-
روز قشنگ
شنبه 22 آبانماه سال 1400 17:03
به مریم زنگ زدم، و تصویری با پسرکش حرف زدم. خواهرش آمده بود پیشش. چقدر خوشحال شدند از اینکه بهشان زنگ زدم. همه حرفهایمان به این ختم شد که یک روزی همدیگر را می بینیم. چقدر امید داریم . چقدر توی نگاه هایمان همینقدر شادی و امید بود. دخترک برایش نقاشی کشیده بود . چیزی از نوارهای کاغذی و رنگی رنگی خانه خودشان را کشیده بود....
-
اول هفته
شنبه 22 آبانماه سال 1400 14:48
بوی غذا خانه را برداشته، بوی گلابی که توی قیمه ریخته ام، بوی دارچین. بوی کوکو سبزی و پلو. وقتی شروع می کنم به پخت و پز چندتا غذا می پزم. انگار با یک مدل غذا راضی نمی شوم. پادکست تراژدی که درباره مرتضی کیوان بود را گوش دادم و چقدر برای ابتهاج غصه خوردم که چه دوست عزیزی را از دست داده و هنوزکه هنوز است برایش شعر می...
-
زردها بیهوده قرمز نشده اند..
شنبه 22 آبانماه سال 1400 09:39
منتظرم کلاسم شروع شود، روی لباس خوابم مانتو پوشیدم با روسری. صبح با سرفه از خواب بیدار شدم. فکر می کنم این دومین یا سومین بار است که در خواب سرفه ام می گیرد و بیدار می شوم. عجیب نیست؟ انگار آب دهانم پریده باشد بیخ گلویم. بعد خواب درهم و برهمی که در حال دیدنش بودم را به یاد می آورم. زندایی بزرگم چند تا جوراب شلواری...
-
روز تولد پسر کوچک من
شنبه 22 آبانماه سال 1400 06:27
تولد پسرکش است، پذیرایی کوچکش را ریسه های رنگی کشیده، روی میز را قطار رنگی کوچکی گذاشته که وقتی صبح پسرک کوچک بیدار می شود ذوق زده شود. چندین آبان دیگر باید بگذرد و من در حسرت دیدار تو و پسرت باشم؟ نازنینم، دوست هفده سالگیم ، تنها آرزویم دیدار توست. عکسهایش را با خوشحالی نگاه می کنم و با خودش ای کاش من آنجا بودم می...
-
لبالب
جمعه 21 آبانماه سال 1400 21:43
لب هایت را می خواهم لب سوز لب هایت را می خواهم لب دوز و چیزی نباشد جز عشق لب روی لب لبهایم را بدوزد به لبهایت و بسوزاند تا عمق وجودم...
-
مصائب در خانه بودن
جمعه 21 آبانماه سال 1400 21:25
دراز کشیدم روی تخت اتاق خواب بنفشم، مردخانه آمده کنارم و می گوید: همیشه خانه باش. بعد اضافه می کند زن که خانه باشد باعث آرامش است. می خندم و می گویم اما وجود مرد در خانه باعث عذاب است. حالا او می خندد. بعد می پرسد کی کلاسهایت تمام می شود؟ قدیم که این سوال را می پرسید می گفتم وقتی کرونا تمام شود. اما امشب گفتم هر وقت...
-
بر مدار حلزون
جمعه 21 آبانماه سال 1400 20:59
وقتی رسیدم گالری ، خلوت بود و هنوز می شد در بین کارهای هنرمندان قدم زد و خیالت راحت باشد. همان وقت طبقه دوم ساختمان گالری سو، با دیوارهای طوسی رنگ و بعضی جاها سفید، کار هاله آویزان بود. این کار از بلژیک، از راه دور رسیده بود و من تمام تلاشم را کردم که امروز عصر جمعه، با همه ی دوری راه خودم را برسانم. تلفنش را گرفتم....
-
دیدار در یک عصر بارانی
جمعه 21 آبانماه سال 1400 20:34
اتفاق شیرین امروز دیدن سین بود وسط گالری ، داشتیم با دخترک از یکی از اتاقها بیرون می آمدیم و دوست قدیمی دانشگاهم را دیدم. و بلند بلند نامش را صدا کردم. محکم بغلش کردم. چقدر بغلش چسبید. همان وسط تند تند حرف زدیم. از کارگاهش که آمده نزدیک میم. موهایش همان طور فرفری ریخته بود دور صورتش و همان لبخند و همان انرژی. پالتوی...
-
نمودار و آمار
جمعه 21 آبانماه سال 1400 15:02
در آپدیت جدید بلاگ اسکای نمی توانم بازدیدکننده شمار بگذارم. و خود بلاگ اسکای به طرز خیلی ابتدایی و حتی مسخره یک چیزی گذاشته که هیچ چیزش به نظرم درست نیست. اگر فرض کنیم درست باشد دیشب بالای سه هزار نفر وبلاگم را دیده اند. یعنی درست است؟ نمی دانم. و امروز هم نزدیک پانصد نفر. نمی دانم چقدر آمارش درست است!!
-
خلاصه اخبار
جمعه 21 آبانماه سال 1400 14:59
الان که خواستم بروم دوش بگیرم فهمیدم تاب لباس خوابم برعکس بوده و دیشب وقتی توی تاریکی پوشیده ام نفهمیده ام، حتی هیچ کس دیگر.خنده ام گرفت.، در زندگی من دقیقا همه چیز برعکس و وارونه است و کسی نمی فهمد و حتی خودمم گاهی متوجه اش نمی شوم.همه بیست قسسمت رادیو چهرازی را گوش دادم و در بهمن نود و دو خداحافظی کرده بود. حیف شد....
-
از مشکلات لاینحل
جمعه 21 آبانماه سال 1400 12:58
از صبح گیر دادم به رادیو چهرازی، و دارم تمام اپیزودهایش را گوش می دهم. مشکلات ما از آنجا شروع می شود که مردخانه نارگیل خریده و نمی داند چطور پوست بکند. خوب بهش حق می دهم. منم تا به حال از ور پوست کندن به نارگیل فکر نکرده بودم. و داد می کشم دفعه آخر است در این خانه نارگیل می بینم. و او با چاقو و گوشکوب افتاده به جان...
-
شبیه تنهایی
جمعه 21 آبانماه سال 1400 02:34
حرفهای دیشب تاثیرکرده بود لابد. چیزی بین ما تغییر کرده بود حتما. مردخانه چنان من را می بوسید انگار هزاران سال است کسی را نبوسیده، شاید هم دو هفته ای که من نبودم و پریود بودم و همه چیز درهم و برهم شده بود ، او را کلافه کرده بود. نمی دانم. شاید وقتی بوی تن من را می شنود اینطور موهایم را سفت دور انگشتانش می پیچاند، و بعد...
-
عروسی رفیق قدیمی چه می چسبد
جمعه 21 آبانماه سال 1400 01:11
نمی دانم چرا در شادترین لحظات ، گریه ام می گیرد. وقتی پدرت آمد توی سالن تا روبه روی هم ، دست در دست هم برقصید، اشک توی چشمانم جمع شد. خاطرات این چند سال مثل برق و باد گذشت. وقتی قدمهای پدرت را می دیدی خط لبخندت طوری زیبا بود که دستمال کاغذی بدست نمی دانستم دست بزنم یا اشکهایم را پاک کنم. چقدر زیبا بودی. چه لحظات...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 19:08
اوج اختلافات ما موقع رانندگی و پیدا کردن آدرس و عشق بازی در رختخواب است. و خیلی جاهای دیگر..
-
پنج شنبه تایم
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 14:04
صبح وقتی بیدار شدم، چشمام بزور باز می شد که بروم در جلسه آنلاین شرکت کنم. لب تاپم را روشن کردم و سلام گفتم و رفتم قهوه بگذارم. کتری را همزمان گذاشتم. جلسه زودتر از آنچه که فکر می کردم تمام شد، من بیشتر حرف زدم. چقدر این روزها در جمع های که احساس راحتی می کنم حرف می زنم. مثل همین معلمهای تازه کار و معلمهای با سابقه. من...
-
زندگی مگر جز اینهاست؟؟؟
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 11:43
تنم تنم تنم می خواهد و نمی خواهد. دستها آغوش می خواهد ، بغل گرم و نرم این سر ، شانه ای می خواهد که رویش آرام بگیرد. این زندگی شاعرانه ، گوشی می خواهد برای شنیدن. این قلب ضربان می خواهد. این فکر ، همیشه جستجو می کند. در جستجوی ضربانی عاشقانه.
-
خودخواهی
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1400 01:50
گریه ام می گیرد. سردم است. دلم دستهایش را نمی خواست. بوی دهانش را نمی خواست. بوی تنش را نمی خواست. دلم بوی ماندگی نمی خواست. دلم این سرما را نمی خواست. دلم بوی خوب و تن تمیز و بدون بو می خواهد. چطور بعد از ده سال این را بهش بفهمانم؟ چطور بگویم تمیز باش. دلم می خواهد بمیرم. دلم خیلی تنگ شده. آنقدر دلتنگم که دلم میخواهد...
-
خانه، خانه توست
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 23:24
بعد از دو هفته خانه را تحویل گرفتم. گلهای مریم و داوودی گندیده بودند. خرمالوها داشتند آب می انداختند. خیارها رو به خرابی، به ها لکه ها دار شده بودند. از دسته یخچال چیزی زرد رنگ شره کرده بود. سینک ظرفشویی زرد بود. و زباله ها سرجایشان. وقتی رسیدم دوباره مثل روز آخری که داشتم تمیزکاری می کردم، شروع کردم به سابیدن، شستن و...
-
ته مانده روز
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 21:05
دارم به خانه برمیگردم. همزمان دارم به داستان ما تمامش می کنیم گوش می دهم. تا اینجای داستان روندی خوب داشت و حالا که عشق قدیمی اش اطلس را در رستوران دید ، داستان دارد جالبتر می شود. خسته ام. به اندازه یک هفته خستگی دارم و هفته های قبل که خستگی ام در نرفته است. فردا صبح ساعت هشت و نیم یک جلسه آنلاین دارم و بعدش وقتی...
-
در تمنای رویای تو
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 23:10
دوش گرفتم و حالا دراز کشیده ام و فردا آخرین روز کاری این هفته ، سختترین روز کاریم است. در مدرسه که دو نفر حضور دارند و بقیه آنلاین هستند. آخر این چه کلاسی می شود؟ یک شاگردم هم آشنا در آمد. دوست دخترک است. به تو فکر می کنم. اما به روی خودم نمی آورم . جلوی خودم را می گیرم. خواب دارد من را میبرد. شانه هایش یخ کرده. باید...
-
خفگی
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 20:38
کمربندم را باز کردم ، بعد دکمه های شلوارم ، و بعد می خواستم بند سوتینم را باز کنم اما نتوانستم. گره روسریم را باز کردم . داشتم خفه میشدم. بالاخره ساعت هشت رسیدم. دقیقا دو ساعت توی راه بودم. خسته شدم از بس توی ترافیک ماندم. چه خیابانهایی ! چرا اینقدر ترافیک است؟؟؟
-
در حین رانندگی
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 19:06
توی ترافیکم. از ساعت ۵:۵۰ که راه افتاده ام و حالا که دارد هفت می شود تازه می خواهم برسم به سربالایی که هدایتم می کند به مدرس که بعد بروم پارک وی را رد کنم و بقیه راه. دارم داستان ما تمامش می کنیم را گوش می دهم. موبایلم را در کلوپ شارژ کردم. کمرم دارد خرد می شود. از شش صبح بیدارم. موتوری ها بی محابا از کنارم رد می شوند...
-
غرنامه
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 07:10
به برنامه کلاسهای امروزم فکر می کنم، صبح خانه ه ، بعد یک کلاس آنلاین، بعد از آن سه کلاس در قیطریه.بعد هم ترافیک وحشتناک تا خانه. اگر مدارس کاملا باز شوند ، واقعا نمی دانم چه بلایی به سر کلاسهایم می آید. هم می ترسم و هم با شجاعت کلاس قبول می کنم. فکر می کنم هنوز که کرونا هست ، و کلاسهای خصوصی ادامه دارد، نهایت تلاشم را...
-
خانم نون
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 23:15
از صبح خیلی زود بیدارم. همه اش به داستان های خانه های مردم فکر می کنم. به خانم نون که از دیروز در کف زنی پنجاه و خورده ای سال است که با پسر عموی مادرش که از زن بزرگتر است ، ازدواج کرده و خیلی ثروتمند است و خانه اش قصر است و یک عالمه کارخانه دارد و زمین و مال و منال و او می گوید عجب. او معمولا همه چیز را با غلو خاصی...
-
گوش دادن برای رهایی از فکر
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 22:25
در یک گروه کتابخوانی عضو شده ام که مجبور شوم بیشتر کتاب بخوانم، الان دارم ما تمامش می کنیم کالین هوور را گوش می دهم در طاقچه. اینطوری موقع های بیکاری دارم کتاب گوش می دهم و به چیزی دیگر فکر نمی کنم. به تو فکر نمی کنم. به غصه های تو، به نبودن تو، به خودم که یک اشتباه بودم. به تابستانی که گذشت دیگر فکر نمی کنم.
-
تهران دلگیر
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 19:58
امروز از بیشتر خیابانهای شهر رد شدم و ترافیک آن قدر زیاد بود که پای چپم درد گرفت از بس کلاج گرفتم. از سید خندان، از همان تابلویی که نوشته رویش عوض شده بود، از شریعتی، از پاسداران ،از همت، از جردن، از مدرس، از چمران، از یادگار، از خیابانهایی که خیلی وقت بود عبور نکرده بودم رد شدم. و چقدر هر جای شهر که می رفتم پر از...
-
کتاب تازه
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 07:25
خوابم نبرده ، بیست و شش صفحه از کتاب من منچستر یونایتد دوست دارم ِ مهدی یزدانی خرم را خواندم به جذابی خون خورده نبود. یک ساعت دیگر باید آماده باشم و بروم کلاس.
-
می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 06:28
صبح شده، خسته ام. برایم باز باران با ترانه را خوانده و فرستاده، دارم گوشم می دهم و می نویسم. این شعر کودکی که آهنگین و قشنگ بود را کامل حفظ بودم.،چرا اینقدر کودکی ما قشنگ بود و مامان و بابا هم فکر می کنند کودکی آن ها خوبتر بوده و همینطور هر چه جلو رفتیم و تکنولوژی وارد زندگی شد، قشنگی هایش کم شده. راحتی های زندگی زیاد...
-
ماه من خوب باش
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 00:04
امشب ماه جوری بود که دلم می خواست تا ابد نگاهش کنم. دارم کتاب نام من سرخ اورهان پاموک را گوش می دهم. و به ماه فکر می کنم و اولش وقتی بود که اتوبان باکری را ته آمدم و کوه قشنگ نزدیک علوم تحقیقات را دیدم و بعد دور زدم تا از اولین بریدگی بپیچم توی شهران. ماه نازک پیدایش شد. چقدر قشنگ بود. بعد از آن کوچه باریک پر درخت که...
-
... خنده زد
یکشنبه 16 آبانماه سال 1400 23:53
نمی دانم کدام قسمت بود که داشتم گوش می دادم که نوشته بودی مهدی پرتوی و من یاد دوست مشترکمان با میم افتادم که از ما بزرگتر بود اسمش قشنگ بود ، همان شعر شاملو که خنده می زند آن وقت از ایران رفت و ازدواج کرد و من می دانستم که پدرش در حزب توده بوده ، همان که تو می گفتی. شاید پدرش بوده که سال نود و هشت فوت کرده بود. وقتی...