| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به تو قول داده ام که برایت متنی بنویسم و روز اجرای برنامه ات بخوانم .دروغ است اگر بگویم وقت نکرده ام که حوصله هم نمی دانم داشتم یا نداشتم ، شاید از ترس آنکه چیز مزخرفی از آب درآید جرأت نکردم که کاغذ بردارم و بنویسم وقتی انگشتهایت روی شستی های پیانو بالا و پائین می رود چه معصوم می شوی و نگاهت مانند بچه های پنج ساله مهربان و دوست داشتنی تر . گفتم سفر نمی روم و نرفتم و خانه دارد دیوانه ام می کند که دیوانه ای تمام عیار جلوی رویت نشسته ، کسی که من هم بعد از بیست و هفت سال نشناخته مش . توی آینه هر صبح که دقت می کنم ، تار مویی سفید پیدا می شود . اینها بدرک که دلم برای این چشمهای پردرد توی آینه کباب می شود و با خود می گویم چه با خود کرده ای دخترک ؟ فکر نمی کنم تا چند وقت دیگر کسی تو را به جا بیاورد ؟ اگر بگویم کسی باورش نمی شود که من غم نمی دانم چه را غصه می خورم چون هیچ گاه خنده از لبانم ترک نشد ، چون هیچ گاه نشد جلوی دیگران بلند بلند گریه کنم ، چون همیشه پناه بردم بر شب و حالا که همه روزهایم شب شده تعجبی ندارد که آخر دق کنم و چقدر خوب می شود . اول از همه کسانی که روزی بدنیا آمدنم را جشن گرفتند( البته فکر نمی کنم خیلی خوشحال شده باشی چون آن زمان تو که بابا صدایت می کنم با دوستانت به مسافرت رفته بودی)رفتنم را جشن خواهند گرفت .امروز با صدای بلند به عمویم که بچه دار نمی شود گفتم بچه جز زحمت هیچ برای والدینش ندارد . کاش بابا بود و می شنید که چه خوب درسهایش را پس می دهم و دل عمویم هم نسوزد از اینکه صدای هیچ خنده کودکی در خانه اش نپیچیده است . پنجره را سه روز بعد از آمدن بهار باز کردم . گو اینکه بهار از لای جرز دیوار آمده توی اتاقم .می خواستم بگویم زندگی را بر خود حرام کردم حالا که فهمیدم بیست و هفت سالم تباه شده . انگار تلنگر کوچکی من را و این بیست و هفت سال را شکست . ناگهان پیر شدم . دلم می خواهد با جمله های کوتاه بنویسم چون وقتی داستان کوتاهم را خواندی گفتی من عاشق همین جمله های کوتاهم که می نویسی . و این چند روز در حسرت شنیدن کلمات عاشقانه بودم و همیشه به خودم دروغ گفتم که از سالها قبل همیشه حسرت کلمات عاشقانه را داشتم که کسی بهم نگفت .یا اگر گفت حقیقت نداشت یا من باور نکردم یا نخواستم که باور کنم . حسرت یک تلفن بی دردسر به کسانی که دوستشان دارم . هیچگاه نشد . زندگی من همیشه در حسرت گذشت و همه اش تقصیر دو نفر به اسم پدر و مادر بود .اول بهار به خودم آمدم دیدم هر چه گفتند گفته ام چشم و هر چه خواسته اند انجام داده ام، فرو ریختم و فهمیدم تا آخر عمر هم همین گونه خواهد بود و حالا به این فکر می کنم که لباس نو بپوشم بیایم کنار سفره هفت سین که چه بشود . بیایم با شما دیدن بزرگان فامیل که چه بشود . بیایم کنار شما بنشینم که چه . ابروهایم را بردارم که چه . موهایم را مرتب کنم که چی ؟ از صبح که بیدار می شوم تا شب توی گلویم بغض هست . دلتان برایم بسوزد چون هیچ کس دلش به حالم نمی سوزد . هیچ کس نمی فهمد که چه حالی دارم .کاش پنج ساله بودم و با بستنی خر می شدم . کاش هفت ساله بودم و با رفتن به پارک یادم می رفت . کاش ده ساله بودم و با یک بسته مداد رنگی نو خوشحال می شدم . کاش پانزده ساله بودم و وبا یک سینما رفتن خوشبخت می شدم . دیگر به هیچ چیز اعتقاد ندارم . شما که اعتقاد دارید چه شد و چه کردید ؟
دست من را می گیری می بری وسط آسمان که حقارتم را بفهمم یا بزرگی تو را ؟ داشتم خیره خیره به ماه نگاه می کردم مثل همه وقتها که روز شب می شود و دنبال ستاره ها مثل بازیگوشان اردی بهشت که بدنبال پروانه اند ، نصفه بود مثل ماه دیشب و برق می زد ، زیاد ، مثل جواهر ، و من از دیدنش با آن همه ستاره سیر نمی شدم ، بالاتر رفتم و نزدیکتر شدم ، که از بالای آسمان ، کهکشانی بزرگتر مثل فواره های حوض شروع به فوران کرد و نور پاشید و ستاره و باز هم یک ماه نصفه و من دهانم از تعجب و حیرت باز مانده بود و هم چنان به آن آسمان تازه که پیش رویم بود نگاه می کردم و تمام عشقهای زمینی و آسمانیم توی سرم می چرخید و مثل قدیم ها عاشق شده بودم و ( دیگر غر نمی زدم و حالم خوب بود )هی می خواستم همه اتان را صدا کنم بیایید ببینید توی آسمان چه خبر است ، شاید چهارشنبه سوری بود یا نه چیزی هزار برابر زیباتر از همه شبهای آتش بازی زمین و انگار سبکتر می شدم و بالاتر می رفتم .سفیدی چشمهایم پر نقره ای ستاره ها شده بود و این کهکشان یا آسمان یا هر چه که بود مثل رنگین کمان بالای سرم حلقه زده بود، زنی پدیدار شد بالای سرم با بچه ای ، شبیه مریم مقدس، می چرخید و روی دست آن بچه کوچک را به من نشان می داد و من متحیرتر از قبل .کاش آسمان می فهمید که روح سرگردان من تاب این همه را ندارد و چیزی نشانم نمی داد ، کاش می فهمید که زندانی زمین شده ام و با این رویاها بیشتر بی تابم می کند ، که خسته ترم می کند ، نشسته ام رو به پنجره و شکوفه ها بازتر و بازتر می شود و اما اینها کجا و آن شهابها و ستاره ها که من دیدم کجا ، هر چه روزها بلند تر می خندم شبها بلندتر اشک می ریزم .به من نگویید که من همه حرفهایتان را حفظم .به من امید واهی ندهید که می دانم همه اتان مهربانید . بگذارید به حال خودم باشم . از این بهار و عید و روزها بیزارم .بر من ببخشایید .
تمام می شود روزی ، و من خستگی ام را در خواهم کرد ، کِی ؟
فیلم زندگی فریدا کالو نقاش مکزیکی حالم را دگرگون می کند ، بیخودی ، از تمام و رنجها تابلوهایی می کشد بی نظیر ،
دلتنگ و خسته از دانشگاه و حتی درس ، با آبلوموف و سالهای ابری و بادبادک سامرسِت و ننه دلاور برشت حالم بهتر خواهد شد ؟
و یک گلیم نیمه کاره و نامه های بدون امضاء که هیچ وقت به مقصد نمی رسد . دلم نمی خواهد اسفند تمام شود ، می شود نگه اش داشت این زمان لعنتی را ؟
و هیچگاه یادم نمی رود ...
شعار آزادی سردادم
اما آنگاه که گردونههای آزادی
با پرچمهایش در همه جا به گردش درآمد.
مرا پایمال کرد
من جغد ناامیدیام.
غاده السمان - از دفتر شعر "رقص جغد "- ترجمه عبدالحسین فرزاد
گوشی تلفن را برمی دارم ، یکی از دوستان خیلی قدیم م است ،می خواهد کتابی که سالها پیش ازم امانت گرفته بود بازگرداند ، فراتر از بودن بوبن را بهش دادم، قبلترها زمانی که ریاضی کاربردی می خواندم ، زمانی که دنبال کارهای مدرکم بودم دوباره توی دانشکده علوم دیدم ، ساختمان قدیمی توی فلسطین که الان دارد خاک می خورد و به میلادنور منتقل شده ، شماره ام را با عجله ازم گرفت، یادم هست او هم در میانه راه خسته شده بود ، من جرات کردم( آیا جرات بود یا دیوانگی، باید پشیمان باشم یا نه که حالا فوق دیپلم ریاضی کاربردی ام نه لیسانس ، چه فرقی دارد ؟) و خودم را رها کردم اما او همین ترم پیش بعد از شش سال لیسانسش را گرفت ، حالا بعد سالها زنگ زده می خواهد من را ببیند و کتاب را پس دهد ، می گویم من کتاب را همان موقع ها خریدم ، و توی دلم حیرت می کنم ، من دارم باز همان کتاب را می خوانم ، کسی آمده برایم نوشته کتاب را دوباره بخوان و من دوباره شروع کردم بخواندن ، خرسهای پاندا هم همین بلا یا خوشبختی سرش آمد ، با دو کتاب کوچک دیگر دادمش به یکی از دوستانم و برای همیشه پیشش ماند ، حداقل این طوری هیچ گاه فراموشم نمی کند و اگر بخواهد باز هم نمی تواند، و همین طور اتفاقاتی شبیه این برایم می افتد ، شماره تلفن هایی جالب که راحت حفظشان می کنم ، حرفهایی که می زنم و چند روز بعد از نوشته کس دیگری دوباره می خوانم ، عجیب است این روزهای آخر اسفند و دلم نمی خواهد تمام شود ،
فاتح شدم به شماره شناسنامه ۴۷۷ و کاغذی که به دستم دادند ، مدرک پنج سال از عمرم را گرفتم و تا خود دلتنگی پیاده رفتم ، چرا فکرمی کنم وقتی حالم خوب نیست باید آنقدر پیاده بروم تا کمی از مغزم خالی شود ؟بغض پریده بیخ گلویم ، کاغذ به دست از تمام سالهای زندگیم عبور می کنم ، از سال ۷۸ تا امروز. سالی که فکر می کردم راهم را درست انتخاب کردم ، البته آن موقع به راه فکر نمی کردم ، بعد از چند ترم به خودمم آمدم دیدم دارم فرو می روم توی باتلاقی که خودم ساخته ام ، از وسط دانشگاه تهران گذشتم ، از جلوی مسجدی که تازه بعد از هفت هشت سال تمام شده ، از جلوی عصرجدید و فلسطین ، و تاریکی و تنهایی سالن سینما رد شدم ، از پیرزن نشسته در ادوارد براون عبور کردم و این بار از او خرید کردم به اندازه سالهایی که چیزی نخریدم ، هنوز زنده بود و تسبیحش را می چرخاند ،بهت و حیرتم تمام نشد ، فکرهایم ادامه داشت تا به اکنون ، و روزهایم کشدارتر از ظهر تابستان ، چقدر دلتنگیم زیاد است ، اصلا دلم بهار نمی خواهد ، دلم تا ابد اسفند می خواهد ، اسفند .

جز اینکه روز جمعه ۱۰ اسفند در پارک خانه هنرمندان ( میدان هفت تیر .خیابان ایرانشهر.)کارهای من و دوستانم به فروش می رسد . کارهایی مثل سفال - تراش روی شیشه و مینای شیشه . از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعداز ظهر.
به ماه رفتم و با خودم یک جعبه بنفشه بردم که بکارم ،انگار اول بهار بود در ماه هم ، بعد توی راه فکر می کردم چطور باید بنفشه ها را روی زمینش بکارم ؟ بنفشه ها را خودم پرورش داده بودم و بوی زنانگی می داد . زرد و بنفش ، هوا ابری بود ، در ماه می خواست باران ببارد که رسیدیم ، دلم می خواست که تو هم باشی با من و بودی ، مگر هر چیزی در رویا امکان پذیر نیست ؟ من و تو تصمیم گرفته بودیم که جعبه بنفشه ای را در ماه بکاریم ، به نشانه بهاری که در راه است و تا ابد آنجا بمانیم ، تو دوستم داشتی و این با واقعیت فرق داشت ، می خواستیم آنجا قدم بزنیم ، خانه بسازیم ، بچه دار شویم ، در اوقات بیکاری بنفشه و درخت سیب پرورش دهیم ،درختها را کاشتیم و به درختهای پر بارمان افتخار کردیم که با بچه هایمان قد می کشیدند و جمعه ها در ماه هم تعطیل بود و طناب می بستیم تا بچه ها تاب بخورند و از آن بالا شبهای خنک تابستانی پشه بند می بستیم و ستاره ها را تا صبح می شمردیم ، بچه هایمان همانقدر سواد داشتند که ما داشتیم ، آنها هنرمند شدند مثل ما و کمی نوشتن می دانستند ، تعطیلات به جاهای دیگرش سرک می کشیدیم و پائیز ها هم زیر درختان سیبمان ملافه می انداختیم و برگهای زردشان را جمع می کردیم تا توی فضا پخش نشوند ، گاهی هم از ستاره ها چیزهای کریستالی مثل برف می ریخت که بچه ها با آنها آدم برفی درست می کردند ، آنجا همه چیز خوب بود و هر چه بالا می رفتیم راست بود و هیچ کلاغی به مقصدش نمی رسید و قصه تا نهایت ادامه داشت ، کاش رویای ماه را خواب ببینم .
اولین سه شنبه نیست که دل آشوبم ، که نگرانم ، و شاید چیزی شبیه دلهره درونم می جوشد ، تحملم می کنید ، خودم نیز گاهی خودم را تحمل می کنم که چقدر صبور نیستم و کودک می شوم ،می خواهم بگویم وقتی که زمان بگذرد ، وقتی که این روزهای سرد پربرف گذشته ام شود ، در یادم می مانید ، در یادم هستید و از شما یاد خواهم کرد مثل دیگرانی که هر روز با من اند ، اکنونِ من نیستند ، اما حرفهایشان در ذهنم با صدای خودشان شنیده می شوند ، با خودکار قرمز می نویسید با احتساب ده نمره تحقیقی و امضاء می کنید ، من به خیابان شلوغ پر ماشین خیره می شوم ، قیافه اتو اون جوری نکن ،به زور می خندم، نگاه کن اخماشو ، ابروهایم را بالا می اندازم ،تو برای چی مضطربی ،نفس عمیق می کشم و سعی می کنم به انتهای امروز فکر نکنم ،تصویر هردویمان در شیشه مترو افتاده ، می دونی پیر بشی شبیه کی می شی؟ نمی دونم ، شبیه پروانه معصومی ،لبخند می زنم، البته اگه مدل افسرده ها پیر نشی ، تا حالا کسی بهم نگفته بود ،کل شهر را با شما می چرخم که فقط با شما باشم ،خواب دیدم خیلی پیر شده اید ، تو همش برای ما خواب ببین ، خیلی پیر ، ، خب مگه نمی بینی هر روز دارم پیرتر می شوم ،برف آمده بود مثل امروز ، و می فهمم رابطه های ما آدمها هم مثل باریدن برف و آب شدنش می مانند ، یکروز هست و یک روز نیست و من تازه امروز می فهمم ،
باران که بارید ، گفتم زمستان تمام شد،
فردا روز خوبی برای خداحافظی است ،