن دوری نزدیکترینهایی
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1400 11:27
نشسته ام روی مبل جلوی تلویزیون رو به حرم امام رضا ، دستمال بدست و با سمیه هی میگویم بابا، بابا. بابای سمیه امروز مرد. صبح که بیدار شدم اولین پیام بود. چند روز بود حال پدرش بهم ریخته بود و در بیمارستان بود. بهش پیام داده بودم که دارم برایشان دعا میکنم. توی صحن امام رضا صدای اذان میآید. اشکهایم قطع نمیشود. روبه گنبد...
-
سرب
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1400 06:53
دیشب موقع دیدن فیلم سرب مسعود کیمیایی خوابم برد. همیشه چند باز این فیلم را دیده ام. نصفه و هیچ وقت کامل نشده. یکبار اولش را ندیده ام، یکبار آخرش را.،اما موزیک این فیلم را خیلی دوست دارم. وقتی پولاد کیمیایی و شاهد احمدلو کنار آتش جلوی سینما ایستاده اند و تمام عشقشان دیدن فیلم است، یاد خودم می افتم موقع دیدن فیلم...
-
نم نمک می رسد اینک پائیز
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1400 22:43
صدای رعد و برق یعنی آمدن پاییز. باران یعنی شروع فصل سوم سال. باران ببارد و غم را بشورد. تو هم امشب باران را دیدی. رعد و برق را چشیدی؟ باران بگیرد و پنجره ها را باز کنم . بزن باران...
-
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1400 20:14
دارم چه چیزی گوش میدهم؟ مثل اولین بار که گوش میدادم . توی راه بودم. آنقدر گریه کردم که اشکهایم میرفت توی گردنم و روسریم را خیس میکرد. داشتم از خانه میرفتم به خانه مامان. بعد زنگ میزنی به امام رضا. باز میزنم زیر گریه. بعد از آن روز بچه ها بلیط گرفتند. کاش نمیرفتم مشهد. کاش ... امشب باز میخواهم همانطور گریه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1400 19:44
زندگی مثل یک پازل دو تکه است؛ همه چیزش یکی از تکههاست و عشق تکه دیگرش. وقتی عشق را پیدا کنیم خود به خود کامل میشود. مرلین مونرو غمگین نیست ص ۱۹۴
-
احوال این غروبهای خالی
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1400 18:01
دارم به صدای فیلم طعم گیلاس کیارستمی گوش میدهم. مگر میشود دلت نخواهد طلوع خورشید را نبینی؟ ماه کامل را در شب چهارده توی آسمان نخواهی؟ من هم لحظاتی از زندگیم بوده -دهه ۲۰ زندگیم- که به خودکشی فکر کردهام حتی یکبار بابا فهمید که چنین قصدی دارم کاغذی که نوشته بودم را خوانده بود و حسابی عصبانی شده بود. و من ترسیدم. من...
-
سرخورده
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1400 11:46
ناتمام از دیشب مانده ام. با همان یک تا پیراهن. چیزی درونم کامل نشده. برای همین از صبح موهایم را شانه زده ام و با هدبند موهایم را روی شانه های ریخته ام و هزار بار یک آهنگ را گوش داده ام، حتی وقتی دخترک با هزار مکافات یک دیکته نوشت، وقتی که بیسکوییتم را توی چای زدم و خوردم، وقتی داشتم طرح درسهای کلاسهای تازه ام را ورق...
-
ناتمام
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1400 01:30
پنجره باز بود. دست و پاهایم یخ زده بودند. از خواب بیدار شده بود. داشتم فیلم مالنا را می دیدم. از پشت بغلم کرد. باد پرده را تکان میداد. صدای موج دریا می داد. روی کاناپه انگار لب دریا بودیم. نور ضعیفی روی تن هایمان بود. پاهایم را انداخت بین پاهایش که گرم شود. یک پیراهن تابستانی تنم بود. دستهایش آسان به همه چیز...
-
از خانهی خانم وکیل
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 23:18
برایم از ماجراهای دیجی کالا تعریف کرد که چطور کسی که استارت آپ را در ایران راه انداخته از اینجا فراری شده. برایش تعریف کردم که فیلمی وایرال شده که دیجی کامنتهای ناراضی را پاک میکند و ادعا دارد کارشناس بعد از پاسخگویی و بیشتر مبنی بر پس دادن پول ، کامنت نارضایتی مشتری را پاک میکند. اما او یکی از وکیلهای خوب آنجا ،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 21:21
گلاب گرفتن یعنی صبوری، یعنی خار دستت را زخم کند، زنبور انگشتت را بگزد، پاهایت از خستگی درد بگیرد اما باز گل بچینی. یعنی تنت خیس عرق شود، گردن و بازویت درد بگیرد، گرما دیوانهات کند، از بوی گلاب سردرد بگیری اما باز از پای دیگت تکان نخوری. آهو دلش میخواهد بهترین گلاب گلاب دیگ خودش باشد. مرلین مونرو غمگین نیست ص۱۸۶
-
غروب دلگیر سه شنبه مثل جمعه
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 18:00
دارم به خانه برمیگردم ، نور غروب خورشید چشمانم را می بندد. دخترک خوابش برده. خسته ام. امروز تعطیل بود اما من بیشتر از هر روز خسته شدم. مامان از وقتی آمده، کمرش باز درد گرفته، خسته و بیحال دراز میکشد و هیچ کاری نمیکند. حالا این وسط دایی و عمه وسطی آمده بودند دیدنی. دارم به خاطرهای گوش میدهم از مرضیه و اصفهان . من...
-
حضوری
سهشنبه 13 مهرماه سال 1400 06:14
هنوزمهر به نیمه نرسیده، پنجره خیلی وقت است بسته است و من خیلی وقت است ماه را ندیده ام. فکر می کنم مهر خیلی خیلی سریعتر از فروردین دارد طی میشود. دیروز سوپروایزر گفت کلاس روز چهارشنبهها قرار است حضوری باشد. مگر میشود با بیست و چهار تا پسر قد و نیم قد بعد از دوسال در کلاس ماند، دست و پنجه نرم کرد و مریض نشد؟...
-
ذره ذره
دوشنبه 12 مهرماه سال 1400 20:43
از صبح هر وقت نشستم توی ماشین رادیو گوش دادم، چون می دانم عادت کرده بودم که به صدایت گوش بدهم. اما باز برگشتنا زدم و چیزی دانلود شد و باز صدایت بود، یک چیز را قبلش بنویسم. دو تا داستان از مریم سمیع زادگان شنیدم ، در اولی که خیلی شبیه داستان مید این دانمارک محمد طلوعی بود. در داستان طلوعی که خیلی قبلتر در مجله داستان...
-
قصه شبهای تابستانی که چه سخت گذشت
دوشنبه 12 مهرماه سال 1400 14:08
امروز موقع این کلاس تا آن کلاس ، تا برسم به چراغ قرمز ولنجک همان جایی که مرد ورشکسته سیگار می کشد و تابلویی جلوی رویش گرفته که من گدا نیستم ، من تمام مال و اموالم را یک شب از دست داده ام، تا برسم به این نقطه که هر چه گشتم دوربینی ندیدم که شاید جریمه هایم از آن دوربین باشد، به این فکر می کردم اگر از این تابستانم نتوانم...
-
سکوت و شب و تاریکی
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 23:36
آمده ام بخوابم اگر خوابم ببرد. توی گوشم تکرار می شود: احتمالا وقتی دردا حمله می کنند بهت من خیلی دور از توئم زیر دردای خودم احتمالا وقتی از درد می افتی روی زانوت من خیلی دور از توئم روی زانوی خودم فقط یادت نره تو واینسادی یه نفره یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره می گذره فردا هم می آید و پس فردا و بقول احمدرضا احمدی...
-
بی وقفه
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 20:07
یک ساعت است رسیده ام خانه ، اما هنوز لباسهایم را در نیاورده ام. کف پاهایم درد می کند. مامان رسید. از دندان های دخترک عکس گرفتم. چای دم کردم. خانه را جارو زدم. گلدانها را آب دادم. از آقای رجبی گل خریدم برای مامان. توی ترافیک خسته شدم. رفتم دنبال دخترک. دخترک مشق هایش را ننوشته بود. امروز اولین روز واقعی مدرسه اش حساب...
-
زمستان سرد آنجا ،پائیز دلچسب ما
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 15:01
هر وقت می خواهم برسم به مرحله غر زدن این پیام را می خوانم. این پیام را در جایی که هستم فرستاده اند. مهم نیست من آنجا چکار می کنم و چه اما این حرف قلب من را سوزاند.اینجا بلوچستان است. و ما آدمها چقدر بیخودیم و چقدر خودخواه. از ما موتور خواست. کلاس هشتم است و از روستایی با دوسهکیلومتر فاصله از مدرسه. گفت با پای پیاده...
-
سرنوشتم دست خودم نیست!
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 05:25
دلتنگی در ابتدای صبحی که هنوز صبح نشده. دستهایم یخ کرده. مرد می خوابد سرجایم. می خواهم دراز بکشم بزور در بغلش جا می گیرم. می گوید بیا بغلم. بیا بخواب. میگویم خوابم نمیبرد. بغلش گرم است. حتما آغوش همه مردان جهان گرم است! کمی گرم میشوم. اما زود بلند میشوم. انگار چیزی در وجودم جان میگیرد. دیگر دلم آغوش هیچ مردی را...
-
می خواهم صدایت را بغل بگیرم
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 00:03
من نتوانستم نتوانستم نتوانستم باز هم لرزیدم... دلم می خواهد صدایت را بغل بگیرم. چشمانم را می بندم و دستهایم را باز می کنم. چطور می شود یک صدا را بغل کرد؟ هدفونهایم توی گوشم است. الان می خوابم. می خوابم.
-
داری له می شوی می دانم
شنبه 10 مهرماه سال 1400 19:40
من که این جمله تو را خوب می شناسم. وقتی این جمله را میگویی دوست داری کسی باشد درکت کند. من که نتوانستم. بعد هم می خواهی متوجه شود که کلی فشار رویت است و طاقتت طاق شده. مثل همه این روزها. اما این بار به من نگفتی. از آن وقت که جمله ات را خوانده ام جلوی خودم را گرفته ام که انگار اصلا ندیدمش. اما دیده امش همان موقعی که...
-
دلتنگی پشت روزمرگی
شنبه 10 مهرماه سال 1400 15:05
اشک از گوشه چشم چپم می خواهد بچکد. صبح بیدار شدم تند تند وسایل قیمه را گذاشتم. حتی برنج خیس کردم که پلوی تازه بپزم. نمی دانم چرا با اینکه غذا توی یخچال داشتم اما دلم خواست قیمه بپزم. بوی قیمه پیچیده توی خانه. پنجرهها بازند. گاهی پاهایم یخ میکنند . خوشم می آید. از سرمای به این زودی پائیز خوشم می آید. صبح رفتیم مدرسه...