| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سال ۱۲۴۱ شمسی تکیه دولت به دستور ناصر الدین شاه ساخته شد . در سال ۱۳۲۵ این اثر کم نظیر و پر ارزش را برای ساختن شعبه بانک ملی بازار ، ویران کردند .معلوم نیست تا چند دهه بعد برج میلاد که نماد آبادانی ایران است برای ساخت ساختمانی دیگر خراب خواهد شد ؟
بچه بدنیا می آوریم ، تحویل اجتماع می دهیم ، باز هم به ما اعتماد ندارند ...
نه ، هیچگاه بدم نیامده ، از رنگ و رنگ آمیزی و مانتو های رنگی و روسری و عاشق دامنهای رنگی رنگیم که هیچگاه نپوشیده ام اما ...
بوی اریکه ایرانیان می داد ، شاید هم بوی میلاد نور ،بوی ذرت مکزیکی که پر از قارچ و فلفل باشد یا بوی عطر ِسال ، بوی کفشهای پاشنه بلند و موهای رنگی رنگی ، بنفش ، صورتی و کاهی ، موهای لخت و رها شده از پشت شال رنگی ، بوی مانتوهای سبز بدون دکمه می داد ، بوی پیتزاهای قیفی که تازگیها توی اریکه باز شده یا بوی آیس پک ، گاهی از رفتن به اریکه یا میلاد نور تردید می کنم ، شاید به خاطر اینکه این بوها را نمی دهم یا این بوها را نگیرم ، شاید نمی خواهم جزء افرادی باشم که این بوها را می دهند . وقتی که هر روز سر چهارراه می بینم که خواهر و برادری به ماشینها لنگ می فروشند یا مردی التماسم می کند ازش گل بخرم یا زنی که وزنه ای گذاشته یا بساط لیف و خودکارش را پهن کرده ، چطور می توانم بروم ؟
نشسته بودیم روی نیمکتهای خنک تاریک شده و ماه هم آن طرفها ایستاده بود و هی به من چشمک می زد و ما را می پایید که دست از پا خطا نکنیم و چای های داغمان را از فرط تشنگی فورت می کشیدیم و هی به همدیگر تعارف می کردیم که بخورید و می خندیدیم .پسری آمد و تمام لنگهایش را به تو فروخت و ما همچنان می خندیدم و می خوردیم و هیچ کدام نفهمیدیم تو با آنهمه لنگ چه کار کردی ؟
دیشب از تمام اینها گذشتم و رسیدم به دخترک که از خودم کوچکتر است که منتظر پائیز چه باوقار قدم می زد و عاشق قار قار کلاغ و برف و شالگردن است و تنها کسی است که مچ دستش اندازه مچ دستم است !
- چقدر تغییر کردید !
_این را تو باید بگویی.
- داشتم عکسهای کلاس را می دیدم ،چقدر قیافه شما تغییر کرده از هشتاد و چهار تا یک ماه پیش ، شاد بودید ، بچه ها هم خوشحال بودند ، دلم خواست .
_ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
- باورتان نمی شود ، آن موقع بیشتر از همیشه و حالا در زمان حال زندگی می کردم .با اینکه سختترین روزها را در خانه داشتم اما یکشنبه و سه شنبه ها برایم بهشت بود .
در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا خود کلمه بود . قصد کردم کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را بخرم و صفحه اولش جمله قبلی را بنویسم و به عیادت پونه بروم که توی بیمارستان بستری شده .پونه می شود زن پسرخاله ام که پسر یک ساله دارند. این روزها که خودش هم تازه بهبود یافته توی خانه مادر بزرگش راه می رود و می گوید مامان ِ عدیدمو می خوام . اگر به کلمه ایمان داری این کتاب را بخوان . در ادامه جمله اول این را خواهم نوشت . زمانی که کتابهای کاترین پاندر را می خواندم سالهایی قبل بود که امیدواری توی کاغذها و کلمه ها برایم جالب بود و جوری عجیب به معجزاتش ایمان داشتم و حالا به سطحی رسیدم که فقط اتفاقات امیدوارم می کنند نه کلمات . اتفاقات که بیشتر از قبل لمسشان می کنم و باهاشان روبه رو هستم .یکی از ماشینها فالی از پسرک کوچک سر چهارراه می گیرد و پولش را نمی دهد ، پسرک می زند زیر گریه و چند نفری که این صحنه را دیده اند از او فال می خرند . پسرک خیلی کوچک است خیلی . پاهایم سست می شود وقتی ماشینی به موتوری می کوبد و موتور سوار چند بار به خودش می پیچد و موتورش خورد می شود ، چشمهایم را می بندم چون فکر می کنم دیگر موتور سوار زنده نیست اما وقتی می بینم که زنده است توی دلم خوشحال می شوم . توی اتوبوس کنار مادر و دختری می نشینم . دختر کوچولو چشمانی روشن دارد و من هی دلم می خواهد نگاهش کنم . آنها جمع تر می نشینند تا من هم بنشینم . هر دو بوی آبنباتی ترش می دهند ، بوی خوشمزه ای که فقط بوی کودکی است .هی بو می کنم و گاهی یواشکی به سوالهایی که دخترک از مادرش می پرسد گوش می دهم و ته دلم غنج می رود برای یک دختر کوچولو که مال خودم باشد و یاد تو می افتم .هی می پرسد این چیه و جوابش را از مادرش می شنود . موقع پیاده شدن به من نگاه می کند و از مامانش می پرسد : مامان چرا این خانوم مقنعه سرش کرده ، روسری سرش نیست مثل تو ؟من و مادرش زدیم زیر خنده و دختر تعجب کرد و گفت اِ ، نخندین !و سرش را کرد در آغوش زنی که بوی آبنبات می داد .ناخود آگاه دستم را گذاشتم روی کمر دخترک و آرام نوازشش کردم . " خب این خانوم سرِ کارش بهش گفتن روسری سر نکنه ."و من ته دلم خواست که موهایم مثل موهای دخترک توی باد پریشان شود .و زیر باران خیس و توی برف بهم بچسبد.
یک بغضی هولکی پیچید توی گلویم ، دیشب گفتم خیلی وقته گریه نکردم و صدای خنده هایم را بلندتر کردم ، واقعی تر . یک عکسی هست از روز اولی که رفتم مدرسه ، مانتو و مقنعه طوسی تنم هست و یک کیف قهوه ای چرمی مربع شکل کوچیک هم دستم گرفتم . وقتی بابا کیف را برای کلاس اولم خرید، قایمش کردم زیر تخت مامان و بابا و هر روز یواشکی نگاهش می کردم . وقتی گفت چقدر می توانند کارهایم را بخرند و بکُنند جلد دفترهای حوض نقره و بفروشند به کتابفروشی ها ، بغض دوید توی راهروی تنگ گلویم که حتی موقع آب خوردن هم سرفه می کند .یک ماهی توی رویا بودم و امروز از خواب خوش پریدم و انگار کسی سقلمه زد بهم فلانی اینجایی ها ، بیدار شو ، از خیال پردازی دست بردار.دلم پائیز خواست .دلم خواست شالگردنی که ترم پیش خودم با دستگاه بافندگی دانشگاه بافتم بیاندازم دور گردنت .تو شالگردن دوست داری ، می دونم . چون آن شب زمستانی که آمدی مطب دکتر پیشم شالگردنی بلند انداخته بودی دور گردنت .با نخ صورتی و ارغوانی و سفید و مشکی بافتمش.الانم توی کمدم ، اتوشویی رفته آماده است که پائیز و زمستان بیاید . اما کی این پائیز و زمستان می آید که تو هم باشی ؟ آره ، هفت سالگیم با ترس و لرز گذشت . با شبهای بی خوابی توی پارکینگ که می رفتم زیر لحاف و فکر می کردم این طوری اگر بمبم منفجر بشود چیزیم نمی شود .با رادیوی بابا که فقط صدای آژیر ازش بلند می شد .پس کی وضعیت سفید می شود تا از این زیر زمین تنگ و تاریک خودم و این زندگی سگی بیرون بیایم ؟
پیک شادیم وسط هال ولو بود ، مداد رنگی بیست و چهار رنگم را نیم دایره چیده بودم کنارش.هنوز تمامش نکرده بودم . بابا اصرار کرد که برویم مسافرت .فکر کنم جنوب . شال و کلاه کردیم و راه افتادیم . آن موقع بابا یک رنوی سفید داشت . پیک شادی ام را برنداشتم .مامان گفت بر می گردیم ، بعد انجامش میدهی . وقتی بر گشتیم دیگر پیک شادیم نبود . مداد رنگی هایم هم نبودند . خانه مان خراب شده بود . بمب انداخته بودند وسط حیاط . تلفن رفته بود بالای لوستر ، پنجره ها خرد شده بود . پتو ها سوراخ . ظرفها شکسته . موج بمب همه وسایل خانه را خراب کرده بود .آقای احمدی همسایه رو به رویمان کور شده بود . از آن روز ما به خانه مادر بزرگ رفتیم تا آپارتمان طبقه سوم دوباره از نو ساخته شود .دیگر مدرسه هم نمی رفتم . می رفتم یا نمی رفتم یادم نیست .اما موقع امتحانها خوب یادم هست مامان من را از خانه مادر بزرگ می آورد تا مدرسه توی بازارچه که بوی گندم شاهدونه می داد . اسم معلم کلاس اولم یادم نمی آید اما خوب یادم هست که دخترش همکلاسیم بود . فرناز یا فرحناز . تنها زندگی می کردند . یعنی پدرش نبود .عاشق خط کشی کردن دفترم بودم با مداد گلی . عاشق بوی دستهای معلمم بودم که برایم سرمشق می نوشت .خیلی کم با معلمم بودم چون پدرم می ترسید و ما همیشه در حال مسافرت بودیم .یادم هست که یک ماه مشهد بودیم و توی هتل زندگی می کردیم . با دختری به اسم شادی دوست شده بودم و همیشه توی راهروهای هتل بازی می کردیم . بعضی وقتها هم توی لابی هتل جلوی تلویزیون درس می خواندیم .دیگر چیزی از هفت سالگی ام به یاد ندارم.
یک خانه شیشه ای،با سقف شیشه ای ، در و دیوارهای شیشه ای که هر روز راحت بتوانم طلوع و غروب خورشید را ببینم . اگر مثل خانه توی فیلم house lake باشد هم زیبا تر خواهد بود .روی پایه های بلند که زیرش دریاچه و دور و برش پر از گیاههای بلند آبزی باشد.به اتاقهایش هنوز فکر نکردم که چند تا باشد و چطور باشد و حتی آشپزخانه اش که اُپِن باشد یا نه ، بیشترین چیزی که فکرم را مشغول کرده اتاق خوابش است . که دلم می خواهد رو به غروب باشد . که تشک تختخوابش آبی باشد . اگر این خانه را روی کره ماه داشته باشم دیگر نور علی نور است . فقط می ماند اینکه روی کره ماه چطور عشق بازی می کنند ؟