-
مدارا
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 19:16
پریود شدم. به فاصله خیلی کمتر از دوهفته بعد از سفرم و این را به حساب فشار این دو سه هفته اخیر می گذارم ونه بازگشت کیست ها در تخمدان، که اگر اینطور باشد باشد بروم دکتر و قرص بخورم. نه. حوصله ندارم. تخمدان تنبل و آن یکی که هنوز تنبل نیستی لطفا با من مدارا کن.
-
ختم به خیر
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 06:31
مرگ همیشه تلخ ، سرد و دردناک است. حالا اینکه این روزها پررنگتر شده و آدمهایی که دارند با بیماری می جنگند بیشتر از قبل شده ، مرگ از همیشه بیشتر به چشم می آید. اینکه دیگر به سن و سال نیست. ممکن است متولدین شصت هم دچار مرگ بشوند. مرگ نگاه نمی کند که هنوز چهل ساله هم نشده ای. مثل همین کارگردان تاتر که شصت و چهاری بود ،...
-
Not happily for ever
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 00:38
همیشه وقتی همه چیز مرتب و عالی می شود، وقتی عشق به ثمر می رسد ، خیلی طول نمی کشد که همه چیز متلاشی می شود. آخر فیلم آنقدر تکان دهنده بود که تکانم داد. سر جایم میخکوب شدم و آخ بلندی گفتم. چرا خب؟ چرا وقتی همه چیز خوب پیش می رود ، باید اینطور داستان داغون شود؟؟؟ خوب چه می شد هپی ایندینگ فور اور می شد؟ به هر حال فیلم «یک...
-
تناقض
یکشنبه 9 آبانماه سال 1400 23:35
دارم فیلم «یک روز» را می بینم . آمدم یک جمله ای که الان شخصیت مرد قصه به زن گفت را بنویسم و بروم تا یادم نرفته: آنها که می توانند، انجامش می دهند و آنهایی که نمی توانند تدریس می کنند یاد خودم افتادم که می خواستم بنویسم و کتابش کنم و حالا معلمم.و چقدر مرد قصه شبیه توست زن گفت عاشقتم اما دیگر ازت خوشم نمیاد. آخ آخ آخ می...
-
نرگس مستم می کنم
یکشنبه 9 آبانماه سال 1400 22:20
وقتی به سفر رفته بودیم، گربه ای کوچک از پنجره کوچک دستشویی در شوفاژخانه وارد دستشویی شده بود و چون در آنجا بسته بوده، خودش را به در و دیوار دستشویی کوبانده بود. این را پدرم تعریف می کرد. هفته پیش رسیدم خانه ، یک هفته بود از سفر برگشته بودیم. یک کیسه دم در بود که بوی بدی می داد. دست بردم ببینم چیه ندیدم . از بوی بدش...
-
My words
یکشنبه 9 آبانماه سال 1400 22:10
دارم به هوم تون گلوری ادل گوش می دهم و به خطوط فراموشی تو فکر می کنم و برای چندمین بار می خوانمش. باران شدید بارید و برگهای درختها را تکان می داد. بعد بند آمد. بعد دوباره شروع شد. ادل که لاغر شده اما صدایش مثل قبل جادویی است. بغضی خشدار که من را میخ می کند. از وقتی از دندان پزشکی برگشتم ولو شده ام. بیجان . نمی توانستم...
-
حالا شاید وقتی دیگر
یکشنبه 9 آبانماه سال 1400 20:25
از خانه تا موزه سینما در اوج ترافیک رفتم و با بدبختی جای پارک در کوچه شادی پیدا کردم و رفتم از جلوی کیارستمی و فرهادی و حاتمی کیا رد شدم و دم گیشه با مسئولش شروع کردم به حرف زدن.،گفت اکران نمی شود و تازه تو دیر رسیدی. من این همه راه آمده بودم که در وقت خالی که بعد از مدتها پیدا کرده بودم فیلم مورد علاقه ام را بعد از...
-
زمان هم جزئی از کائنات است
شنبه 8 آبانماه سال 1400 23:44
پنج شنبه که با دخترک کیک می پختیم و به صدایت گوش می دادم برای هزارمین بار، می گفتی که چقدر آدمها بهت پیام می دهند که آنها را ببخشی... همه آن جمله ها را با من بودی ، دلم می خواست گریه کنم. نمی دانم چه کنم که من را ببخشی. من جرات ندارم حرفی بزنم یا کلمه ای برایت بنویسم و سپردم به کائنات که دل تو را نرم کند. بعد نوشتی که...
-
سینمای خوب
شنبه 8 آبانماه سال 1400 23:06
می خواهم فردا بروم باغ موزه سینما فیلم قهرمان را ببینم. بعد از دوسال بروم سینما. تنهایی. تنهایی توی برگهای ریخته حیاط موزه سینما قدم بزنم. آخرین بار با ن رفته بودیم و فیلم دیدیم. پائیز بود. قبل از کرونا. بعد رفتیم کافه و چای و کیک خوردیم. نه تولد ن بود. شهریور بود. هنوز پائیز نشده بود. یکبار بعدش با ر رفتیم و فیلمی...
-
شنبه ی پر اتفاق
شنبه 8 آبانماه سال 1400 21:57
توی همه شلوغی روزم ، دارم به تو فکر می کنم. امروز باران می آمد. اینترنت گوشیم قطع شده بود و مجبور شدم کلاسم را با نت تبلت دخترک جلو ببرم . اما واقعا کلافه شدم از قطع شدن اینترنت. از خانه زدم بیرون تا برسم به قرار یک دوست قدیمی که تا چند روز دیگر عروسیش است . همه چیز فراموش شده بود. آن اتفاقات خرداد، جواب ندادن تلفن و...
-
آرزو
شنبه 8 آبانماه سال 1400 06:17
باران باریده... همین الان خواندم چه آرزوی داری؟ زیر بارون بغلت کنم. تو چی؟ بارون بیاد. و هزار کرور ابر بارانی در آسمان ایستاده اند.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبانماه سال 1400 05:44
از دیشب نمی دانم چه شده بود که اینترنت ایرانسلم رفته بود و هیچ کار نمی توانستم بکنم، ساعت نه و نیم هم دو تا کلاس آنلاین دارم. و الان وصل شد و همه پیام هایم آمد. چقدر نداشتن اینترنت سخت است و آدم عادت می کند به هر چیزی در زندگیش. قدیم پای کامپیوتر می نشستم و از همان مونیتورهابربزرگ که هنوز هم تخت نبود و صدای قژقژ مودم...
-
ایران بدون ایران شد
جمعه 7 آبانماه سال 1400 13:56
ایران درودی نقاشی با روحی قشنگ و پر احساس که همه نقاشی هایش ملکوتی و نورانی و بهشتی بود، قشنگی بود از چیزهایی که می دید ، چیزهایی که ما با چشمان سالممان نمی بینیم او با چشمانش می دید که در کودکی چقدر آزارش دادند. امروز صبح نور به نور پیوست. دبیرستانی بودم یا شاید بیشتر که در فاصله دو نقطه اش را خواندم که زندگیش بود پر...
-
هفتم آبان
جمعه 7 آبانماه سال 1400 12:18
نمی دانم هر چه هم بخواهم کتاب کافکا در کرانه را گوش بدهم تا برای جلسه کتابخوانی فردا حرفی برای گفتن داشته باشم، اما آمدم روی اپیزودی که درباره موزه معصومیت گفته بودی، دوباره و دوباره دارم گوش می دهم. دارم می روم بهشت زهرا، تولد عموی مرحومم است. من برای این همه فامیل که در این روزها مردند نرفتم بهشت زهرا. مادربزرگ سین،...
-
در استراحت
جمعه 7 آبانماه سال 1400 00:39
از صبح تا حالا ، الان دراز کشیده ام روی کاناپه آبی. با اینکه امروز تعطیل بودم اما آنقدر روی پا ایستادم که پاهایم درد گرفته. فکز می کنم امروز از روزهایی که می رفتم سرکار بیشتر خسته شدم. یک هفته بکوب رفتم سر کلاس و حساب میکنم می بینم هر روز تا هفت بیرون بودم تقریبا. حتی دیرتر هم به خانه رسیدم. هیچ جوری نمیتاونم...
-
آرشیو
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1400 06:45
دیدم سالهاست توی بلاگ اسپات هم یک وبلاگ داشتم و امروز بعد از مدتها بازش کردم و توشم به انگلیسی می نوشتم. سال هشتاد و نه که کلاس زبان برای سومین بار می رفتم . و حالا شروع کردم از اولین نوشته ها را آنجا کپی می کنم . اینطوری خیالم راحتتر خواهد بود. درست است که این نوشته ها معنای خاصی ندارد و روزانه نویسی است اما برای من...
-
ساعت به وقت خستگی
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 23:32
دراز کشیدم تا بخوابم. دارم به غزل های سعدی که در سعدی خوانی فهیمه است گوش میدهم. خسته تر از خستهام. دارم فکر میکنم هر روز کلاسهایم تا هفت شب است و تا بیایم خانه دارد ساعت هشت میشود. هشت و نیم از خانه زدم بیرون. و انگار دوازده ساعت بیرون ماندن دارد عادتم میشود. دلم میخواهد فیلم جدید اصغرفرهادی را زودتر ببینم....
-
روزمرگی دیوانه وار حبس کننده است
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1400 00:02
دارم از خواب می میرم. امشب هم یک ساعت در ترافیک بودم تا برسم خانه شد هفت و نیم. تا بیایم بخوابم هزار تا کار انجام دادم. کارهای کلاس فردا، هماهنگی بین کارهای فردا، کلاسهای فردا، وسایلش، تحلیل کلاسهای امروز، پیام دادن به این و آن برای کلاسها. پرسیدن حال چند تا مریض، دوش گرفتن. تمام کردن کار کلاسهای امروز. چشمانم دارد می...
-
بنزین ما کو؟ ری را ی ما کو؟
سهشنبه 4 آبانماه سال 1400 20:23
رای ما کو؟ پریسا کو؟؟ دوستان من ککجایند ؟؟؟ دلم کمی خنک شد. کااش یکسره بشود.
-
چرا بلاگ اسکای دچار اختلال شده؟؟؟
سهشنبه 4 آبانماه سال 1400 14:15
نمی دانم از چه ساعتی تا الان وبلاگم باز نمی شد. داشتم سکته می کردم من همه یادداشت هایم اینجاست. می خواستم به بلاگ اسکای بگویم اگر قرار باشد یک روز همه ی نوشته هایم ناپدید شود بسیار ناراحت خواهم شد و مجبورم تمام نوشته هایم را ببرم در بلاگ اسپات.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبانماه سال 1400 22:14
ولی من اینکه گفتی عاشقم هستی رو یادم هست
-
سخت کار میکنم
دوشنبه 3 آبانماه سال 1400 21:07
خسته و هلاک دراز کشیده ام روی تخت اتاقم. رفته ام زیر پتو. دخترک مشقهایش را نوشته و فرستاده. دارد روخوانی می کند . از قیطریه یک ساعت و نیم توی راه بودم. باورم نیم شود اینقدر ترافیک بود. فردا هم تا هفت همنجا کلاس دارم تا برسم خانه نه شب خواهد. می خواستم بروم دم خانه مامان دوستم و برایش گل ببرم. می خواستم دخترک را ببرم...
-
آ ی آمدنت
دوشنبه 3 آبانماه سال 1400 06:48
دیشب شعرخوانی گروهی را تماشا کردم . خوابم برده بود و یکهو بیدار شدم و خیلی اتفاقی رسیدم به شعرهای منزوی که یکی یکی می خواندی و توی دلم اشک می ریختم. سیگار پشت سیگار. و من دلم برایت تنگتر میشد انگار. بدانم حالت چطور است، دقیقتر چکار میکنی. صبح شده. قسمتهای چهار و پنج هر دوکتا را گوش دادم و شعر محبوب محسن چاوشی. را...
-
قرقره رویاها
یکشنبه 2 آبانماه سال 1400 20:13
دلم گرفته. انگار هفته پیش بود که در ساحل کارتاکوی داشتم قدم می زدم و آبی آسمان آنجا دلم را برده بود. خاطرات آنجا مثل رویایی فراموش نشدنی هر شب برایم زنده است. حالا موقع پس دادن قرضهایم به باباست. سیصددلاری که بهم داده بود را باید بهش برگردانم. تمام کیف کارکردنم به همین خواهد گذشت. همه امسال را باید پولهایم را جمع کنم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبانماه سال 1400 17:09
نوشتی عصبانی هستی، دلم میخواهد آرام باشی. آرام شوی.
-
اولین روز دومین ماه سومین فصل سال
یکشنبه 2 آبانماه سال 1400 01:09
خیلی خسته ام. امشب باز تا چارسو رفتیم تا اطلاعات گوشی قبلی را بریزیم در گوشی جدید. باز تا برسیم خانه نه شب بود. برای تولد یک کیک هم خریدیم. تمام راه مادرمردخانه خاطرات زندگیش را تعریف کرد . حتی از مادر مردخانه گفت. باید بنویسمش. کلا خاطرات جالب و عجیبی دارند. قرار شد ضبط کند و من بنویسمش و ادیتش کنم. نوشته بودی خودم...
-
عزیزم تنها نیستی
یکشنبه 2 آبانماه سال 1400 00:01
مامان بهترین دوستم مریض شده، همان روزی که توی هتل نشسته بودم توی لابی برای رفتن به فرودگاه بهش زنگ زدم. نگرانش بودم. پیامم را ندیده بود و این عجیب بود. بهم گفت مامانش مریض شده. تمام بدنش آب آورده. آب فشار می آورد به ریه ها به معده و نمی تواند چیزی بخورد، نمی تواند نفس بکشد. دلم گرفت. خیلی غصه ام شد. مامانش عشقترین...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبانماه سال 1400 22:02
دلم برایت تنگ شده.
-
دستگیر نبودم
شنبه 1 آبانماه سال 1400 15:51
سوالی پرسیده ای که من را با خاک یکسان کنی؟! من کمک کردن بلد نیستم. من از آن آدمهای مزخرفی هستم که بلد نشده ام کمک کنم و منت نگذارم. قضاوت نکنم. دریادلانه بذل و بخشش کنم و بهش فکر نکنم. دست کسی را نگرفتم. من می خواهم کمک کنم اما دیگر می ترسم . می ترسم نتوانم صبور باشم. نتوانم قضاوت کنم. نتوانم چشمانم را ببندم و بدون...
-
تکرار پشت تکرار
شنبه 1 آبانماه سال 1400 13:27
آمدم در حیاط خلوت پدر مردخانه ، رژ قرمز، هدفون قرمز و با انارهای قرمز، پائیز در برم است و دلم مثل پائیز است. برگریزان و دلگرفته، آفتابی و هوای خنک و خوب پائیزی لابه لای موهای بافته ام می پیچد. باز هم دارم قسمت جدید را گوش می دهم. می خواهم کلمه به کلمه را قورت بدهم. من کل تابستان اینجا نیامده بودم و گلها را ندیده بودم....