-
غم جدایی
یکشنبه 16 آبانماه سال 1400 20:32
توییت های از حال رفته را خواندم، چقدر دردناک بود. چقدر زیرش کامنت گذاشته بودند که روز آخری که از خانه رفته بودند چکار کردند، و چقدر غمگین و دردناک بود. چقدر دلم فشرده شد. چطور اینطور می شود؟ زندگی خود از حال رفته چقدر دردناک است. چرا هیچ وقت امیدی نیست؟
-
صندوق عقب
یکشنبه 16 آبانماه سال 1400 20:15
همیشه بعضی وسایلم را از قصد روی صندلی می گذارم، مثلا ماسکهای رنگی که از صبح زده ام. یا میوه ای که نخورده ام، یا مثلا کاغذ یا کتابی که دارم می خوانن. یا کتابی که رویش نوشته مخصوص معلمین لگو، که اگر کسی خواست چیزی از ماشینم بدزد ببیند با چه کسی طرف است. بداند ممکن است چه چیزی از ماشین کم شود. بداند که چیز خاصی در این...
-
قفل شکسته
یکشنبه 16 آبانماه سال 1400 14:26
الان توی پارکینگ خانه شاگردم آمدم در صندوق عقب را باز کنم دیدم قفلش خراب شده، انگار یک نفر شروع کرده که بخواهد بزور بازش کند و بعد نمی دانم توانسته یا نتوانسته باز کند. وسایلی که توی صندوق عقبم می گذارم لگو ست که ابزار کارم است که اگر آن را دزد ببرد ، به لگو تا آخر عمر مقروض خواهم شد. چه وضعیتی ساخته اند برای ما که...
-
باران بند آمده
یکشنبه 16 آبانماه سال 1400 08:52
صبح با تمام قدرتش شروع شده، نور خورشید آمده بالای سرم. باید بلند شوم، چای بخورم و بروم دنبال کارهایم. کلاسهایم. نیمه دوم سال بیشتر باید کار کنم تا پولهایی که قول داده ام برگردانم. هم خوب است و هم بد است. چیزی در حسابم نمانده و حالا تازه نیمه آبان گذشته و این بد است. همه مشکلات آدمی پول است. اگر پول کافی بود دیگر تنها...
-
محاله ازت بی خبر بشم
شنبه 15 آبانماه سال 1400 22:16
همچنان دارد باران می بارد. چه هوایی بود امروز . چقدر دوست داشتم با کسی راه می رفتم توی پیاده روهای پهن که پر از برگهای چنار است. چقدر امروز تیربارانم کردی با نوشته ها و فیلمها و هر چه که بود. همه را خواندم و دیدم و پر از غصه شدم. دلم می خواهد باهات حرف بزنم. می دانم که هیچ فایده ای ندارد. می دانم که آن عشق که ازش حرف...
-
تو ترجمان جهانی
شنبه 15 آبانماه سال 1400 21:24
درون آینه روبهرو چه میبینی؟ تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی؟ تویی برابر تو -چشم در برابر چشم- در آن دو چشم پر از گفتوگو چه میبینی؟ تو هم شراب خودی هم شرابخواره خود سوای خون دلت در سبو چه میبینی؟ به چشم واسطه در خویشتن که گم شدهای میان همهمه و هایوهو چه میبینی؟ به دار سوخته، این نیمسوز عشق و امید که سوخت در...
-
قهرمان
شنبه 15 آبانماه سال 1400 19:49
یک عصر بارانی، با دیدن فیلم قهرمان دلگیرتر هم شد. لحظات و موقعیتهای قهرمان کاملا موقعیت جامعه و کشور ماست. موقعیت تک تک مردمان این سرزمین است. شرایطی که ساخته و پرداخته شد ، برای همه ما کاملا آشنا بود. بازیگران خیلی درست و دقیق در جای خودشان بازی می کردند. مثل خواهر رحیم که چقدر خوب و راحت و قشنگ و درست بازی می کرد....
-
صبح شنبه خود را چگونه آغاز کردید؟
شنبه 15 آبانماه سال 1400 07:31
باران می بارد، صدایش قطع نمی شود. صبح موقع رفتن بیدارم کرد تا جورابش را پیدا کند. همه جا را گشت و پیدا نکرد، بعد من بهش گفتم گذاشتم روی میز و او همانجا را گشت و پیدا نکرد. چراغ را روشن کرد، من روی میز را دیدم و جوراب را دستش دادم. حتما من باید بلند می شدم. تمام زندگی ما همین است. گشتن و پیدا نکردن او و گشتن و پیدا...
-
چنان از دیدنت دورم که باور کرده ام ، کورم
شنبه 15 آبانماه سال 1400 01:35
خوابم برده وسط صدای تو که داری از خیابانها می گویی خوابم برده وسط وقصه هایت گم شدم و وقتی بیدار شدم همه حرفهایت تمام شده بود و من نفهمیده بودم و خوابم برده با صدایت. خوابم کرده بودی.
-
چشامو رو تموم دنیا بستم و ...
شنبه 15 آبانماه سال 1400 00:31
پانزدهم آبان یعنی نیمه پائیز. یعنی عمر برگهای زرد و قرمز به نیمه رسیده. و دقیقا چهل و پنج روز مانده تا اینکه برف ببارد. یعنی هر چه زودتر بگذرد تو زودتر خوب می شوی. روزهای کشنده ای که برای تو اندازه هزار سال می گذرد الان دارد پائیزش تمام می شود. یادت هست بعد از نیمه گرم تابستان ،بیست و دوم مرداد که روی پشت بام اشک می...
-
طبل بزرگ زیر پای چپ
جمعه 14 آبانماه سال 1400 20:47
دلم می خواهد سر ساعت هفت هدفونم را بزنم به گوشم و بی خیال حرف زدن مادر و پدر مردخانه ، به صدای تو گوش بدهم. نمی توانم. باید به حرفها و خاطرات تکراری گوش بدهم. اما حالا روی طبقه دوم پل صدر درباره خوابها می شنوم. کاش خوابی می دیدم که ادامه پیدا می کرد و من در گذشته ای که دوست داشتم می ماندم. وقتی فقط سین می کنی و می روی...
-
بخت بی پایان
جمعه 14 آبانماه سال 1400 17:36
در زندگی من چیزی تمام نمی شود، کج فهمی و نفهمی مرد خانه. ما هیچ وقت نمی فهمیم چه می گوییم . او حرف خودش را می زند . من حرف خودم را .بعد من عصبانی می شوم. داد می کشم. وقتی بخواهد لج من را در بیاورد گوش نمی کند. به کارهای حرص دربیار خودش ادامه می دهد. در روز هزاران بار اذیتم می کند اگر چیزی بفهمد و از کارهایم سر در...
-
من با خیالت عاشقم
جمعه 14 آبانماه سال 1400 11:38
باران باران باران چه هوای خوبی، تمیز و سرد . رفتم توی بالکن و چند تا نفس عمیق کشیدم و حالا آمدم که اسم بچه های کلاسم را توی سایت ثبت کنم. امروز را گذاشتم برای این کارها که با لب تاپ راحتتر است و منتظر ساعت هفت بعدازظهرم.
-
طولانی
جمعه 14 آبانماه سال 1400 00:37
امروز هر سه بار که رفتم دستشویی چیزی سمت کلیه ام تیر می کشید. انگار لیوانهای آب زیادی خورده باشم ، طولانی در دستشویی ماندم. نمی دانم چرا اینقدر دستشویی داشتم هر بار. عصر به خاطر نیمچه چای و سرمای باران و پارکینگ سردی که سوزش می آمد می پیچید در آرایشگاه؟ صبح به خاطر نصف لیوان چای صبحانه. نمی دانم چرا؟ حالا هم هنوز صدای...
-
باران باران باران
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 23:22
باران بدون وقفه می بارد. به تو فکر می کنم. خودم را هزار بار در آینه نگاه کرده ام . از وقتی قیافه ام کمی تغییر کرده، دلم نمی خواهد خودم را طولانی نگاه کنم. خودم را نمی شناسم. باران قطع نمی شود. در اتوبان که باران می بارید و قطرات ریز و درشت می ریخت روی شیشه دلم می خواست که غمگین نباشی. فقط همین.
-
پیچ و تابش
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 20:24
کاش می آمدی و می نوشتی برایم موهایش.
-
قشنگی
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 15:25
دیروز مجبور شدم برای اینکه جریمه نشوم ، ماشینم را خیلی دورتر پارک کنم و وقتی راه افتادم باد گرفته بود. برگهای زرد کوچک درختان روی زمین می ریخت و می چرخید. همان موقع بود که دلم می خواست عکس بگیرم اما موبایل نداشتم. کیف کردم از چرخش برگها و راحت بدون اینکه حواسم به عکس گرفتن باشد ، قدم زدم تا برسم به کلاسم. منظره خیلی...
-
سفید مثل برف
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 15:12
نشسته ام روی صندلی آرایشگاه ، آرایشگاهی کوچک در پارکینگ خانه پدری مرد خانه، منتظرم موهای مشکی و سفیدم یک رنگی بگیرد، چاره ای برای این موهای سفید نداشتم. می خواستم برای عروسی مرتب به نظر برسم. تا چند وقت پیش اگر زنی را می دیدم که موهایش سفید سفید بود و رنگی نمی زند به موهایش ، برایم عجیب بود. این روزها حال آن زنان را...
-
سیگاری
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 13:36
از زن هایی که توی ماشین دارند سیگار می کشند خوشم می آید. اما یک روز وقتی داشتم می رفتم خانه بابا ، توی بالکن یکی از خانه ها دیدم زنی نشسته و توی گوشیش دارد کلیپ می بیند و سیگار می کشد و صدای بچه هایش می آمد که ازش سوال می پرسیدند و او در همین حالت از توی بالکن جوابشان را می داد. وقتی نگاهش کردم ازش بدم آمد. نمی دانم...
-
بدون تکنولوژی
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 00:45
از ساعت سه بعدازظهر تا حالا هیج پیامی را چک نکرده ام. چون گوشیم را دادم تا بک آپ بگیرند. از همه جا بی خبرم اگر خبری بوده. شاید کمی دلشوره گرفتم. شاید هم نه. نشستم راحت بدون اینکه اینستاگرام یا واتس اپ داشته باشم. دلم تنگ شده بود امروز. تنها چیزی که می توانستم بنویسم همین جا بود. فردا بعد از یکسال و خورده ای می خواهم...
-
دستهای خونی
چهارشنبه 12 آبانماه سال 1400 08:11
دیشب تا صبح خوابهای درهم و برهم زیادی دیدم.،از آدمهای مختلف. چیز پر رنگی که به یادم مانده، شره کردن خون بود. با گذاشتن پدهای زیاد اما هنوز خون بود که ازم می ریخت. مثل زخمی عمیق که خونش بند نمی آید. و در خواب انگار عادی باشد. چیزی عادی همراه با ترس. چرا این خون بند نمی آید؟ دستهایم خونی شده بود. پاهایم و همه لباسهایم.
-
شب زده
سهشنبه 11 آبانماه سال 1400 23:46
خستگی و خواب هر شب می خواهد من را ببرد. تا قبل از اینگه چشمهایم بسته شود ، فکر می کنم امروز چه چیز قابل نوشتن و جالبی برایم داشته. صحبت کردن با همکلاسی داستان نویسیم خوب بود که وقتی فهمیدم دیگر نمی آید حالم گرفته شد. بهش گفتم و او هم حالم را پرسید و درباره کتاب و نوشتن و فیلم حرف زدیم و قرار شد نوشته هایم را بخواند....
-
دوست داشتم خواب ادامه پیدا کند...
سهشنبه 11 آبانماه سال 1400 00:34
کاش خوابهایم ادامه داشت، و هرگز از خواب بیست و دو سالگیم بیدار نمی شدم. وقتی اعتراف کردم که رشته ام را دوست ندارم ، دلم می خواست هنر بخوانم، بهم شجاعت داد و گفت برو به بابا بگو که رشته ات را دوست نداری وهمین حالا می خواهی رهایش کنی. این قدم اول را بردار و بعد برو دنبال چیزی که دوست داری .ازش یاد گرفتم باید روی علاقه...
-
جلوی آمدنش را بگیر
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 19:31
تقریبا هر روز بهش زنگ زده ام حال مامانش را پرسیده ام. احساس می کنم یک طرف این نیروی عظیم، این صبر و این قوت قلب و امیدواری، سمت دیگری دارد که نمی گذارد بشکند و حداقل شاید در تنهاییش دارد گریه می کند و ما هیچ کدام حال ن را نمی فهمیم. جلوی مادرش اصلا اصلا ضعف نشان نمی دهد. خیلی با صبر حرف می زند و همه چیز را تقریبا واضح...
-
نویسنده محبوبم
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 19:21
تنها رفیق قدیمی بهم پیام داده روزت مبارک نویسنده، و یکی دیگر از دوستان تازه ام. و من خودم را نویسنده نمی دانم. خوشحال بودم که دوستانم من را لایق تبریک می دانند. اما من نویسنده نیستم. من فقط یادداشتهای روزانه ام را می نویسم و پرگویی های ذهنم را. می خواستم بنویسم ذهن بیمارم . شاید بیمار ،شاید سالم. نمی دانم. اما من نمی...
-
مدارا
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 19:16
پریود شدم. به فاصله خیلی کمتر از دوهفته بعد از سفرم و این را به حساب فشار این دو سه هفته اخیر می گذارم ونه بازگشت کیست ها در تخمدان، که اگر اینطور باشد باشد بروم دکتر و قرص بخورم. نه. حوصله ندارم. تخمدان تنبل و آن یکی که هنوز تنبل نیستی لطفا با من مدارا کن.
-
ختم به خیر
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 06:31
مرگ همیشه تلخ ، سرد و دردناک است. حالا اینکه این روزها پررنگتر شده و آدمهایی که دارند با بیماری می جنگند بیشتر از قبل شده ، مرگ از همیشه بیشتر به چشم می آید. اینکه دیگر به سن و سال نیست. ممکن است متولدین شصت هم دچار مرگ بشوند. مرگ نگاه نمی کند که هنوز چهل ساله هم نشده ای. مثل همین کارگردان تاتر که شصت و چهاری بود ،...
-
Not happily for ever
دوشنبه 10 آبانماه سال 1400 00:38
همیشه وقتی همه چیز مرتب و عالی می شود، وقتی عشق به ثمر می رسد ، خیلی طول نمی کشد که همه چیز متلاشی می شود. آخر فیلم آنقدر تکان دهنده بود که تکانم داد. سر جایم میخکوب شدم و آخ بلندی گفتم. چرا خب؟ چرا وقتی همه چیز خوب پیش می رود ، باید اینطور داستان داغون شود؟؟؟ خوب چه می شد هپی ایندینگ فور اور می شد؟ به هر حال فیلم «یک...
-
تناقض
یکشنبه 9 آبانماه سال 1400 23:35
دارم فیلم «یک روز» را می بینم . آمدم یک جمله ای که الان شخصیت مرد قصه به زن گفت را بنویسم و بروم تا یادم نرفته: آنها که می توانند، انجامش می دهند و آنهایی که نمی توانند تدریس می کنند یاد خودم افتادم که می خواستم بنویسم و کتابش کنم و حالا معلمم.و چقدر مرد قصه شبیه توست زن گفت عاشقتم اما دیگر ازت خوشم نمیاد. آخ آخ آخ می...
-
نرگس مستم می کنم
یکشنبه 9 آبانماه سال 1400 22:20
وقتی به سفر رفته بودیم، گربه ای کوچک از پنجره کوچک دستشویی در شوفاژخانه وارد دستشویی شده بود و چون در آنجا بسته بوده، خودش را به در و دیوار دستشویی کوبانده بود. این را پدرم تعریف می کرد. هفته پیش رسیدم خانه ، یک هفته بود از سفر برگشته بودیم. یک کیسه دم در بود که بوی بدی می داد. دست بردم ببینم چیه ندیدم . از بوی بدش...