-
اندر حکایت کفش
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 21:37
ظهر آمدم لباس بپوشم ، دیدم پریود شدم. این بار نزدیک پریودم کمی داد زدم و بقیه اش را مهربان بودم. مثلا دیروز برای مردخانه کفش خریدم. یکی از مصائب ما این است که مردخانه هر سه ماه یک بار کفشش را پاره می کند. پاره به معنای واقعی. از کفش برند تا کفش فیک و هر چه که تا به امروز خریده ایم. به همراهش جوراب را سوراخ می کند....
-
بی کار
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 17:15
بچه های کلاسم نیامده اند . نشسته ام توی کلاس. و می خواهم کتاب بخوانم تا وقت بگذرد. خیلی خسته ام. و تا هفت اینجا هستم. تا برسم خانه هشت می شود.
-
ازمصائب امروز
دوشنبه 1 آذرماه سال 1400 22:56
امروز یقه اسکی صورتی رنگ راه راهم را پوشیدم که روی تنم می خوابد. با سوتین یاما می که سه سال پیش از شعبه پاسداران به قیمت گزاف خریدم. بعد از آن آنقدر تحریم شدید که تمام شعباتش بسته شد. آن موقع سیصد و پنجاه هزار تومان در حراج خیلی به حساب می آمد. یکهو نمی دانم چرا این سوتین را برداشتم بستم و همان شد که مصیبت پشت مصیبت....
-
فصل خرمالو
دوشنبه 1 آذرماه سال 1400 21:56
وقتی خرمالوها را داد دستم، قلبم ذوق زده از داشتن چند تا از خرمالوهای درخت قشنگِ زن ، و توی دلم نقشه کشیدم که این ها را خشک کنم روی شوفاژ برای شبهای طولانی آذر، شاید هم برای شب یلدا بگذارم کنار، مثل هر سال . گفتم خدا نگهدار و توی پله ها برایش بوس فرستادم. دیدارمان کوتاه بود. به هنگام پنج عصر ِغروبی قشنگ که خورشید داشت...
-
سلام آذر
دوشنبه 1 آذرماه سال 1400 06:32
خوش آمدی آذر جان چه خوب که با باران آمدی و می خواهی غم های آبان را بشوری و ببری.
-
خستگی رو به مرگ
یکشنبه 30 آبانماه سال 1400 22:29
چشمانم دارد بسته می شود. چون از پنج صبح بیدارم. و دو جای جدید کلاس رفته ام.،یکی اش برج های سر شهرک بود. و آن یکی پاسداران. و بعد هم با انگشت دردناک سر شده دو تا کلاس دیگر. دردش کم شده اما طوری سر شده انگار این انگشت وجود ندارد. شاید به خاطر بوتم بوده، اما امروز با اسکچرزهایم رفتم و بهتر بود. حالا معلم بچه دوستان...
-
مصائب صبح زود
یکشنبه 30 آبانماه سال 1400 06:22
از دیشب تا حالا هنوز انگشت پایم درد می کند، الان بوتم را در آوردم و پایم را گذاشته ام روی صندلی ماشین. اینکه الان مجبورم با مردخانه تا خانه بابا بروم دیوانه ام می کند. یاد روزهایی افتادم که قبل کرونا با هم می رفتیم ، او وسط راه پیاده می شد و خودم می رفتم تا مدرسه دخترک و بعد توی ماشین لباس تنش می کردم بهش صبحانه می...
-
فکرهای بی سر و ته
یکشنبه 30 آبانماه سال 1400 00:27
صبح باید زودترین حالت ممکن بیدار شوم. نمی دانم چرا هشت و نیم کلاس برداشتم؟! آهان حالا یادم می افتد که آخر ماه همیشه کم می آوریم. هر دو پول نداریم. آنقدر که هی از هم قرض می گیریم. البته من همیشه به مردخانه قرض می دهم طبق معمول و پس دادنی در کار هم نیست. وقتی اعتراض می کند به آرامی برایش توضیح می دهم برای اینکه بتوانم...
-
کلافه کننده ترین
شنبه 29 آبانماه سال 1400 23:12
مردخانه از درد انگشتم بدتر است. آمده بالای سرم دو ثانیه یکبار می پرسد: خوب شدی؟ درد داری؟ الان چطوری و من را کلافه کرده. کیسه یخ را پیشنهاد داده اما باز موقع راه رفتن درد دارم. می گوید من اگر بمیرم هم نمی گویم درد دارم . گفتم باشد من خوب شدم. دست از سرم بردار. می خواهد فردا دو دقیقه یکبار هی بپرسد خوب شد نشد؟ و دیوانه...
-
درد بی امان
شنبه 29 آبانماه سال 1400 22:26
درد انگشتم بیشتر شده و رویش یخ گذاشتم. شاید کمی هم باد کرده. امیدوارم جدی نباشد. چقدر عجیب. همه اش یاد تو می افتم. چه درد مشترکی شد.
-
درد بی دلیل
شنبه 29 آبانماه سال 1400 20:23
انگشت سوم پای چپم، بند وسطش خیلی درد گرفته، نمی دانم یک ساعتی شروع شده دردش! شاید وقتی از روی دراور دخترک بالا رفتم تا مجله آنگاه شماره فوتبال را بیاورم، و آمدم پایین. شاید این حرکت نادرست بالارفتن و پایین آمدن باعثش شده. دلم خواست درباره فردوسی پور بخوانم. درباره فوتبال. از عصر دارم مجله آنگاه فوتبال را می خوانم، و...
-
از اول هفته
شنبه 29 آبانماه سال 1400 14:24
کلاسهایمان تمام شده. کلاسهای مدرسه و یوگای دخترک. دارد ناهار می خورد. و کارتون می بیند و با من چانه می زند سر انجام دادن مشقهایش. من دوباره بعد از تمام شدن کلاسهایم هدفونم را گذاشتم و شروع کردم به گوش دادم و آنجاش که ما کسی را جز خودمان نداریم بوکوفسکی را گفتی ، ضربان قلبم تند شد. بعد باز گوش دادم و گوش دادم. در تمام...
-
ابدی
شنبه 29 آبانماه سال 1400 06:19
دوباره در لاک خودم فرو می روم و غرق می شوم.،دوباره صبح شد. خودم را در آینه دیدم.چقدر خوابم می آید. چقدر خسته ام و چقدر بی تو. چقدر خالی. آینه دروغ نمی گوید. فروغ چه می کرده وقتی خودش را در آینه می دیده؟ دلش پر می شده از عشق گلستان؟ نمی دانم. دلم خوابی ابدی می خواهد. و داستانهایی ناتمام که بنویسم و تو بخوانی. یا داستان...
-
بخواب
شنبه 29 آبانماه سال 1400 00:57
کابوس من برای صبح شنبه خواب ماندن و نرفتن سر کلاس آنلاین است. نمی خوابم؟ دارم گوش می دهم. هی می زنم عقب و دوباره و هزار باره گوش می دهم. چشمانم دارد می سوزد ولی باز دلم می خواهد گوش بدهم.
-
تا با تو نبوده ام
جمعه 28 آبانماه سال 1400 23:22
آه عزیزدلم شنیدن صدای غمگینت ، در ساعات پایانی روز آخر هفته، در روزهای آخر آبان، غصه دارم کرد. وقتی قسمت آخر ریلیس شد، مهمان داشتم. تمام روز دنبال عقربه ها دویدم. هی حساب کردم چقدر مانده به هفت شب. از صبح باز کار کردم. با مردخانه ، تمیزکاری کردیم. ملافه های تخت را شستم، کوسن مبل آبی را در آوردم و شستم. ملافه روی مبل...
-
خدمتکار
جمعه 28 آبانماه سال 1400 06:45
از چهارشنبه دارم سریال maid را می بینم ، دارد تمام می شود. تمام پنج شنبه را در خانه کار کردم. بوی سوپ جو، لوبیاپلو و کیک سیب و دارچین و پن کیک توی خانه راه افتاد. یک عالم ظرف نشسته و یک بدن خسته برایم مانده. آنقدر که جاهای مختلف بدنم انگشت پاهایم ، انگشت دستم و مچ پاهایم هی می گرفت. درد داشت. خیلی زیاد. موقع کار کردن...
-
معشوقه جان
پنجشنبه 27 آبانماه سال 1400 11:13
معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی که موهای خیسات را خدایان بر سینهام میریزند و مرا خواب میکنند یک روزَمی که بوی شانۀ تو خواب میبَردم معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن هنگامۀ منی من دستهای تو را با بوسههایم تُک میزدم من دستهای تو را در چینهدانم مخفی نگاه داشتهام تو در گلوی من مخفی شدی صبحانۀ پنهانی منی...
-
قهرمان واقعی
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 19:53
می خواهم درباره اصغر فرهادی بنویسم که وقتی از فیلم قهرمان بیرون آمدم و حالا بیشتر می فهمم که این ماجرای خودش است. حالا به خوشایند یک عده نیامده ، چرا موقع گرفتن جایزه کن درباره آبان و دی نود و هشت حرف نزده و بیانیه نداده و حالا دارد تند تند بیانیه می دهد. و این مردم نمک نشناسند. و قهرمانان را همینطور بالا می برند و...
-
بازگشت به خانه در روز چهارشنبه
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 19:31
دارم به خانه برمی گردم، هوا خیلی سرد شده از دیروز تا حالا، هیچی هم از آسمان نمی بارد. تقریبا ترافیک ها را پشت سر گذاشتیم. خیلی خوابم می آید. دلم می خواهد مثل دخترک بتوانم در ماشین کمی بخوابم. اما نمی توانم. خیلی سال است در ماشین خوابم نمی برد مگر دیگر خیلی خیلی خسته باشم یا در ماشین بابا باشم.
-
تنها، پشت درها
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 19:27
… و او دیوانهای تنهاست در زنجیر صد آواز و گاهی چون شعاع صبح میریزد به روی بسترش خاموش و او آرام میآید به سوی نور و دستی میکشد بر صبح و بر خورشید و بر نور و میخواهد بگرید یا بخندد در میان نور و میخواهد بمیرد یا بماند در میان نور. و گاهی در سکوت وحشی خورشید و خاک و انزوا، در مشتهایش پنجهٔ صد شیر میروید، و او...
-
مدل
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 07:13
لباسهایم را در می آورم و می گذارم به جا لباسی خانه اشان و پسرک همچنان در حال بازی و دویدن و شادی است، که یکهو بی هوا می آید طرفم و دستش را می آورد طرفم و می گوید این را جا گذاشتی.کش موی خرگوشیم را بهم می دهد. خنده ام می گیرد و می گویم وای این پیش تو جا مونده بود ، خیالم راحت بوده پیش تو بوده. هر روز صبح که بیدار می...
-
خوشبختی کوچک
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1400 00:19
از ساعت هفت و نیم که پیامت را گوش دادم تا الان چند بار گوش داده باشم خوب باشد، همان چند کلمه ای که گفتی ؟؟ چقدر وقتی رسیدم به خانه حالم خوب بود. با همه خستگی ها و کم خوابی ها و زودبیدار شدن ها و دیر خوابیدن هایم، و همه درگیری های ذهنی ام که باعث می شود خیلی چیزها را فراموش کنم مثلا دیروز رفته م در گروه خانوادگی به...
-
دریغ می دانی چیست؟
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 11:36
صبح که بیدار شدم یادم افتاد خوابت را دیده ام. انگار با هم یک کلاس ثبت نام کرده باشیم و کلاسمان دیگر آنلاین نباشد و حضوری شده و من هی منتظر تو مانده ام . و پیش خودم فکر کرده ام آخر تو با این وضعیتت چطور می خواهی بیای سر کلاس بنشینی، خسته می شوی . هی می خواهم بهت پیام بدهم که کجایی و بعد یادم افتاده که تو جوابم را دیگر...
-
پایان دوشنبه
سهشنبه 25 آبانماه سال 1400 00:31
به خاطر روز کتابخوانی، می روم سراغ یکی از معرفی های کتابت، فردا کلاس ساعت نه تا یازده خانه ه کنسل شد برای همین ساعت نه صبح کوک کردم که با دخترک برویم سرکلاسش آن زمان و کمی بیشتر از روزهای دیگر بخوابم. تا ص پنجاه کتاب «من منچستریونایند را دوست دارم » و تا اینجا قصه هزاران آدم است مثل زنجیره هایی محکم بهم وصل هستند....
-
زلزله
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 22:47
حالم از صدا و سیما بهم می خورد. زلزله شده، توی بوق و کرنا کرده اند که معاون اول بعد از شش ساعت به بندرعباس رفته اند تا ببینند مردم در چه وضعیتی هستند، بعد شروع می کند که از دولت های مختلف تا امروز بعد از هر زلزله ای چند ساعت و روز طول کشیده تا مسئولین به دیدار مردم رفته اند. حالم بهم می خورد. به جای اینکه به داد مردم...
-
سالگرد
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 21:46
دیدم بابا با دسته گل (انگار که بخواهد برود خواستگاری) و جعبه کیک وارد شد.آخه من نمیرم براش؟ باورم نمی شد گل خریده باشد. تازه کارت گذاشته بود روی گلها برای مامانم با آرزوی سعادت و خوشبختی. و بعد کیک هم رفته از الهیه ۳۳ خریده و رویش گفته بنویسید سالگرد ازدواجمان مبارک. بعد هم نشسته با همان کت و شلوارش که از راه رسیده با...
-
آبان ادامه دارد.
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 20:02
رفتم آرشیو آبان سال نود و هشت را خواندم، چقدر افسرده بودم. همان روز که بنزین گران شده بود جمعه بود و ما همه فکر کنم جمع شده بودیم دور هم در سالن. فردایش برف سنگینی بارید. اتوبانها بسته شدند . وقتی به خانه برمیگشتم در تمام شهر آتش بلند بود. سطلها را آتش زده بودند. بانکها و ساختمانها ، از کوچه های پشتی رفتیم. صدای...
-
روز کتابخوانی
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 19:31
برایت کتاب خواندم. آخر تو همیشه کتاب می خوانی... برایم کتاب بخوان.
-
پانزده نوامبر دلگیر و سرد
دوشنبه 24 آبانماه سال 1400 17:39
دوباره وقتی غروب شد، توی ترافیک نشستم و به قسمت آخر گوش دادم. یک ستاره پر رنگ پیدا بود و ماه هم از آلودگی محو و تار شده بود. خسته ام. می رسم خانه. کسی نیست. می روم زیر دوش.
-
ولم کن وسط موهات/ که این دنیا به مو بنده
یکشنبه 23 آبانماه سال 1400 22:39
من هر چه بگویم و بنویسم دیگر برای تو اهمیتی ندارد. می دانم. دارم ادل گوش می دهم. من ادل تپلی را بیشتر دوست داشتم. حالا هر وقت به آهنگهایش گوش می دهم او را همانطور مثل سابق تصور می کنم و رنگ موهایش. ده سال پیش چقدر دوست داشتم رنگ موهایش را داشته باشم. به آرایشگر نشان دادم و گفتم این. خندید و نگاهی بهم انداخت و گفت باید...