| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دوباره نشستم و فیلم را دیدم .
یادتان نیست که در مورد کدام فیلم می گویم ، اما وقتی توضیح می دهم که از روی کتاب داستایوفسکی ساخته شده و ایرانی است ، می گویید آها ، دوستم مهدی احمدی در آن بازی می کند .می گویم خیلی زیباست وشما هم تأئید می کنید و همین موقعها بود که فیلمش را دیدم . می گویم با یکی از دوستان قدیمیم به کتابفروشی توی فیلم رفتیم و آن روز که باز هم پائیز بود و برگها ریخته بودند حسابی و چقدر نوستالژیک بود مثل حالا ، خیلی روزهای خوبی بود . مثل حالا که باز هم روزهای خوب و شبهای روشنی دارد .آن دوست هم نوشت دوستت تا آخر عمر و ماند . هر جا هست خوشبخت و سلامت باشد .
پ ن : مثل مادربزرگها شده ام !
نمی دانم چرا باید در مورد روزی بنویسم که پنج روز دیگر بگذرد پنج سال از آن می گذرد .پائیز بود مثل حالا و سرد و باران تازه باریده بود و دو روز بود از روز دانشجو گذشته بود و من حال و هوای این چند سالم را نداشتم ، من آنقدر دلمرده بودم که هر چه بگویم باورتان نمی شود ، که گاهی از دلتنگی غروبهای پائیز آنچنان گریه می کردم که انگار چیز مهمی را از دست داده ام .که کسی پیدا شد که پیامبرم باشد و حرفهای قشنگی زد و من آن روز برای اولین بار دیدمش . آذر بود و خزید و خز آرید که هنگام خزان است را هنوز بلد نبودم بخوانم . و هنوز نمی نوشتم . می نوشتم اما خیلی بدتر از حالا . عاشق شده بودم . عشقی که برای اولین بار همه چیزش عجیب و غریب بود و حالا چرا باید اینها را برای شما بگویم . نمی دانم . شاید دلم برایش تنگ شده .از آن روز فقط یک گل سرخ خشکیده باقی مانده و پیامبری که تا همیشه ماند .هر جا هست خوشبخت و سلامت باشد .
پائیز به این زیبایی ندیده ام .با هیچ کلمه ای نمی توانم توصیفش کنم .
این روزهایم مثل برق و باد می گذرند و من دیگر دست از نِک و نال برداشته ام ، حتی پایم که توی خواب می گرفت بعضی شبها خوب شده ، صبحها که بیدار می شوم شعر زردها بیخودی قرمز نشده اند ِ نیما را می خوانم و بعد قرار است کمی به خودم فکر کنم ، تا بیایم بجنبم به خودم باید شال و کلاه کنم بروم دانشگاه ، روز اول تمرین احساس حماقت شدید کردم و شب اول هم گریه کردم ، شاید هم از هیجان بودن با شما بود که قلبم را مثل یک گنجشک کرده بود و هیچ جوری آرام نمی گرفت ، تازگیها طوری دیگر در درونم با شما حرف می زنم ، توی دلم هی قربون صدقه اتان می روم ، و لحظه ها را زندگی می کنم . کی دیگر شانس بیاورم و سر کلاس شما بنشینم ؟ پس هر لحظه اش برایم خیلی گران قیمت است .
خوش به حال شما که پشت پنجره اتاقتان برف دارید.
یادت هست نشستیم توی زنان و فیلمش را دیدیم ، حالا که رفتی دیگر کک دنیا نمی گزد که نیستی . فواد می گفت که چهارشنبه 10 تا اعدامی دارند که یکی شان زن است و من توی دلم خدا خدا می کردم که تو باز هم اعدامت عقب بیفتد اما... فواد می گفت چند روز پیش هم چند تا اعدامی از بند 209 داشته اند که هیچ کس نمی داند کی بودند ! فاطمه دیگر آزاد شد !
انرژی شما را نگه داشته ام برای روز مبادا که همه روزهایم مبادا باشند . جلوی دنیا می ایستم و نمی گذارم شادیم را بگیرد . به موقع اشک می ریزم و به موقع می خندم . سر کلاس داستان نویسی فکرم باز هم خیالبافی می کند ، روی برگهای پارک شفق می دوم تا برسم به کلاس . مثل همیشه دیرم شده . اما این دو ساعت را احساس نمی کنم و تمام ذهنم می رود به اینکه چگونه بنویسم و حالا هفته خوب بیاری من شروع می شود که کتی جون همسایه کوچه بالایمان باشد و بغل دستم توی کلاس نشسته و جالب است که فامیل توست و تو را می شناسد . تو که حالا برایم غریبه ای بیش نیستی و اگر از کنارم بگذری ، نمی شناسمت و من را تا دم در می رساند . کافه پیانو را تمام کرده ام و رفته ام سراغ کتاب بعدی .زمان کند و تند می گذرد . هنوز بازنگشته اید و من دلم می خواهد نفس شما را عمیق بو بکشم .
دلم نمی خواهد امروز را در قالب یک داستان بی سر و ته تحویلتان دهم ، آنقدر که امروز خوب بود ، می خواهم ریز ریز اتفاقاتش را برایتان تعریف کنم حتی اگر حوصله اتان سر برود حتی اگر برایتان جالب نباشد و توی دلتان بهم بخندید و لجتان بگیرد . اصلا ً وبلاگ خودمه و هر چه دلم بخواهد توی آن می نویسم . شاید هم اثرات هفتاد صفحه از کافه پیانو ی فرهاد جعفری باشد که این چنین به نوشتن مشتاقم کرده ،که حتی وقتی چند خطی از آن را برای شما می خوانم می پرسید این کتاب توی ایران چاپ شده ؟ و می گویم حتما ً برایتان می خرم ، به شرطی که بخوانید و لبخند می زنم . امروز از اول صبح خندیدم به همه چیز . به کلاغهای پارک ساعی که جفت پا می پردیدند و ازم نمی ترسیدند . بلند بلند مجسمه های حروف را می خواندم : صاد مثل صدف ، ر مثل روباه ، عین مثل ، یادم نمی آید ، چرا مجسمه عین مثل عشق را نساخته بودند ؟ و دورببینم را می چرخاندم و فرت و فرت عکس انداختم و وقتی گفتم از پائیز پارک ساعی عکس انداختم بهم عاشقانه لبخند زدید ، در نوع خودش بی نظیر .رفتم تواضع و برای سفرتان میوه خشک خریدم و کیف کردم .توی تاکسی خانم بغل دستم که استاد زبان دانشگاه تهران مرکز آزاد بود شجاعتم را تحسین کرد . از اینکه ریاضی کاربردی را رها کرده بودم و دوباره کنکور داده بودم . و پسر جوانی که کنار دست استاد نشسته بود نصف بچه های صنایع دستی سوره را می شناخت و فهمیدم که چقدر دنیا کوچک است و از آخوندی می گفت که باید دوئتهایی را که ساخته تأئید می کرده و نت را نِت گفته .دوباره شما معلم شدید و من نقش شاگرد خوبتان ، هی سوال کنید و بیشترشان را جواب بدهم و هی از من تعریف کنید و سرم را پائین بیندازم و سرخ و سفید بشوم جلوی شاگردهای تازه اتان .با شما همراه شوم و بگویم پیله تر از من دیده بودید ؟ یا اینکه نفس عمیق بکشم و تلافی این همه ندیدن هایم را در بیاورم و بگویم وقتی دیدمتان فهمیدم که چقدر دلم برایتان تنگ شده بود و شما بخندید و بعد از چند لحظه فکر بگویید مسئولیتم را بیشتر می کند . جواب می دهم بهش فکر نکنید . البته آنقدر کار دارید که وقت نمی کنید به من فکر کنید .چقدر پیش شما بودن خوب است . چقدر ترافیک خوب است . چقدر شب خوب است . زمان کش می آید و من انگار زبان باز کرده ام و ول نمی کنم که شما می گویید نکن . آرام که فقط خودم بشنوم و خنده ام بگیرد . مثل دختر کوچولوهای شیطان می شوم ...اکنون ِ من می شوید . سر کلاس گفتید خدا یعنی جریان اکنون . خدا یعنی آنچه که بین من و تو شکل می گیرد . و در لحظه هایم با شما خدا جاری می شود و من لمسش می کنم . دستهای یخ زده کوچکم را در دستهای بزرگش می گذارم و خدا دستهایم را با محبت فشار می دهد و لبریز از خوشبختی عظیمی می شوم که هیچگاه نداشته ام .
برایم جالب است وقتی تکه های پازل این روزهایم را بهم می چسبانم و هیچ نتیجه ای نمی گیرم که دارم پشت سرهم بد می آورم و عین خیالمم نیست !
شنبه :خسته می شوم از کار کردن . از کار کردن با جماعتی عجیب . از مدیر عاملی که به هیچ وجه درکش نمی کنم . لزومی نیست اما دیگر نمی توانم ادامه بدهم . ادامه بدهم به این همه دوز و کلک و دورویی و تزویر .
یکشنبه : کیف پولم را در دانشگاه گم می کنم ، گواهینامه ، کارت دانشجویی و عابر بانکم و ... به چشم بر هم زدنی نیست می شود . می خندم و عبور می کنم . حالا که گم شده چکار می توانم بکنم ؟ به ناامنی فکر نمی کنم . به امنیتم فکر نمی کنم . به بی خیالی خودم سیخونک می زنم .
دوشنبه : منتظرم . منتظر کسی که تلفن بزند اما نمی زند. شاید تا آخر عمر هم نزند و من حسرتش را بگور ببرم .
سه شنبه : سر کار می روم اما شخص جدیدی را جایم آورده اند و من مثل مهمانها بیخودی تا آخر ساعت کاری می مانم و حتی کار را به تازه وارد توضیح می دهم و می خندم و به این فکر نمی کنم که دو ماه حقوق نگرفته ام .نمی دانم به چه چیز فکر می کنم که اینهمه حالم خوب است .
چهارشنبه :ادبیات نمایشی یا پژوهش در هنر ؟ کلاس داستان نویسی یا جواهر سازی ؟
پنج شنبه : تسویه حساب بماند برای شنبه .
بگو کجاست آن امیدی که در ته مایه من وجود دارد و خودم نمی بینم . بگو کلید برق کجای اتاق تاریک است ؟ بگو کجای آینده من روشن است که باز هم به همه اتفاقات می خندیدم و نگذاشتم که کم بیاورم . کجاست آن نیرویی که اشکهای شبانه ام را به خنده های روزانه تبدیل می کند ؟ بگو کجاست ؟
زن گفت در یکی از شهرهای عراق زندگی می کرده ، اما وقت جنگ به سوئد مهاجرت کرده و الان آنجا زندگی می کند و سالی یکبار برای دیدن خانواده اش به عراق می آید . خانوده اش به ایران نیز سفر کرده اند و خودش نیز می خواهد چند ماه آینده به ایران بیاید .ایران را دیده و خیلی دوست دارد .دروغ نگویم یک سوپر مارکت نسبتا ً کوچک در یکی از خیابانهای نجف که به وادی السلام می خورد پیدا کردم و بستنی قیفی خریدم .
فکر می کنم زندگی در آنجا واقعا ً سخت باشد. چون سراسر بدبختی است و مردم این کشور دائما ً در حال جنگ بودند و هستند . با ایران ، کویت و حالا هم امریکا .نمی دانم به چه چیزی دل خوش اند .
شاید از آن نفرین تاریخی باشد این شور بختی .