| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
با تو بودنم ، رویایی که هرگز تکرار نمی شود .
دیگر به قایم کردن عادت کرده ام ، نگاهم را بدزدم ، بغضم را فرو بخورم ، عشقم را پنهان کنم ،با کسی حرف نزنم ، و اشکهایم را موقع خواب توی گوشهایم بریزم و بالشم را خیس نکنم ، دیشب فکر می کردم کاش قرصی بود که می خوردی و گذشته ها را فراموش می کردی و دیگر هیچ به خاطر نمی آوردی ،حتی تا چند وقت دیگر گذشته را هم باید توی پستویی ، جایی پنهان کنم ، تنها چیزی که نمی توانم پنهان کنم دستهایم هستند که به اشیاء عشق می ورزند .
دلگرم می شوی وقتی شیرین عبادی چشم در چشم تو می اندازد و لبخند می زند . وقتی فریده غیرت از قانون حرف می زند و لغو مجله را قانونی نمی داند . وقتی شادی صدر از بکار بردن فعل گذشته پرهیز می کند و می گوید زنان چشمه آگاهی است که هنوز دارد می جوشد . و شهلا شرکت که مهربانانه پاسخ سلامت را می دهد . خوشحال می شوی وقتی بزرگ امضا می کنی و اسمت را زیر اسم الهه کولایی ، نوروزی ، قاضیان ، اردلان و ... خیلی های دیگر می نویسی . مریم و بقیه اعضای تحریریه را می بینی که روسری سفید به نشانه صلح سر کرده اند و گیاه سبز را به نشانه رویش به سینه دارند . از شعر آسیه امینی لذت می بری ، حرفهای مژده دقیقی و فاطمه صادقی را می فهمی .من فقط مجله زنان را می خواندم و می خوانم . من فقط چندین بار در محیط گرم و دوستانه اشان بوده ام ،و همیشه این جمع دوست داشتنی را حامی خود می دانستم و می دانم .
دیروز که برف بارید و همه جا سرد بود ،دلم گرمای نفس کسی را می خواست که جانی تازه ببخشد به این روز سرد برفی ام ، و امروز تلفنم زنگ می زند و در آستانه نهمین سالگرد دوستیمان ـ بهترین سالهای عمرم ـ من را به انجمن صنفی خبرنگاران دعوت می کند . دلم نمی خواست بهانه دیدارمان بسته شدن مجله زنان باشد . دیروز از دکه روزنامه فروشی زنان را خریدم ، دلم نمی خواهد بگویم شماره آخر ،
پ ن ۱ :مصاحبه زنان با مهتاب
پ ن ۲ :مصاحبه سرمایه با مهتاب
پ ن ۳ : عکسی که خودم از مهتاب گرفتم و چاپ کردم . فقط امیدوارم بتوانید ببینید !
و مرگ را بر زندگی ترجیح می دهم .اما غافل از اینکه این دم و باز دم لعنتی هم مرگ است و هم زندگی و تفکیک ناپذیر .
یک شنبه ، هفت بهمن ، در نگارخانه سوره ، ژوژمانی از کارهای دانشجویان ترم ۴ و ۵ صنایع دستی دانشگاه سوره ، برگزار می شود .
دانشگاه سوره : خ آزادی، بین خوش و آذربایجان ، نبش کامیاران ، کاشی ۱
پ ن : این نمایشگاه تا چهارشنبه ۱۱بهمن تمدید شد .
سه شنبه
بر اتوبان ایستادم ، منتظرم بابا بیاید دنبالم ، حدود چهل دقیقه ای می شود ، دختری سفید و هم قد خودم شاید (نمی فهمم چون روی لبه جدول ایستادم )از من می خواهد با موبایلم شماره ای را بگیرم ، می گوید بر نمی دارد می شه شما بگیرید ، برایش می گیرم ، سه تا بوق می زند و موبایلم قطع می شود چون شارژش تمام شده ، پدرم رسیده و من یخ زده سوار می شوم و تا خانه همانطور یخ زده ام .
پنج شنبه
دارم فیلم می بینم که موبایلم دوبار زنگ خورده ، همان شماره ای است که برای دختر گرفتم ، نشنیده ام ، نیم ساعت بعد شماره ای ناشناس ، جواب می دهم ، صدایی می گوید شما دو روز پیش به موبایل من زنگ زدید ؟ برایش توضیح می دهم و ظاهرا ًمتوجه می شود .
امروز بعداز ظهر
برایم اس ام اسی می آید با همان شماره ، ببخشید مزاحمتان شدم ،من از نحوه برخورد و صدای شما خوشم آمده ، می توانم بپرسم شما مجردید یا ...؟
حالم بهم می خورد ،بالا می آورم ، بعد به خودم تف می اندازم که کار خیر برای کسی انجام ندهم ،