بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

۴۴۴

زن ، دست را ستون چانه کرده بود و از پنجره رستوران داشت ، خیابانی را تماشا می کرد که بیشتر اوقات از آن گذشته بود . دلش برف می خواست ، برفی از سالهایی دور ، برفی که تا زانوهاش فرو برود ، دلش آنروز زمستانی را می خواست که توی برف در آغوش گرمی فرو رفته بود ، در سکوتی زمستانی ، در انبوه درختان بلند کاج سبز ، در میان تپه ای کوچک ، یک آن به خود لرزید و دلش ریخت . با صدای مرد به خودش آمد ، روبه رویش ایستاده بود با سینی غذای داغ ، سالاد و نوشابه خنک ، همچنان که لبخند می زد گفت : این هم ناهار ، داشتی به چی فکر می کردی ؟ زن ، حالا رویش را بر گردانده بود و به مرد نگاه می کرد ، گفت : توی باغچه حیاط ِ خونمون بنفشه نمی کاری ؟

تنها صداست۲

مرد دارد راه می رود و به صدای مورد علاقه اش که از آن طرف خط با هیجان سلام می کند گوش می دهد ، خسته از کار است اما باز هم گوش می دهد و حالا نوبت اوست که حرف بزند ،

همیشه مثل امروز باش ،

- یعنی چه طوری؟

امروز انگار یکی داره قلقلکت می ده  ،( دل زن هُری می ریزد ) چیزی شده ؟ اتفاق خوبی افتاده ؟

- نه ، مثل همیشه است ، اما دارم به حرفاتون گوش میدم دیگه ، گفتید خوش اخلاق باش،

آره ، همین طوری ،

توی دل زن چیزی مثل قند آب می شود و شاید طنین عجیبی دارد صدا ، مثل صدای چکیدن قطره ای آب در لیوان سرامیکی پر ِآب ،

 مرد می گوید : هر وقت خواستی بگو بیام پیشت .خرداد ، ماه ِآبیاریه و ماه ِزن،

 زن سکوت می کند و به فکر فرو می رود.

تنها صداست

زن ، تلفن را می چسباند به لبهایش ، فکر می کند اینگونه شاید صدایش نزدیکتر است به گوش ِ او ، مسافت طولانی است اما چه راحت و نزدیک شماره گرفته می شود ، فکر می کند که این تکنولوژی چه گاهی بدرد بخور است ، بعد از چند ثانیه صدای مودبانه اش را می شنود ، زندگی در رگهای خشکیده اش جاری می شود ، مثل بارانی که بر کویری خشک می بارد ، فرکانسهای صدا بر روحش می بارد ، چند کلمه کوچک چقدر روز را برایش قابل تحمل می کند ، آنجا شب است یا روز ؟ چه اهمیتی دارد ؟ آسمان همین رنگ است هر کجا باشد ، نمی تواند بگوید دلتنگ است ، نمی تواند خودش را لوس کند ، صدایش را تغییر بدهد و بچه گانه حرف بزند ، خیلی آرام و شمرده حرف می زند ، انگار مواظب است کلمات را چگونه بیرون بریزد ، می فهمد چقدر طرف مقابل برایش اهمیت پیدا می کند و چقدر رفتارش با او متفاوت است ،  چه خوب که او می داند زن زیاد دوستش دارد ، اما او چه ؟ چقدر به این رابطه احتیاج داشت ؟ با داشتن خانواده چه احتیاجی به شنیدن صدایی که سالها با او فاصله دارد ؟ زن می گوید فقط زنگ زده حالش را بپرسد و مزاحم کارش نمی شود ، از آن طرف صدا خوشحال است و تشکر می کند .و زن خیس ِ باران ِ محبتِ یک صدا به راهش ادامه می دهد .

نفس بریده

مگر بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره ،

صندلی را کشید وسط زیر زمین ِ تاریک ِنمور.

 حالا یادگاره من بعد سفر کردن تو طنابه داره،

یک بار دیگر طناب را امتحان کرد.

 دیگه جون نداره دستام آخره قصه رسیده ،

 با پا محکم زد ، به صندلی ، طناب دور گردنش پیچید و سفت شد ،خِر خِر کرد،

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده ،

رو به روی آینه میز آرایشش نشسته بود و رژ لبش را پر رنگ کرد ، از بس گریه کرده بود ،خط چشمش دور چشمهای معصومش را تیره کرده بود ، دیگر اشکی نمانده بود .

بگو گفتم یا نگفتم ؟

صدای پسر توی گوشش بود بدون تو می میرم.

صدای خنده های پسر هنوز می آمد ، همان روز  ِ‌آخر که وقتی با موهایش بازی کرده بود ، با لبهاش ، دستهاش ، بازی بود یا دوست داشتن یا ...،

بگو گفتم یا نگفتم ؟

بعد لباسهاش را درآورد ، بعد در آغوشش کشید ، هزار باره و گفت دوستت دارم ، و بعدهای دیگر پشت سر هم آمدند تا وقتی که دیگر بعدی وجود نداشت .

پاهایش تکان تکان خوردند تا اینکه دیگر سکوت همه جا را گرفت جز صدای موسیقی .

بگو گفتم یا نگفتم ؟

بی دلیل

نمیدانست چرا .نمی دانست چرا هر وقت از تاکسی پیاده می شود ، از روی پل عابر عبور می کند و به آن طرف خیابان می رسد و قدمهایش را بلند و کوتاه ، جوری بازیگوشانه و بی حواس بر می دارد و احساس عجیبی از خاطرات گذشته را دارد ، باید او را ببیند که از برابرش می گذرد . مردی با قد متوسط ،  عینکی به چشم دارد شبیه مهندسها،با کیف دستی پارچه ای مشکی که به دست راستش گرفته ، اگر پیراهن آبی پوشیده باشد کراواتش آبی است و اگر صورتی تنش باشد ، کراواتش صورتی . و هر روز همین طور عبور می کند، دارد به نقطه ای نا معلوم می نگرد و حواسش به گامهایش نیز هست و چیزی زیر لب زمزمه می کند .  بویی آشنا با خود به همراه دارد . بویی از سالهایی دور ، از آشنایی دورتر .

شاید روزی جلوی مرد را بگیرد و بپرسد : ببخشید آقا نام عطر شما چیست ؟

روزی شبیه امروز

مردی که آماده بود به روی صحنه برود ، از لای درز پرده نمایش تماشاگران را دید که منتظر شروع نمایش بودند . ردیف صندلیها را کاوید اما قیافه آشنایی نیافت . جای زیادی برای نشستن نبود .

زن رسیده بود سر ِکوچه سالنِ اجرا . از اینجا را باید پیاده می رفت . چند لحظه ای بیشتر وقت نداشت . شروع کرد به دویدن مثل بچگی هاش.

دستیار کارگردان داشت آخرین هماهنگی ها را انجام می داد و گریم بازیگران هم تمام شده بود . مرد دیگر نااُمید شده بود .

نفس زنان رسید . مسئول فروش بلیط گفت بلیط تمام شده و می تواند فردا برای تماشا بیاید . زن توجه نکرد و از پله ها بالا رفت . عده زیادی بیرون سالن بودند . بدون اینکه دستیار کارگردان را بشناسد ، از او راجع به بلیط سوال کرد . او هم حرفهای مسئول فروش بلیط را زد . اسم مرد را آورد . گفت می خواهد ببیندش و زنی که دستیار کارگردان بود با بی میلی او را به پشت صحنه راهنمایی کرد .

مرد آمد . با صورتی که گریم شده بود و از نظر زن تغییر زیادی کرده بود . زن هیجان زده گفت سلام و جواب شنید . مرد طوری خاص و مثل همیشه ها گفت سلام .

بی توجه به اطراف بودند .

مرد دستهایش را برد جلو و در یک لحظه ، سریع زن را محکم در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد تولدت مبارک عزیزم.

سه سال بعد ، همان زن ، در همان روز ، که زیاد هم تغییر نکرده بود ، داشت کتابی را ورق می زد که سه سال قبل ، به خاطر روز تولدش هدیه گرفته بود ، و بو می کشید تا شاید بویی آشنا را حس کند .

پ ن : حمله دولت نهم به دانشگاه آزاد سیاسی است، مریم میرزا

توت

پشتش را کرد و به پهلو دراز کشید . دستهای زنش را پس زد . چشمهایش را بست . و دلش خواست گرم شود . از آغوشی مانند چند روز پیش در جایی دیگر . دلش بوی شکلات خواست که همراه با عطر آن تن بود .می توانست تصور کند و با لذت آن گرما بخوابد .

پشت سرش چشم نداشت، گوش نداشت ، دستهایش حس نداشت . که بشنود . ببیند . و تَر شود از اشکهای زنش.اشکهای زن ِ پشت سرش که حالا غریبه ای بیش نبود سُر می خوردند و پایین می افتادند مثل توتهای رسیده درخت توت ِ باغچه که بی صدا به زمین می نشستند و سهم زمین می شدند .

بعد از مسواک

یک لیوان دوغ سرکشیده بود تا راحتتر بخوابد اما دریغ که خواب پر زده بود و نشسته بود روی لبه پنجره و باد هم ول کُن نبود . درختها را به بازی گرفته بود و سایه ها روی دیوار اتاق می رقصیدند .دو سه خطی از صفحه نود و پنج کتاب ِ تهوع سارتر را خواند اما خواب فرار کرده بود و همچنان که کلمه ها جلوی چشمش بودند فکر می کرد آیا همه آغوشها شبیه هم هستند ؟‌ آیا همه بوسه ها یک طعم را دارند ؟‌

از آن طرف کسی گوشی را بوسه می زد و از این طرف لبهایش چسبیده بود به تلفن .

پ ن : خوب ، بد ، زشت ، تحلیلی بر طلاق ، مریم میرزا

دیر رسید مثل همیشه

ـ چرا چراغها رو خاموش کردی؟

- تو رفتی اینجا روشن بود .

سهمش از آن دوستی فقط  عطری بود که با بوی سیگار قاطی می شد . فرصتی نبود .حتی هیچ نوری باقی نمانده بود برای دیده شدن و لمس کردن . آسمان تمام نورها را فروخته بود به تاریکی شب و حلقه باریک ماه از باقی مانده اشعه خورشید پله ساخته بود و بالا آمده بود .پنجره باز بود و نمی گذاشت غصه ها توی دلش جا خوش کنند .

-  حال من را نمی پرسی ؟

و نَشنید .شنید اما انگار نشنید .و فکر آن پیرزن غرغرو و خانه اش و قرار ِ شام جای زن را پر کرد .

دارمت

در زمینی قدم می گذاشت که بهشت بود مثل اردی بهشت که بهشت ِ کوچک ِزمین بود و او شده بود حوای بی هوا و حواس این بهشت ِ اردی بهشتی ، و دلش دیوانه و مست بود ، نفس ِهر روز صبحش یاسهای روی دیوارهای کوتاه بود و دلش به بنفشه ها خوش ، و انگار چند ده سانتی متری از زمین جدا و قدمهایش را روی آب برمی داشت ، و چشمهاش را که می بست صداها می خواندندش ، گوشها را که می گرفت ، نگاهها به دنبالش ، دست که دراز می کرد ، همه دستها جلو می آمد . و قلبش همچنان می تپید مثل قلب تپنده بهار که توقف ندارد . پاهاش را طوری می گذاشت که توتها را له نکند ، که پرنده ای نترسد ، که راهی کج نرود . و چقدر خوشبخت بود و از کلمات زیبا سر شار و رویاهاش ستاره های نقره ای بی همتا بودند و خستگی ناپذیر و دلش می خواست نامش را تغییر دهد به ری را یا توکا . و دلش می خواست که این رویا هر روز تکرار شود و کسی توی گوشش بگوید : دارَمِت .

پ ن : این هم یک پست رویایی شاد بدون پایان ِتلخ !!!