-
خستگی تمام نمی شود
جمعه 30 مهرماه سال 1400 09:19
خانه در منفجرترین حالت خودش است. حالتی که هر جور هم جمع می کنم جمع نمی شود. سه بار ماشین لباسشویی را دیروز روشن کردم. همه لباسها را شستم و هنوز خشک نشده اند که مرتبشان کنم. امروز بعد از مدتها می خواهیم برویم خانه پدر و مادر مرد خانه ، اردی بهشت که یکبار همدیگر را دیدیم، یکبار برای تولد دخترک آمدند خانه بابا و دیگر...
-
قصه عشقت باز تو صدامه
جمعه 30 مهرماه سال 1400 06:45
دل دل می کنم بهت پیام بدهم یا نه، که فکر میکنم همینطوری برای خودمم بهتر باشد. وقتی جواب نمی دهی، وقتی ساکتی بیشتر نگران میشوم. فقط امیدوارم خوب باشی و حتی به سفری که دلت میخواست رفته باشی. نمی دانم اینجا را میخوانی یا نه، نمی خواهم دیگر مجبورت کنم به خواندن. خواندن من به چه دردت می خورد؟ تو هزاران کار بهتر از این...
-
همخوابگی مردم جهان چگونه است ؟
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1400 15:19
وقتی رسیدم، رسیده و نرسیده، چشمانم از خواب می سوخت که من را کشاند توی آغوشش. مثل کسی که ماه ها به رختخواب نرفته باشد، مثل کسی که سالهاست از عشقش دور مانده باشد، مثل آدمی که تشنه همخوابگی باشد، مثل مردی که قلبش انباشته از روزهای تنهایی باشد ، مثل دو نفر که بعد از مدتها تازه هم را یافته باشند، یا اصلا مثل کسی که یک شب...
-
همه جا آسمان همین رنگ نیست
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1400 10:33
آنقدر خسته ام که نمی توانم از جایم بلند شوم. حالا هی میگویم با خودم اگر آنجا بودم الان ساعت یازده بود، صبحانه تمام شده بود و می خواستم از هتل بزنم بیرون. تا بیدار شدم و دیوار بنفش اتاقم را دیدم ، فهمیدم دیگر رویاهایم تمام شده. وقتی خواستم وبلاگت باز نشد ، فهمیدم که اینجا استانبول نیست و باید وی پی ان روشن کنم. روی...
-
موقع رفتنا
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 18:29
دیدن دوستم بعد از سالها ، در میدان تقسیم جان دوباره بهم داد. آنقدر از دیدن هم ذوق کردیم که حد نداشت. همدیگر را میان کبوترها، جلوی مجسمه وسط میدان محکم فشردیم. چقدر خوب بود. پرنده ها، سنگفرشها، زیر ابرهایرآسمان آبی، مسجد با مناره های بلند. چقدر کیف داد. چقدر زنده شدم. رفتیم حفیظ مصطفی. نشستیم و سالهای رفته را تعریف...
-
استانبول تمام نشدنی
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 07:09
اینجا هنوز هوا تاریک است اما تهران صبح شده، صدای ماشینها که از سینه کش خیابان بالا میآیند و صدای مرغان دریایی گاه و بیگاه می آید. پاهایم زق زق می کنند. چند روز پیوسته راه رفتن و آرام نبودن با تمام هیجانش دارد کم کم تمام میشود و من به خانه ، به زندگی ، به همه روزهای معمولی شهرم برمیگردم. دلم برای این شهر قشنگ ، به...
-
از سفر
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 00:57
برگشتن، بازگشت، این سخت ترین قسمت ماجراست.
-
ضربه نهایی
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 00:54
چشمانم دارد بسته میشود. با اینکه قهوه خوردم اما دارم از خواب میمیرم. هنوز خودم را نشسته ام و لباس تمیز برای فردا نپوشیده ام. وقتی من و فندق تنها بودیم داشتیم درباره استانبول و ایده آل تپه گوش می دادیم. فندق به من می خندید اما من اشک در چشمانم جمع شده بود. از رفتن، از نماندن، از برگشتن به وضعیت قبلی، از اینکه وطنم ،...
-
ملاقاتی پس از سالها در میدان تقسیم
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1400 00:14
به ساعت تهران، نیمه شب است. صدای زنگ کلیسا میآید. نمی دانم چه وقت است. روی تخت دراز کشیده ام. تمام وسایلم را جمع کرده ام، اما هنوز لوازم آرایشم، نوار بهداشتی ، سیم شارژر، لباسهای فردایم ولو هستند. فردا در میدان تقسیم با دوست دوران مدرسه ام قرار گذاشته ام. بعد از این همه سال قرار شده ما همدیگر را در قدیمی ترین میدان...
-
شاید وقتی دیگر استانبول
سهشنبه 27 مهرماه سال 1400 23:16
از حالا همه چیز می شود برای آخرین بار. برای آخرین بار می روم توی وان حمام اتاقم و دراز می کشم و شیر آبگرم را باز می کنم و گریه می کنم. برای آخرین بار کافی توی اتاق را می خورم. برای آخرین بار به پل ها و ساختمانها خیره می شوم. به لایه لایه ابرهایی که در آسمان دیدم. برای آخرین روی تخت گرم و نرم فرو می روم. سرم را می کنم...
-
نامه به ...
سهشنبه 27 مهرماه سال 1400 01:10
عزیزدلم! من زده ام دل نازکت را شکسته ام و تو دل شکسته ، از همه دنیا دست شسته، حتی از عشق های حقیقی و غیر حقیقی ناامید شده ای. یک گوشه این دنیای بی رحم ، تنها و غمگین هستی، منتظری این روزهای تاریک آخر مهرماه تمام شود و آفتاب دلهای آدمها در آبان ماه، پرمهرتر و مهربانتر بتابد. دل شکسته را هیچ کار نمی شود کرد. منم هزار...
-
برگشتن سخت بود اما هر چه بود، باید برمی گشتم
دوشنبه 26 مهرماه سال 1400 09:46
روی آبهای جهان ایستاده ام و باد اشک می اندازد روی چشمانم، مرغهای دریایی را که میبینم که نوک هایشان را بهم می زنند و از هم بوسه میگیرند گریه ام بیشتر میشود. کشتی کوچک حرکت میکند. موتورش که سرعت میگیرد، موهایم میخواهند پخش و پلا شوند و سرم از باد کنده شود. جایی که ایستادهام ، تمام شهر پیداست. شهر دوتکه شده، شهر...
-
دستهای سیمانی
دوشنبه 26 مهرماه سال 1400 08:45
من بد کردم، اما وقتی مینویسی احساس عجز و ناتوانی میکنی و نفر دیگری دارد این کارها را باهات میکند مثل حالتی است که تو با من میکنی و اینطوری است جهان بهم پیوسته است. دیروز روی عرشه کشتی که داشتیم روی دریای سیاه جلو می رفتیم و از سرما بند بند بدنم یخ زده بود، گریه ام گرفته بود و اشکهای شورم پرت میشد سمت دریا. آنجا...
-
ساحلهای بی پایان جهان
یکشنبه 25 مهرماه سال 1400 07:45
ایستاده بودم روی لبه ای نمی دانم رویا بود یا واقعیت؟ حالا نزدیک ترین حالت ممکن به داستان های اورهان پاموک بودم. به تمام لحظاتی که نفسم در سینه حبس می شد، به خیابانهای قدیمی و تنگ و باریک، به سراشیبی های تند و سرازیری هایی که ترمز کردن را سخت می کرد. ایستاده بودم جایی که نور خورشید آب را درخشان کرده بود. جایی که تاریخ...
-
سفر
جمعه 23 مهرماه سال 1400 22:28
میخواهم بیایم بنویسم که دلم می خواست این روزها جور دیگری بود اما اینجور هم دیدن شهری در دل این دنیا بسیار خوشبختی است. تا از سفر برگردم کمی طول خواهد کشد اما می آیم از روزهای گرم و گاهی شرجی و شبهای کمی سرد و بارانی استانبول می نویسم.
-
بیداری
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1400 09:34
خوابم نبرد. همه جا آفتاب پهن شد. رفتم زیر پتو اما خوابم نبرد. آخرین قسمت پادکست رادیو سانسور دریاره فیلم این خانه سیاه است فروغ را گوش دادم اما باز خوابم نبرد. رفتم توی عکسهایت، رفتم لابه لای روزهای سالهای گذشته ات که چقدر با حالا متفاوت بودی. چقدر تلاش می کردی. رفتم لابه لای نوشته هایت در ماهی هایی که نمی خوابند. باز...
-
آلزایمر خفیف
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1400 06:22
نشانه های فراموشی را دیروز کاملا درک کردم. وقتی کد عضویت سایت موسسه را هر چه می زدم اشتباه بود. کدی که تقریبا روزی یکبار با پسوردش وارد می کنم تا اطلاعات کلاسم را ثبت کنم. هر چه اعداد نه و صفر را می زدم ارور می داد. یک لحظه ترتیب ها را به یاد نمی آوردم و هر چه امتحان کردم نشد. همان موقع ترسیدم. بیماری های خانوادگی ما...
-
داستانهای ننوشته زیادی هست
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1400 06:08
بالاخره کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده را تمام کردم. هر روز چند صفحه ایش را آرام آرام می خواندم. کتابی که جملاتش مثل قطره های ریز آب که چکه میکند درونت نفوذ میکند. ماجرایی ساده اما با نوشتنی قشنگ که به دل می نشیند. دخترک نابینایی که با مادرش زندگی میکند و گیاهان طبی را می شناسد . چه دنیای عجیبی...
-
سرشار
سهشنبه 20 مهرماه سال 1400 23:16
امروز باز از پنج صبح بیدارم. الان حتما خوابم خواهد برد. فقط باید چیزی گوش بدهم و بعد چشمانم را ببندم ، خیال کنم و بعد فکرم برود در عالم دیگر و آن وقت دیگر هیچ نفهمم . از هشت و نیم کلاس داشتم و وقتی به خانه برگشتم ساعت شش بود، فقط وقت داشتم یک دستشویی بروم و بعد دخترک را ببرم دندانپزشکی. بالاخره با هر سختی و ترفندی...
-
تلختر از زهر
سهشنبه 20 مهرماه سال 1400 15:35
قلبم مچاله شده از چند دقیقه قبل که پیامت را خواندم، توی سرم آشفته شده، بیماری که خوب نشده، دوباره عمل داری و این کلافگی ها دوباره و دوباره تکرار شود خیلی زجرآور و کشنده است. خیلی حالم گرفته شده، از وقتی فهمیدم حواسم پرت شده، چون برگشتم به روزهای تابستان، به روزی که عمل کردی و بعد آن عمل طولانی که چقدر گیج و منگ بودی و...
-
پرنده بودنت را فراموش نکن
سهشنبه 20 مهرماه سال 1400 06:14
فرودگاه شلوغ من، به همهمه ها عادت نکن. این ها گذراست. به صدای دلت گوش کن. به خداحافظی فکر نکن. بالاخره همه ما روزی می رویم. خداحافظی میکنیم با همه دنیا و از این روزها جدا میشویم. اما تو با همه مختصات ، نبوغ و شاعرانگی هایت، با همه دردها و رنجها و تنهایی هایت ، از اینجا کنده خواهی شد. بالاخره از این روزهای سیاه جدا...
-
اکسیر من
سهشنبه 20 مهرماه سال 1400 05:27
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است ! اکسیر من! نه این که مرا شعرِ تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست در شعرِ من حقیقت یک ماجرا کم است تا این غزل شبیهِ غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضورِ شما کم است گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم اما چقدر دل...
-
خستگی شدید
دوشنبه 19 مهرماه سال 1400 22:33
از پنج صبح تا خود الان بیدارم. دارم از خواب میمیرم. کاش به تعادلی در خواب و بیداریم میرسیدم. دیشب انگار منتظر بودم اتفاقی بیفتد اما نیفتاد و دیر خوابیدم. امشب باید باید زود بخوابم چون فردا هشت و نیم باید پیش ه باشم تا مامانش حضوری برود سرکار و تجربه جدیدی برای من و ه و خانمی که آنجا کارهای خانه را انجام می دهد، خواهد...
-
خوشی
دوشنبه 19 مهرماه سال 1400 10:47
سرکلاس حرفهایت را میخوانم. نمی توانم صبر کنم. دلم میخواهد بیشتر بدانم. دلم میخواهد ته دلم ذوقزده باشم. از اینکه تو اینهمه برای کسی که دوستش داری ، تلاش میکنی و میخواهیش، دلم قرص میشود. از امیدی که در دلت جوانه میزند خوشحال میشوم. امید میتواند حال آدم را از این رو به آن رو کند. خوشحالم برایت. اگر هم جواب منفی...
-
دلیل زندگی
دوشنبه 19 مهرماه سال 1400 01:10
چشمانم از خواب میسوزند. اما خوابم نمیبرد. دست چپم خواب رفته و گزگز میکند. بالاخره دخترک خوابید و قبل از خواب گفت حتما من را بیدار کن. چون فردا صبح ساعت هشت قرار صبحانه گذاشتیم ما چهارتا. و چقدر خندیدیم به آن صبحانه که در مشهد خوردیم. دلم میخواهد خوابم که برد،رویا ببینم. کمی هیجان زده ام از پایان این هفته و برای...
-
تنهایی بی انتها
یکشنبه 18 مهرماه سال 1400 22:54
نشسته ام کنار دیوار، گوشیام را زدهام به شارژ. مامان خوابیده، کتلتهای شام را وقتی داشتم کشتی میدیدم درست کردم. بعد بلوزم را که بوی کتلت گرفته بود، را در آوردم و شستم. وقتی می آیم خانه بابا همهش فیلم یاد هندوستان میکند. همه خاطرات تابستانم میآید جلوی چشمم. لحظاتی که نفسم تنگ میشد، میخواستم بروم اتاق بالا، تنها...
-
پایان روز
شنبه 17 مهرماه سال 1400 23:50
چراغها را خاموش کرده ام. دوش گرفتم و با موهای خیس دراز کشیده ام روی تخت. دارم موزیک گوش میدهم. هدفون توی گوشم است. لباسهای شسته هنوز نم داشتند، جمع نکردم. پتوهای سبک و نازک که مخصوص تابستان بود را امروز شستم و هنوز خشک نشده بودند.ماشین ظرفشویی قژقژ کنان ظرف می شورد. پتوی سرخابی مخصوص خودم را درآوردم ازتوی کمد....
-
خاک پای مردم ایران
شنبه 17 مهرماه سال 1400 22:45
پارسال وقتی استاد شجریان فوت کرد، دلم می خواست بروم توی خیابان و با همه آدمهایی که دم بیمارستان مرغ سحر می خواندند مثل سال هشتاد و هشت که بدون اینکه کسی بگوید دور هم جمع می شدیم و می آمدیم خیابان ، بیایم . جلوی تلویزیون نشسته بودم و اشک می ریختم. انگار تنها نشانه های مشترک بینمان دارد از بین می رود. یکیشان شجریان بود....
-
عصر سرد شنبه
شنبه 17 مهرماه سال 1400 17:34
دارم به قسمت عشق رادیو راه دکتر شکوری گوش میدهم. حرفهای خوبی میزند. حرفهایی که بهم آرامش میدهد. درباره رابطه ها عشق ها. درباره دلبستگی عمیق که خیلی بهتر از عشق طوفانی است که بعدا از بین برود. همه آدمها لزوما حتی زن و شوهر نمیتوانند همدیگر را درک کنند. درک یک آدم هیچ وقت رخ نمی دهد. دنیای بزرگ و متفاوت هر آدم باعث...
-
فصل بی برگی
شنبه 17 مهرماه سال 1400 14:49
دراز کشیده ام روی تختش و کتاب میخوانم. او دارد مشق مینویسد. میگوید سردم شد، مامان پنجره را ببند. سرتکان میدهم. میگوید چقدر زود فصلها عوض میشوند. من عاشق بهار و تابستان و پاییزم. کاش اینقدر زود عوض نمی شدند. پنجره را می بندم و جوابی برای حرفهایش ندارم.